نفس و مراتب آن در قرآن و حديث(1)

نفس و مراتب آن در قرآن و حديث(1)

نويسنده: دکتر نسرين توکلي

چکيده

هدف از اين مقاله بررسي نفس و مراتب آن در قرآن و حديث مي باشد. و روش پژوهش کتابخانه اي است. در اين مقاله تلاش مي شود نظرات فيلسوفان، عارفان، علماي اخلاق و صوفيان آورده شود. و همچنين به قواي نفس که مورد بحث دانشمندان اخلاق است پرداخته شود. و در ادامه انواع نفس که مورد توجه قرآن کريم مي باشد آورده شده، و همچنين به موضوع نفس در احاديث پرداخته شده است.
و آنچه مورد توجه است اين است که: نفس، موجودي است داراي مراتب، وجود حقيقي يگانه ولي داراي مراتب است. بنابر اين نفس در پايين ترين مرتبه اش، فقط يک مرتبه از بدن بالاتر است؛ ولي بالاترين مراتب آن، حتي از اعظم ملائک نيز برتر است؛ و اگر انسان جنبه هاي روحاني خود را تقويت کند با فرشتگان و ارواح پاک همراه مي شود. و اگر جنبه جسماني خود را تقويت کند به حيوانات و درندگان شبيه مي شود. اگر بخش روحاني بر بخش جسماني پيروز شود، و تيرگيهاي جسماني را از خود دور کند، علم به حقايق براي او روشن مي شود، و محبت حق تعالي در او آشکار و به فضايل نيک متصف مي شود. و در اين حالت است که نورانيت الهي بر او ظاهر مي شود.

مقدمه

وراي قلب محسوس «نفسي» است که حقيقت انسان است. بعضي آن را «نفس» و بعضي «دل» و بعضي «روح» گفته اند. اين نفس براي «شناخت» حق تعالي و ادراک حقايق است به نحوي که اگر حجابي براي اين نفس پيدا شود و از مشاهده ربوبيت و ادراک معقولات بماند بيمار است. و آن «حجاب» را قرآن «مرض» ناميده است.
(في قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا و لهم عذاب اليم بما کانوا يکذبون) (بقره/10)
در دلهاي ايشان بيماري است پس خداوند بيماري ايشان را زياد کند و براي ايشان عذابي دردناک است بدين سبب که دروغ ميگويند.
اما براي دفع و رفع اين مرض بايد چاره هاي انديشيد. و آن تمسّک به علم اخلاق است و عمل به دستور اساتيد فن است.
علم اخلاق، پاک ساختن نفس است از صفات رذيله و آراستن آن به ملکات جميله، که از آن به «تهذيب اخلاق» تعبير مي شود.
امام علي عليه السلام مي فرمايد: «عبادالله، ان من احب عبادالله اليه اعانه الله علي نفسه» اي بندگان خدا همانا بهترين و محبوبترين بنده نزد خدا، بنده اي است که او را در پيکار با نفس ياري داده است.(امام علي عليه السلام، دشتي، 1380، خطبه 87/1، 147)
و ميتوان گفت نفس در پايين ترين مرتبه خود تنها مشغول پرداختن به بدن است، و توجه چنداني به عالم ملکوت و امور معنوي ندارد، لذا تمام کوشش آن، اين است که خواسته هاي مادي انسان را برآورده سازد؛ لذا نفس را در اين مرتبه، نفس امّارة مي نامند؛ يعني نفسي که به امور پست و صرفاً دنيايي امر مي کند؛ اگر مرتبه نفس از اين حدّ فراتر رفت، توجّه او به عالم ملکوت و معنويّات، بيشتر مي شود؛ در اين حالت، توجّه نفس، گاهي به عالم ماده و امور مادي است و گاه نيز توجّه به عالم ماده را کم کرده و به عالم ملکوت و معنويات نيز توجّه مي کند؛ که در اين صورت نفس، خود را از اينکه توجّهش تماماً به عالم مادّه است سرزنش و ملامت مي کند؛ لذا از اين مرتبه ي نفس، به نفس لوّامه، يعني نفس ملامت کننده تعبير مي شود. هر چه مرتبه نفس بالاتر رود اين حالت لوّامه بودن نيز قويتر مي شود تا جايي که توجّه شخص به جنبه مادي خودش به حدّ اعتدال مي رسد؛ در اين حالت، نفس به مرتبه عدالت مي رسد و شخص صاحب نفس مطمئنّه مي گردد؛ در اين حالت نفس از هر گونه اضطراب و نگراني رها مي شود و به بالاترين مرتبه که آن بازگشت به سوي خدا و مشاهده جمال او و خوشنودي است دست پيدا مي کند.
خداوند در اين خصوص در قرآن کريم مي فرمايد:
«يا ايّتها النفس المطمئنه ارجعي الي ربک راضيه مرضيه فادخلي في عبادي و ادخلي جنّتي»(سوره فجر/27- 28) اي نفس مطمئن و دل آرام به سوي پروردگارت بازگرد که تو خشنود و او از تو راضي است و در صف بندگان خاص در آي و با خشنودي در بهشت وارد شو.

معناي لغوي نفس

نفس در لغت معناي متعدد دارد. گاهي در معاني روح و روان و جان و گاهي در معاني جسم و تن و جسد استعمال مي شود. و گاهي در معاني اصل و حقيقت هر چيزي و يا خود و عين هر کسي يا چيزي به کار مي رود.(دهخدا، 662،1384)

مفهوم نفس

انسان را از دو چيز آفريده اند، يکي کالبد ظاهر است و آن را تن گويند، و ديگر باطن که آن را نفس، جان و دل گويند، و آن را به بصيرت باطن ميتوان شناخت. و حقيقت انسان معني باطن است.(غزالي،1354، 15) تن انسان مادي و فنا پذير است و نفس مجرّد و فناناپذير است.
منظور از تجرّد نفس همانا تجرّد ذاتي است نه تجرّد از لحاظ فعل، زيرا نفس از جهت فعل به جسم و آلت نيازمند است، و تعريف نفس اين است که جوهري ملکوتي است که در حاجات خود بدن و اندامهاي آن را به کار مي گيرد.(نراقي، 1372، 43)
اما خواجه نصيرالدين طوسي معتقد است که نفس انساني غير حواسّ جسماني است بلکه شريفتر از آن و در اداراک کاملتر از آن است.(طوسي، 1369، 53)
اغلب فيلسوفان همچون همه عارفان و تمام اديان الهي، انسان را داراي دو بعد «مادي» و «غيرمادي» دانسته اند. نفس که يکي از تعابير بعد غيرمادي آدمي است، از نظر اين فيلسوفان امري بسيط است که در عين بساطت و وحدتي که از آن انتزاع مي شود، مجموعهاي از تواناييها را دارا است که از آن با عنوان «قواي نفس» نام برده اند. به اين ترتيب، وجود قواي متعدد نفس با بساطت و وحدت آن، ناسازگار نيست، چرا که اين کثرت قوا از مراتب گوناگون نفس بسيط آدمي انتزاع مي شود. و اين شکلي از وحدت در عين کثرت است. از آن جمله ميگويد: «فالنفس مع وحدتها تتضمّن جميع القواي المدرکه و المحرکه…»(صدر المتالهين، 1410، 149) پس نفس با يکپارچگي و وحدتي که دارد، همه قواي مدرکه (درک کننده) و محرکه (به حرکت درآورنده) را در بر دارد. نفس در عين وحدت و يکپارچگي اش، داراي تمام نيروها و تواناييهاي متعدد خود است.
پيشوايان و بزرگان صوفي به تدريج طريقه مخصوص براي رياضت و تربيت اخلاقي و پرورش روح سالک ترتيب دادند. که اساس آن اين است که در انسان عنصر بد و فاسدي هست که عبارت از روح شهواني و خور و خواب او است و اين عنصر بد که مايه هوي و هوس و شهوت است «نفس» ناميده مي شود.

مفهوم نفس در قرآن

کلمه نفس در آيات قرآن 61 بار تکرار شده است و داراي معاني گوناگون ميباشد. بعضي مفسرين ميگويند: نفس داراي سه معني است، يکي به معني روح، دوم به معني تأکيد و سوم به معني ذات و اصل.
در قاموس قرآن آمده است نفس در قرآن در 5 معني به کار رفته است.
1- به معناي روح، مانند «الله يتوفي الانفس حين موتها…» (زمر/42) خداوند ارواح را هنگام موت از ابدان ميگيرد.
2- به معناي ذات و شخص مانند «و اتقوا يوما لاتجزي نفس عن نفس شيئا»(بقره/48) بترسيد از روزي که کسي از کسي کفايت نميکند.
3- به معني تمايلات نفساني و خواهشهاي وجود انسان و غرايز او مانند «و ما ابري نفسي ان النفس لاماره بالسوء…»(يونس/53) و من نفس خود را تبرئه نميکنم که نفس بسيار به بدي فرا ميخواند.
4- به معناي قلوب و باطن، مانند «واذکر ربک في نفسک تضرعّاً و خفي»(اعراف/205) پروردگارت را در قلب خود از روي تضرع و خوف ياد کن.
5- به معناي بشر اولي مانند «خلقکم من نفس واحده ثم جعل منها زوجها»(انعام/98) شما را از يک نفس آفريده، آنگاه از آن نفس، زوج آن را قرار داد.(قريشي، 1376، ج7، 94 – 96)
پس نفس در قرآن کريم داراي چند معنا است، اما «نفسي» که اينجا مورد نظر است، نفس در معناي هوي و خواهشهاي نفساني است.
چنانکه گفته شده است که لفظ نفس جامع قوّت خشم و شهوت در آدمي است.(غزالي، 1352، 16)

قواي نفس

قواي عاقله، شهويه، غضبيه، و وهميه (قواي محرکه) که موضوع بحث دانشمندان اخلاق است و در شمار مباحث مهم علم اخلاق و حکمت عملي جاي ميگيرد و نيز توانايي احساس، تخيّل، توهّم و تعقّل (قواي مدرکه) که مورد گفت و گوي فيلسوفان و در مباحث حکمت نطري، همه از تواناييهاي نفس آدمي است.
البته برخي از اين قوا در مرتبه داني نفس و برخي در مرتبه عالي آن قرار گرفته است. براي مثال قوه غضبيه و شهويه به مرتبه حيواني نفس آدمي مربوط مي شود، ولي قوه عاقله، به مرتبه عالي نفس آدمي ارتباط دارد، همچنين احساس تخيّل و توهّم، به «ناطقيت» که فصل حيوانيت او است. در حالي که تفکر به «ناطقيت» که فصل انسانيت او است مربوط مي شود. اگر قوه عاقله بر ساير قوا غالب شود، و همه را مقهور و مطيع خود گرداند، البته تصرف و افعال جميع قوا بر وجه اصلاح و صواب خواهد بود، و انتظام در امر مملکت نفس و نشأة انسانيت حاصل خواهد گرديد، و از براي هر يک از قوا، تهذيب و پاکيزگي به هم خواهد رسيد، و هر يک را فضيلتي که مخصوص به آن است حاصل خواهد شد.(نراقي، 1378، 59) اما نيروي عاقله حقايق را درک مي کند و به نيکي فرمان مي دهد و از زشتي باز مي دارد. نيروي غضبيه موجب کارهاي مي شود که درندگان انجام مي دهند، و قوه شهويه کارهاي حيوانات را انجام مي دهد و قوه وهميه انواع مکر و حيله هاي شيطاني را به کار ميبرد.
از نظر افلاطون نفس داراي سه قوه است. قواي برتر و آن «عقل» است و دو قوه فروتر از آن، يکي قوه غضبيه که مرکز آن قلب است، و ديگري قوه شهريه که مرکز آن بطن است. شرط اساسي در سعادت نفس، آن است و سلامت نفس جز به توازن قواي آن و سيطره عقل بر شهوات ممکن نگردد و تنها در اين صورت است که نفس به آن طينت و در نهايت طمأنينه و سعادت خواهد رسيد.(فروغي، 1366، ج6،1) قواي عقلاني نفس عاليترين رکن نفس است و غير فاني و شبيه لاهوت است و ده قوه ديگر فناناپذير هستند. البته هر يک از قوا فايدهاي دارند. قوه شهويه ادامه حيات را تضمين مي کند. قوه غضبيه زياده روي قواي شهوي و شيطاني را کنترل مي کند.
فضيلت و سعادت وقتي براي انسان پديد ميآيد که هر يک از قوا به وظيفه خود عمل نمايند و شقاوت وقتي است که اينها از حد خود تجاوز نمايند يا به افراط و تفريط کشانده شوند.
در تفسير تسنيم آمده است: انسان موجودي تک بعدي نيست تا مانند حيوان فقط با شهوت و غضب يا مانند فرشته تنها با تسبيح و تقديس حياتش تداوم يابد، بلکه او هم داراي قواي طبيعي و حيواني و هم داراي قواي روحاني و الهي است که از اولي به «نفس» و از دومي به «عقل» تعبير مي شود و همواره در درون او بين دو جناح عقل و نفس درگيري است. عقل و نفس، دو مرتبه از مراتب حقيقت آدمي است.(جوادي آملي، 1378، ج2، 258)
امام علي عليه السلام مي فرمايند: عقل تبهکاران اسير هواي نفس آنها است. «و کم من عقل اسير تحت هوي امير»(امام علي عليه السلام، دشتي، 1380، حکمت 211/2، 674)
غضب و شهوت ممکن است جنود رحماني باشند و موجب سعادت و خوشبختي انسان گردند، اگر آنها را تسليم عقل سليم و انبياء عظيم الشأن نمايي. و ممکن است از جنود شيطاني باشند، اگر آنها را سرخود گرداني و «وهم» بر آن دو قوه با اطلاق عنان حکومت دهي، پس هر نفسي که با قوانين الهيه و موازين عقليه ملکات، خود را تطبيق کرد، سعيد است و از اهل نجات ميباشد.(امام خميني، 1376، 16-17)
در واقع منبع تمام خيرات و خوبيها و منشأ تمام شرور و بدبختيها نفس انسان است.
اگر چشم دل انسان باز شود و به حقيقت پي ببرد و به معايب نفس خود آشنا شود و اخلاق نفساني خود را تبديل به احسن کند آن وقت هر چيزي را به جاي خود ميشناسد و به وظيفه عمل مي کند.
وظيفه و دستور واجب و لازم اين مرتبه عبارت است از: سير و حرکت از بندها و عادات حاصل از طبيعت، به وسيله امتثال اوامر و نواهي پروردگار، در تمامي حرکات و سکنات، قولاً و فعلاً تا در سايه آن به اعتدال کامل دست يافته، نفس از تمايلات و اشتغالات به اطراف و امور بدني دست بردارد.(يثربي، 1374، 467)
حضرت اميرالمونين عليه السلام مي فرمايد که: «حق سبحانه و تعالي – مخصوص گردانيد ملائکه را به عقل، و ايشان را بهره از شهوت و غضب نداد. و مخصوص ساخت حيوانات را به شهوت و غضب و آنها را از عقل بي نصيب کرد. و مشرّف گردانيد انسان را به همه اينها، پس اگر شهوت و غضب را مطيع و منقاد عقل گرداند، افضل از ملائکه خواهي بود، زيرا که خود را به اين مرتبه رسانيده با وجود منازعه، ملائکه را منازع و مزاحمي نيست.(المجلسي، ج 6، 299)(نراقي، 1378، 54)
البته تسخير بدن و نفس در تحت رايت ايمان امکان پذير است، که مبيّن احکام آن فقه جوارح و فقه نفس است. و معلم فقه نفس، عقل است.(الطباطبايي النجفي، 1370، 139 – 120)
بنابراين کسي که عقل داشته باشد، و با نفس خود دشمن نباشد، بايد قواي عقليه خود را غالب سازد، و وقت خود را در بدست آوردن صفات جميله صرف نمايد. و مگر به اندازه ضرورت در پي شهوات نفساني و جسماني نباشد. و از نظر فارابي هم عمل پسنديده و نيکو عملي است که در حد اعتدال باشد، زيرا افراط و تفريط هم براي نفس و هم براي جسم مضر است. فارابي در مورد رعايت حد اعتدال ميگويد: «اين کار به زمان آن عمل، مکان آن و شخصي که آن عمل را انجام مي دهد و هدف او و وسايلي که به کار ميگيرد، و به خود عمل، بستگي دارد. يعني در همه اين امور بايد حد اعتدال رعايت شود.(مجلسي، 1403، ج 70، 163)

پي نوشت ها :

*کارشناس ارشد دانشگاه پيام نور، دانشجوي دوره دکتري دانشگاه همدرد.

منبع: فصلنامه فکر و نظر شماره 9و8

مطالب مشابه