داستانهای پیامبر اکرم (ص) : دعای مستجاب

داستانهای پیامبر اکرم (ص) : دعای مستجاب

خدایا مرا به خاندانم برنگردان!
این جمله ای بود كه هند، زن عمرو بن الجموح، پس از آنكه شوهرش مسلح شد و برای شركت در جنگ احد راه افتاد، از زبان شوهرش شنید. این اولین بار بود كه عمرو بن الجموح با مسلمانان در جهاد شركت می كرد. تا آن وقت شركت نكرده بود، زیرا پایش لنگ بود و اتفاقا به شدت می لنگید، و مطابق حكم صریح قرآن مجید، بر آدم كور و آدم لنگ و آدم بیمار جهاد واجب نیست [1]. او هرچند خود شخصا در جهاد شركت نمی كرد، اما چهار شیر پسر داشت كه همواره در ركاب رسول اكرم حاضر بودند و هیچ كس گمان نمی كرد و انتظار نداشت كه عمرو با عذر شرعی كه دارد، خصوصا با فرستادن چهار پسر برومند، سلاح برگیرد و به سربازان ملحق شود.
خویشاوندان عمرو، همینكه از تصمیم وی آگاه شدند آمدند مانع شوند، گفتند:
«اولا تو شرعا معذوری، ثانیا چهار فرزند سرباز دلاور داری كه با پیغمبر حركت كرده اند، لزومی ندارد خودت نیز به سربازی بروی! » گفت:
«به همان دلیل كه فرزندانم آرزوی سعادت ابدی و بهشت جاویدان دارند من هم دارم. عجب! آنها بروند و به فیض شهادت نائل شوند و من در خانه پیش شماها بمانم؟ ! ابدا ممكن نیست».
خویشاوندان عمرو از او دست برنداشتند و دائما یكی پس از دیگری می آمدند كه او را منصرف كنند. عمرو برای خلاصی از دست آنها به خود رسول اكرم ملتجی شد:
– یا رسول اللّه! فامیل من می خواهند مرا در خانه حبس كنند و نگذارند در جهاد در راه خدا شركت كنم. به خدا قسم آرزو دارم با این پای لنگ به بهشت بروم».
– یا عمرو! آخر تو عذر شرعی داری، خدا تو را معذور داشته است، بر تو جهاد واجب نیست».
– یا رسول اللّه! می دانم، در عین حال كه بر من واجب نیست باز هم. . ».
رسول اكرم فرمود: «مانعش نشوید، بگذارید برود، آرزوی شهادت دارد، شاید خدا نصیبش كند».
از تماشایی ترین صحنه های احد صحنه ی مبارزه ی عمرو بن الجموح بود كه با پای لنگ، خود را به قلب سپاه دشمن می زد و فریاد می كشید: «آرزوی بهشت دارم» یكی از پسران وی نیز پشت سر پدر حركت می كرد. آنقدر این دو نفر مشتاقانه جنگیدند تا كشته شدند.
پس از خاتمه ی جنگ بسیاری از زنان مدینه از شهر بیرون آمدند تا از نزدیك از قضایا آگاه گردند، خصوصا كه خبرهای وحشتناكی به مدینه رسیده بود. عایشه همسر پیغمبر یكی از آن زنان بود. عایشه اندكی كه از شهر بیرون رفت، چشمش به هند زن عمرو بن الجموح افتاد درحالی كه سه جنازه بر روی شتری گذاشته بود و مهار شتر را به طرف مدینه می كشید. عایشه پرسید:
– چه خبر؟ .
– الحمد للّه پیغمبر سلامت است. ایشان كه سالم هستند دیگر غمی نداریم. خبر دیگر اینكه: «ردّ اللّه الذین كفروا بغیظهم» خداوند كفار را درحالی كه پر از خشم بودند برگردانید.
– این جنازه ها از كیست؟ .
– اینها جنازه ی برادرم و پسرم و شوهرم است.
– كجا می بری؟
– می برم به مدینه دفن كنم.
هند این را گفت و مهار شتر را به طرف مدینه كشید، اما شتر به زحمت پشت سر هند راه می رفت و عاقبت خوابید. عایشه گفت:
– بار حیوان سنگین است، نمی تواند بكشد.
– این طور نیست. این شتر ما بسیار نیرومند است، معمولا بار دو شتر را به خوبی حمل می كند. باید علت دیگری داشته باشد. این را گفت و شتر را حركت داد. تا خواست حیوان را به طرف مدینه دومرتبه زانو زد و همینكه روی حیوان را به طرف احد كرد دید به تندی راه افتاد.
هند دید وضع عجیبی است. حیوان حاضر نیست به طرف مدینه برود، اما به طرف احد به آسانی و سرعت راه می رود. با خود گفت شاید رمزی در كار باشد. هند در حالی كه مهار شتر را می كشید و جنازه ها بر روی حیوان بودند، یكسره به احد برگشت و به حضور پیغمبر رسید:
– یا رسول اللّه! ماجرای عجیبی است؛ من این جنازه ها را روی حیوان گذاشته ام كه به مدینه ببرم و دفن كنم، وقتی كه این حیوان را به طرف مدینه می خواهم ببرم از من اطاعت نمی كند، اما به طرف احد خوب می آید، چرا؟ .
– آیا شوهرت وقتی كه به احد می آمد چیزی گفت؟ .
– یا رسول اللّه! پس از آنكه راه افتاد این جمله را از او شنیدم: «خدایا مرا به خاندانم برنگردان».
– پس همین است، دعای خالصانه ی این مرد شهید مستجاب شده است، خداوند نمی خواهد این جنازه برگردد. در میان شما انصار كسانی یافت می شوند كه اگر خدا را به چیزی بخوانند و قسم بدهند، خداوند دعای آنها را مستجاب می كند. شوهر تو عمرو بن المجموح یكی از آن كسان است.
با نظر رسول اكرم هر سه نفر را در همان احد دفن كردند. آنگاه رسول اكرم رو كرد به هند: این سه نفر در آن جهان پیش هم خواهند بود.
– یا رسول اللّه! از خداوند بخواه من هم پیش آنها بروم. [2] [1] . «لَیْسَ عَلَی اَلْأَعْمی حَرَجٌ، وَ لا عَلَی اَلْأَعْرَجِ حَرَجٌ، وَ لا عَلَی اَلْمَرِیضِ» : سوره فتح، آیه ی 18.
[2] . شرح ابن ابی الحدید ، ج 3، چاپ بیروت، ص 566.
منبع: داستان راستان،شهید مطهری،جلد دوم.

مطالب مشابه