«ابن شهر آشوب» مينويسد: «اسحاق كندي» كه از فلاسفة اسلام و عرب به شمار ميرفت و در عراق اقامت داشت،[1] كتابي تأليف نمود بنام «تناقضهاي قرآن!» او مدتهاي زيادي در منزل نشسته و گوشه نشيني اختيار كرده و خود را به نگارش آن كتاب، مشغول ساخته بود. روزي يكي از شاگردان او به محضر امام عسگري ـ عليهالسّلام ـ شرفياب شد. هنگامي كه چشم حضرت به او افتاد، فرمود:
«آيا در ميان شما مردي رشيد وجود ندارد كه گفتههاي استادتان «كندي» را پاسخ گويد؟»
يكي از شاگردان عرض كرد: «ما همگي از شاگردان او هستيم و نميتوانيم به اشتباه استاد اعتراض كنيم.»
امام فرمود: «اگر مطالبي به شما تلقين و تفهيم شود، ميتوانيد، آنرا براي استاد خود نقل كنيد؟»
شاگرد گفت: «آري.»
امام فرمود: «از اينجا كه برگشتي به حضور استاد برو و با او به گرمي و محبّت رفتار نما و سعي كن با او انس و الفت پيدا كني، هنگامي كه كاملاً انس و آشنايي به عمل آمد، به او بگو: «مسألهاي براي من پيش آمده است و آن اينكه آيا ممكن است گويندة قرآن از گفتار خود معاني اي غير از آنچه شما حدس ميزنيد اراده كرده باشد؟»
او در پاسخ خواهد گفت: بلي، ممكن است چنين منظوري داشته باشد. دراين هنگام بگو: شما چه ميدانيد، شايد گويندة قرآن معاني ديگري غير از آنچه شما حدس ميزنيد، اراده كرده باشد و شما الفاظ او را در غير معناي خود به كار بردهايد؟ امام در اينجا اضافه كرد. او آدم باهوشي است، طرح اين نكته كافي است كه او را متوجه اشتباه خود كند.»
شاگرد به حضور استاد رسيد و طبق دستور امام رفتار نمود تا آنكه زمين براي طرح مطلب مساعد گرديد: سپس سؤال امام را به اين نحو مطرح كرد.
«آيا ممكن است گويندهاي سخني بگويد و از آن مطلبي اراده كند كه به ذهن خواننده نيايد؟ و به عبارت ديگر: مقصود گوينده چيزي باشد مغاير با آنچه در ذهن مخاطب است؟»
فيلسوف عراقي با كمال دقت به سؤال شاگردش گوش داد و گفت: «سؤال خود را تكرار كن.»
شاگرد سؤال را تكرار نمود.
استاد تأملي كرد و گفت: «آري، هيچ بعيد نيست، امكان دارد كه چيزي در ذهن گويندة سخن باشد كه به ذهن مخاطب نيايد و شنونده از ظاهر كلام گوينده چيزي بفهمد كه وي خلاف آن را اراده كرده باشد.»
استاد كه ميدانست شاگرد او چنين سؤالي را از پيش خود نميتواند مطرح نمايد و در حدّ انديشة او نيست، رو به شاگرد كرد وگفت: «تو را قسم ميدهم كه حقيقت را به من بگويي، چنين سؤالي از كجا به فكر تو خطور كرد؟»
شاگرد: «چه ايرادي دارد كه چنين سؤالي به ذهن خود من آمده باشد؟»
استاد: «نه تو هنوز زود است كه به چنين مسائلي رسيده باشي، به من بگو اين سؤال را از كجا ياد گرفتي؟»
شاگرد: «حقيقت اين است كه «ابو محمد» (امام حسن عسكري ـ عليهالسّلام ـ) مرا با اين سؤال آشنا كرد.»
استاد: «اكنون واقع را گفتي، سپس افزود: چنين سؤالهايي تنها زيبندة اين خاندان است.[2]»
آنگاه استاد با درك واقعيّت و توجه به اشتباه خود، دستور داد آتشي روشن كردند و آنچه را كه به عقيدة خود دربارة «تناقضهاي قرآن» نوشته بود تماماً سوزاند![1] . فيلسوفي كه چنين كتابي نوشته بوده، پسر اسحاق كندي به نام «يعقوب» بوده است و نه خود اسحاق. وي معاصر با سه نفر از خلفاي عباسي يعني مهدي، هادي و هارون الرشيد بوده است. (تاريخ فلاسفه الاسلام في المشرق و المغرب تاليف محمد لطفي جمعه، المكتبة العلميه، ص1)
[2] . الأن جئتَ بالحقّ و ما كانَ لِيَخْرُجَ مثلُ هذا الاّ مِن ذلك البيت.
امام حسن عسگري(ع) با اسحاق كندي