مفاهیم ارزشی و اخلاقی نهج البلاغه

مفاهیم ارزشی و اخلاقی نهج البلاغه

سیری در مفاهیم نهج البلاغه به ترتیب الفبایی
برای آنکه از کنار دریای بیکران نهج البلاغه، لب تشنه بازنگردیم و با موضوعات و مفاهیم گوناگون نهج البلاغه و سبک و سیاق آن آشنایی بیشتری پیدا کنیم، گزیده‎ای از مفاهیم این کلام جاودانه را به شیوه الفبایی از نظر می‎گذرانیم. باشد که با غوطه‎ور شدن در دریای کلام امام ـ علیه السّلام ـ غبار تیرگی‎ها از جان بزداییم و با گوش جان سپردن به آوای ملکوتی نهج البلاغه، روح و روان را صفا بخشیم.
برای پرهیز از اطاله کلام وبا توجه بهگستردگی معارف غنی ارزشی نهج البلاغه، در هر حرف از حروف الفبا تنها به یک یا دو مفهوم ( آن هم به نقل یک یا دو جمله) بسنده می‎کنیم:[1] 1. اخلاق
آنکه حساب نفس خود کرد سود برد، و آنکه از آن غافل ماند زیان دید، و هر که ترسید ایمن گردید، و هر که پند گرفت بینا شد، و آنکه بینا شد فهمید و آنکه فهمید به دانش رسید.[2] 2. بینش
همانا دنیا، نگاه کوردلان را بن‎بستی است که فراسویش هیچ نمی‎بیند. ولی آنکه بیناست نگاهش از دنیا گذرد، و از پس آن سرای آخرت را نگرد، بینا از دنیا رخت بربندد، و نابینا دل به دنیا بندد. بینا از دنیا بهره گیرد و کوردل برای دنیا توشه برگیرد.[3] 3. پارسایی
ای مردم، پارسایی، دامن آرزو در چیدن است، و شکر نعمت حاضر گفتن، و از ناروا پارسایی ورزیدن و اگر از عهده این کار برنیایید، چند که ممکن است خود را از حرام واپایید و شکر نعمت موجود فراموش منمایید که راه عذر برشما بسته است، با حجّت‎های روشن و پدیدار، و کتاب‎های آسمانی و دلیل‎های آشکار.[4] 4. تاریخ
از گذشته دنیا، آینده‎اش را چراغ عبرتی ساز؛ چرا که پاره‎های تاریخ با یکدیگر همانند است و در نهایت پایانش به آغازش می‎پیوندد و تمامش در حال دگرگونی است و رفتنیست.[5] 5. ثروت
هیچ ثروتی چون خرد، هیچ تهیدستی چون نادانی، هیچ میراثی چون ادب وهیچ پشتیبانی چون مشورت نمودن نیست.[6] 6. جهاد
امّا بعد، جهاد، دری است از درهای بهشت که خدا بر روی برگزیده دوستان خود گشوده است؛ و جامه تقواست که تن آنان را پوشانده است. زره استوار الهی است که آسیب نبیند؛ و سپر محکم اوست که تیر در آن ننشیند. هر که جهاد را واگذارد و نا خوشایند داند، خدا جامه خواری بر تنش پوشاند و فوج بلا برسرش کشاند و در زبونی فرو ماند. دل او در پرده‎های گمراهی نهان، و حق از او روی گردان. به خواری محکوم و از عدالت محروم.[7] 7. چاره اندیشی برای بیچارگان
(ای مالک) خدای را، خدای را، در خصوص فرودستان، زمینگیران، نیازمندان، گرفتاران، و دردمندان که دردشان را هیچ چاره‎ای نیست، چه در میان این قشر کسانی به دریوزگی روی می‎آورند و کسانی با نیاز آبرو داری می‎کنند.
پس، برای خدا پاسدار حقی باش که خداوند برایشان تعیین کرده است و تو را به رعایتش فرمان داده است و از بیت المال و محصول زمین‎های غنیمتی اسلام ـ در هر شهری ـ سهمی برایشان در نظر بگیر؛ چرا که برای دورترین مسلمانان، همانند نزدیک‎ترینشان سهمی هست و تو مسئول رعایت حق همگانی.[8] 8. حب و بغض
ای مردم، محور اجتماع مردم حب و بغض (خوشنودی وخشم) است، بی‎گمان ناقه ثمود را تنها یک نفر پی کرد، اما چون تمامی قوم ثمود به کار او رضا دادند، خداوند همه ایشان را سزاوار عذاب ساخت و این سخن خداوند سبحان است که فرمود: «پس آن ناقه را پی کردند و همگی پشیمان شدند.»[9] 9. خود شگفتی (عُجْبْ)
از خودپسندی و تکیه زدن بر توانمندی‎هایت که به شگفتی وامی‎داردت و گرایش گوش سپردن به چاپلوسی‎ها را در تو زنده می‎کند، سخت بر حذر باش! که برای پایمال کردن نیکی نکوکاران، این مطمئن‎ترین فرصت است برای شیطان.[10] 10. دعا
(گروهی آن حضرت را پیش رویش ستودند، فرمود:) بار خدایا تو مرا از خودم بهتر می‎شناسی و من خود را از آنان بیشتر می‎شناسم، خدایا ما را بهتر از آن کن که می‎پندارند و بیامرز از ما آنچه را نمی‎دانند.[11] 11. ذکر
از سخنان آن حضرت است هنگامی که آیه «رجال لاتلهیهم تجاره و لا بیع عن ذکر الله» را تلاوت می‎فرمود:
همانا خداوند سبحان یاد خود را مایه جلای دل‎ها کرد تا به یمن آن، شنوایی جایگزین کری، بینش جایگزین کوری، انعطاف و حق‎پذیری جایگزین کین‎توزی گردد. آری، خداوند ـ که تمامی بخشیده‎هایش گرانمایه است ـ در دوران‎های پی در پی تاریخ ـ حتی در روزگاران فترت ـ همواره بندگان خاصی دارد که در ژرفنای اندیشه و در عمق خردهاشان با آنان در راز است و از طریق خرد دمساز، و آنان با روشنایی ویژه‎ای که در چشم‎ها و گوش‎ها و دل‎هاشان پدید می‎آید به چراغ‎هایی می‎مانند فرا راه انسانها؛ ایام خدا را به یاد آنان آرند و مردمان را از بزرگی و جلال او ترسانند.[12] 12. رنگارنگی روزگار
روزگار را دو چهره است: روزی از تو و روزی بر تو. در آن روزی که از توست سرکشی بنه و روزی که بر توست تن به شکیبایی ده![13] 13. رهبری
آنکه خود را پیشوای مردم سازد، پیش از تعلیم دیگری باید به ادب کردن خود بپردازد، و بیش از آنکه به گفتار تعلیم فرماید باید به کردار ادب نماید، و آنکه خود را تعلیم دهد و ادب اندوزد، شایسته‎تر به تعظیم است از آنکه دیگری را تعلیم دهد و ادب آموزد[14] 14. زیان زبان
جبران آنکه با نگفتن از دست نهاده‎ای آسان‎تر است از تدارک آنچه با گفتن از دست داده‎ای، و نگاهداری آنچه در مشک است با استوار بستن در آن با بند است. آنچه در دست است نگهداری، بهتر از آن است که آنچه نزد دیگران است خواهی؛ تلخی نومیدی بهتر، تا دست دریوزگی نزد مردمان بردن؛ کار با پارسایی برتر از هرزگی با توانگری است؛ و هر کس خود تواناتر است به راز خویش نگه داشتن؛ و بسا کوشنده که در جهت زیان خود کوشد! آنکه پرگوید، یاوه سراید؛ و هر که بیندیشد، بینش یابد.[15] 15. ژرفای هستی
به ژرفای عظمت تو آگاهیمان نتواند بود. دانش ما تنها این است که می‎دانیم تو زنده و برپا دارنده جهانی، بی‎آنکه خواب بربایدت. ژرفای ذاتت را هیچ نگاهی درنیابد و ادراک وجودت را هیچ چشمی نتواند، بلکه این ادراک توست که پهنه چشم‎ها را فرا گرفته و پایان عمرها را می‎دانی و عنان سرتاپای پدیده‎ها را در دست قدرت خود داری.
آنچه را ما از آفرینشت می‎بینیم و با آن از قدرتت به شگفتی می‎آییم و در توصیف بزرگی سلطنتت لب می‎گشاییم، بسی ناچیزتر است از آنچه از ما پنهان است و چشم‎هامان از دیدنش ناتوان است و اندیشه‎مان از تسخیر آن در بن‎بست است و میان ما و آن پرده‎هایی از غیب در افکنده است.
پس هر که با قلبی فارغ اندیشه به کار گیرد تا دریابد که تو چگونه عرش خویش برپا داشته‎ای و مخلوقاتت را آفریده‎ای، و چگونه آسمان‎هایت را در فضا آویخته‎ای و چه‎سان زمین را بر امواج آب‎ها گسترده‎ای، نگاهش حسرت‎زده، خودش مبهوت، گوشش منگ و اندیشه‎اش سرگردان، به واپس باز می‎گردد.[16] 16. ساده زیستی
(حضرتش را با جامه‎ای کهنه و پینه‎دار دیدند، سبب پرسیدند، فرمود:)
با این گونه پوشش دل خاشع شود، و نفس رام گردد؛ و مؤمن آن را الگو گیرد.[17] 17. سینه فراخی (شرح صدر)
سینه خردمند صندوق راز اوست، (و در جای دیگر فرمود: ) ابزار ریاست فراخی سینه است.[18] 18. سپاسگزاری
به خدا سوگند اگر دل‎های شما یکسره بگدازد و دیدگانتان از شوق پروردگار یا از بیم کردگار سیل خون روان سازد و تا چند که دنیا پایدار است در آن بمانید این همه کرده‎های شما پاداش نعمت‎های خدا نخواهد بود به ویژه این نعمت که شما را به راه ایمان هدایت فرمود.[19] و نیز فرمود: چون طلیعه‎های نعمت‎ها به شما رسید، با ناسپاسی تداوم آن را مبرید.[20] 19. شهرت گریزی
شادمانی مؤمن در رخسار اوست و اندوهش در دلش، سینه او فراخ‎ترین است و نفس او خوارترین؛ برتری طلبی را دوست نمی‎دارد و از شهرت‎طلبی گریزان است و اندوهش دراز است و همتش فراز… .[21] 20. شهادت خواهی
کجایند مردمی که به اسلامشان خواندند، و آن را پذیرفتند؛ و قرآن خواندند و دستورهایش را پیروی کردند، به کارزارشان برانگیختند، و آنان همچون ماده شتر که به بچه خود رو می‎آورد، شیفته آن گردیدند. شمشیرها را از نیام برآوردند و گروه گروه و صف به صف روی به اطراف زمین نهادند، بعضی نجات یافته و بعضی به شهادت رسیدند.[22] 21. صبر راز پیروزی
شکیبا پیروزی را از کف ندهد، گر چه روزگارانی بر او گذرد.[23] و نیز فرمود: چون سختی به نهایت رسد، گشایش در رسد؛ و چون حلقه‎های بلا سخت به هم آید، آسایش در آید.[24] 22. ضرار و مناجات علی ـ علیه السّلام ـ
( در خبر ضرار پسر ضَمْرَه ضبابی است که چون بر معاویه درآمد معاویه وی را از امیر المؤمنین ـ علیه السّلام ـ پرسید، گفت: گواهم که او را در حالی دیدم که شب پرده‎هایش را آویخته بود و او در محراب خویش ایستاده، دست به محاسن، چونان مار گزیده به خود می‎پیچید و با اندوه می‎گریست و می‎گفت: ) ای دنیا! ای دنیا! از من دور شو! برای من خود را به نمایش گذاشته‎ای؟ یا شیفته من شده‎ای؟ مباد که تو در دل من جای گیری. هرگز! جز مرا بفریب! مرا به تو چه نیازی است؟! من ترا سه بار طلاق گفته‎ام و بازگشتی در آن نیست.[1] . ترجمه‎های این قسمت برگرفته شده از ترجمه استاد شهیدی و یا «خورشید بی‎غروب» است که گاهی اندک تغییراتی درآن داده شده است.
[2] . من حاسب نفسه ربح، و من غفل عنها خسر، و من خاف أمِنَ، و من اعتبر أبصر، و من أبصر فهم و من فهم علم. نهج البلاغه، حکمت 208.
[3] . و انّما الدنیا منتهی بصر الأعمی، لا یبصر ممّا و راءَها شیئاً، و البصیر ینفذها بصره و یعلم أنَ الدّار وراءَها. فالبَصیر منها شاخص، و الأعمی إلیها شاخص. و البصیر منها متزوّد، و الأعمی لها متزوّد. همان، خ 133.
[4] . أیّها الناس، الزهاده قصر الأمل، و الشکر عند النّعم، و الورع (لح: التورع) عند المحارم. فان عزب ذلک عنکم فلا یغلب الحرامُ صبرکم و لا تَنْسَوْا عند النعم شکرکم فقد اعذر الله الیکم بحجج مسفره ظاهره و کتب بارزه العذر واضحه. همان، خ 81.
[5] . و اعتبر بما مضی من الدنیا ما بقی منها، فان بعضها یشبه بعضاً و آخرها لا حق بأوّلها و کلها حائِل مفارق. همان، نامه 69.
[6] . لا غنی کالعقل، و لا فقر کالجهل، و لا میراث کالأدب و لا ظهیر کالمشاوره. همان، حکمت 54.
[7] . أمّا بعد: فإنّ الجهاد باب من أبواب الجنّه فتحهُ الله لخاصّه اولیائِه و هو لباس التقوی و درع الله الحصینه و جنّته الوثیقه، فمن ترکه رغبه عنه البسه الله ثوب الذلّ و شمله البلاءِ. و دیّث بالصغار و الغماءه و ضرب علی قلبه بالاسهاب و أدیل الحق منه بتضییع الجهاد و سیم الخسف و منع النصف. همان، خ 27.
[8] . ثم الله، الله، فی الطبقه السفلی من الذین لا حیله لهم من المساکین و المحتاجین و أهل البؤسی و الزمنی، فأنّ فی هذه الطبقه قانعاً و معترّاً. و احفظ لله ما استحفظک من حقه فیهم، و اجعل لهم قسماً من بیت مالک، و قسماً منه غلّات صوافی الإسلام فی کل بلد، فإنّ للأقصی منهم مثل الذی للأدنی، و کل قد استرعیت حقه. همان، نامه 53.
[9] . أیّها النّاس، إنّما یجمع الناس الرضا و السخط، و انّما عقر ناقه ثمود الرجل واحد فعمّهم الله بالعذاب لما عموه بالرضا. فقال سبحانه: « فعقروها فأصبحوا نادمین». همان، خ 201.
[10] . و إیّاک و الاعجاب بنفسک و الثقه بما یعجبک منها، و حبّ الإطراء، فإنّ ذلک من أوثق فرص الشیطان فی نفسه لیمحق ما یکون من احسان المحسنین. همان، نامه 53.
[11] . (و مدحه قوم فی وجهه فقال: ) اللّهم أنک أعلم بی من نفسی و أنا اعلم بنفسی منهم، اللّهم اجعلنا خیراً ممّا یظنّون، و اغفرلنا ما لا یعلمون. نهج البلاغه، حکمت 100.
[12] . و من کلام له ـ علیه السّلام ـ قاله عند تلاوته «رجال لا تلهیهم تجاره و لا بیع عن ذکر الله»: إنّ الله سبحانه جعل الذکر جلاء للقلوب تسمع به بعد الوقره، و تبصر به بعد العشوه، و تنقاد به بعد المعانده، و ما برح للهِ ـ عزّت الاؤه ـ فی البرهه بعد البرهه و فی ازمان الفترات عباد ناجاهم فی فکرهم، و کلّهم فی ذات عقولهم، فاستصبحوا بنور یقظه‌فی الأبصار و الاسماع و الأفئده؛ یذکرون بأیام الله، و یخوفون مقامه بمنزله الأدله فی الفلوات. همان، خ 222.
[13] . و الدهر یومان: یوم لک و یوم علیک. فإذا کان لک فلا تبطر؛ و إذا کان علیک فاصبر. همان، حکمت 396.
[14] . من نصب نفسه للناس اماماً فعلیه أن یبدأ بتعلیم نفسه قبل تعلیم غیره؛ و لیکن تأدیبه بسیرته قبل تأدیبه بلسانه. و معلم نفسه و مؤدّبها أحق بالإجلال من معلم الناس و مؤدبهم. همان، حکمت 73.
[15] . و تلافیک ما فرط من صمتک ایسر من إدراکک مافات من منطقک. و حفظ ما فی الوعاء بشدّ الوکاء. و حفظ ما فی یدیک أحبّ إلیّ من طلب ما فی ید غیرک، و مراره الیأس خیر من الطلب إلی الناس. و الحرفه مع العفّه خیر من الغنی مع الفجور. و المرء أحفظ لسرّه. و ربّ ساع فیما یضرّه! من أکثر أهجر، و من تفکّر أبصر. همان، نامه 31.
[16] . فلسنا نعلم کنه عظمتک إلا أنا نعلم أنک حیّ قیوم لا تأخذک سنه و لا نوم. لم ینته إلیک نظر، و لم یدرکک بصر، أدرکت الأبصار. و أحصیت الأعمار، و أخذت بالنواصی و الأقدام. و ما الذی نری من خلقک و نعجب له من قدرتک و نصفه من عظیم سلطانک. و ما تغیب عنا منه، و قصرت أبصارنا عنه، و انتهت عقولنا دونه، و حالت ستور الغیوب بینا و بینه أعظم. فمن فرغ قلبه، و اعمل فکره، لیعلم کیف اقمت عرشک و کیف ذرأت خلقک، و کیف علّقت فی الهواء سماواتک و کیف مددت علی مور الماء أرضک، رجع طرفه حسیراً و عقله مبهوراً و سمعه والها، و فکره حائرا. همان، خ 160.
[17] . و قد رئی علیه إزار خلق مرقوع. فقیل له فی ذلک، فقال: یخشع له القلب، و تذل به النفس؛ و یقتدی به المؤمنون. همان، حکمت 103.
[18] . صدر العاقل صندوق سرّه. همان، حکمت 6 و: آله‌ الریاسه سعه الصدر همان، حکمت 176.
[19] . و الله لو انماثت قلوبکم انمیاثا، و سالت عیونکم من رغبه إلیه أو رهبه منه دما، ثم عمّرتم فی الدنیا ما الدنیا باقیه ماجزت أعمالکم الـح: عنکم) ـ و لو لم تبقوا شیئاً من جهدکم ـ أنعمه علیکم العظام، و هداه إیاکم للإیمان. همان، خ 52.
[20] . اذا وصلت الیکم اطراف النعم فلا تنفروا اقصاها بقله الشکر.همان، حکمت 13.
[21] . المؤمن بشره فی وجهه، و حزنه فی قلبه. أوسع شیء صدراً و أذلّ شیء نفساً. یکره الرّفعه و یشنأ السمعه. طویل غمّه. بعید همّه. همان، حکمت 333.
[22] . أین القوم الذین دعوا إلی الإسلام فقبلوه؟ و قرأوا القرآن فاحکموه، و هیجوا إلی الجهاد فولهوا و له اللقاح إلی أولادها. و سلبوا السیوف أغمادها. و أخذوا بأطراف الأرض زحفاً و صفاً صفاً. بعض هلک و بعض نجا. همان، خ 121.
[23] . لا یعدم الصبور الظفر و إن طال به الزمان. همان، حکمت 153.
[24] . عند تناهی الشدّه تکون الفرجه، و عند تضایق حِلَق البلاء یکون الرخاء. همان، حکمت 351.
@#@ زندگانی‎ات کوتاه است و ارزشت ناچیز، و آرزوی تو داشتن خُرد. آه از کمی توشه، درازی راه، دوری سفر و سختی محشر![1] 23. طاووس مصرعی زیبا از قصیده بی‎پایان هستی
در این میان طاووس با آن پرهای پیچاپیچ و دمِ کشیده‎اش، یکی از شگفت‎انگیزترین و زیباترین پرندگان است. که خداوند او را بر اساس استوارترین هماهنگی‎ها آفریده است و رنگ‎آمیزی‎اش را در ردیف زیباترین رنگ‎آمیزی‎ها به انجام رسانده است.
این پرنده آن‎گاه که آهنگ جفت خویش کند، دم درهم رفته‎اش را چونان چتری می‎گشاید و سایبان سرش قرار می‎دهد؛ توگویی دمش بادبان کشتیی است که ناخدایش برافراشته است؛ به دم رنگارنگش می‎نازد و بدان فخر می‎فروشد… .
پنداری استخوان‎ پرهایش میله‎های سیمین است و پرهای هاله مانندش ـ که خورشید سان بر آن روییده است ـ چونان زرناب و قطعه‎های زبرجد.
اگر او را به گل‎ها و گیاهان روییده از زمین مانند کنی، گویی که از تمامت گل‎های بهاری دسته گلی فراهم آمده است و اگر با رنگ آمیزی جامه‎ها مقایسه‎اش کنی حله‎های پرنقش و نگار یا دستبافته‎های خوش نقش یمنی را خواهی یافت. و اگر در زیورها جستجویش کنی، به سان نگین‎های گوناگونش خواهی دید که در نقره‎های جواهر نشان نصب می‎شود.
با ناز و نشاط فراوان می‎خرامد و دم و بال‎هایش را برانداز می‎کند؛ پس زیبایی جامه و رنگ‎های جواهر نشانش او را به قهقهه وا می‎دارد؛ اما چون به ساق پای خویش نگاه می‎افکند، گریان با آهنگی که از درماندگی‎اش پرده برمی‎گیرد و بر دردمندی‎اش گواهی راستین است فریاد می‎کشد؛ چرا که ساق‎های این پرنده زیبا چونان ساق خروس دورگه باریک است و از قوزکش خاری نک تیز و کم پیدا سرزده است. بر فراز گردن این پرنده به جای یال، کاکلی سبز فام و پرنقش و نگار در نگاه می‎نشیند؛ و بر آمدگی گردنش به گردن بلورین کوزه‎ها ماننده است و از نقطه فرودین گردن تا شکم، درست به زیبایی و سمه یمنی رنگ آمیزی شده است. یا به آیینه شفافی ماند که پرده‎ای از حریر بر آن افکنده باشند. تو گویی که این عروس زیبای طبیعت، در معجر سیاهی پیچیده و پوشیده است، اما سیاهی‎اش را چنان آب و رنگی است که گویی سبزی بسیار خوشرنگی با آن در آمیخته است.
در امتداد شکاف گوشش خط کشیده‎ای است به رنگ بابونه سفید که سفیدی‎اش را در آن زمینه سیاه، درخشش ویژه‎ای بخشیده است.
کمتر رنگی را می‎توان یافت که طاووس از آن بهره‎ای نبرده باشد، یا با شفافیّت و زرق و برق جامه‎اش بدان جلای برتری نداده باشد. او گل‎های پراکنده بهاری را ماند که باران بهاران و گرمای آفتاب در آن نقشی نداشته است.
جالب‎تر آنکه این پرنده هر ازچندگاه پرهای افسانه‎ایش را بیرون می‎شود و تن به عریانی می‎دهد، پرهایش پیاپی فرو می‎ریزند و از نو می‎رویند؛ تا دگر بار ترکیب گذشته‌خود را بازیابند، بی‎آنکه میان این پرها و پرهای پیشین اندک تفاوتی پیش آمده باشد، یا رنگی جابه جا شده باشد. هرگاه به تماشای دقیق یکی از پرهایش بنشینی، در لحظه‎ای سرخی گل را می‎نمایدت و در لحظه‎ای دیگر سبزی زبرجد را و گاه زردی زرناب را!
راستی را که هوش ژرف اندیش و خردهای جوشان، ژرفای این ویژگی‎ها را چگونه دریابند؟ و گفتارهای توصیف گران به نظرم کشیدن این همه زیبایی را چگونه توانند؟! و مگر نه این است که ناچیزترین اجزایش پندارها را از ادراک و زبان‎ها را از توصیف ناتوان ساخته است؟[2] 24. ظرف دانش
همه ظرف‎ها چنانند که چون چیزی در آن ریخته شود ظرفیت‎شان کاسته گردد، مگر ظرف دانش که با افزودن دانش در آن، پیوسته گسترش یابد.[3] 25. عبرت‎آموزی از تاریخ
از آنها که پیش از شما بودند عبرت گیرید، که چگونه در خاک غنودند؛ اندامشان از هم گسیخت، دیده‎ها و گوش‎‎هایشان فرو ریخت، شرف وعزتشان رخت بربست، شادمانی و تن آسایی‎شان از هم گسست. نزدیکی فرزندان به از دست دادن آنان کشید و همنشینی همسران به جدا شدن از آنان انجامید. نه به هم می‎نازد و نه فرزند می‎آورند؛ و نه یکدیگر را دیدار می‎کنند، و نه در کنار یکدیگر به سر می‎برند![4] 26. غرور عامل سقوط انسان
و دیگری که دانشمندش دانند، و بهره‎ای از دانش نبرده؛ ترّهاتی چند از نادانان و مایه‎های جهلی از گمراهان، ه دست آورده و دام‎هایی از فریب و غرور برای مردمان گسترده. کتاب خدا را به رأی خویش تفسیر کند، و حق را چنانکه خواهد تعبیر کند. مردم را از بلاهای سخت بی‎تفاوت سازد و گناهان بزرگ را آسان شمارد.[5] 27. فتنه (آزمایش)
کسی از شما نگوید: «خدایا از فتنه به تو پناه می‎برم!» چه هیچ کس نیست جز که در فتنه است، لیکن آنکه پناه خواهد از فتنه‎های گمراه کننده پناه جوید، که خداوند سبحان فرماید: «بدانید که مال و فرزندان شما فتنه است». و معنای آن این است که خدا آنان را به مال‎ها و فرزندان می‎آزماید تا ناخشنود از روزی وی، و خشنود از آن را آشکار نماید؛ بی‎گمان خداوند سبحان به حال آنان از خودشان داناتر است. با این همه در بوته آزمون قرار می‎گیرند تا آنچه هست در عمل‎هاشان عینیّت یابد و پاداش و کیفر را سزاوار شوند.[6] 28. فتنه‎گریزی
به روزگار فتنه، اشتر بچه‎ای را ماننده باش که نه سواری دادن را پشتی دارد، و نه دوشیدن را پستانی.[7] 29. قرآن
بر شما باد به کتاب خداکه ریسمانی است استوار و نوری است آشکار درمانی است سود دهنده، و تشنگی را فرونشاننده، و چنگ در زننده را نگهدارنده، و در آویزنده را نجات بخشنده، نه کج شود تا راستش گردانند و نه باطل گراید تا آن را برگردانند. کهنه نگردد به روزگار، نه از خواندن و نه از شنیدن بسیار. راست گفت آنکه با قرآن سخن گفت و هر که بدان عمل کرد پیشی جُست.[8] 30. قناعت
قناعت ثروتی است پایان ناپذیر.[9] و نیز فرمود: قناعت دولتمندی را بس، و نیک خوبی نعمتی هماره در دسترس.[10] 31. کار و کوشش
کار، کار! به پایان بردن، به پایان بردن! پایداری، پایداری! شکیبایی، شکیبایی! پارسایی، پارسایی! شما را پایانی است، خود را بدان برسانید! برای شما نشانه‎ای است آن را راهنمای خود دانید! اسلام را مقصدی است تا رسیدن بدان مقصد برانید! با انجام آنچه خدا بر شما واجب کرده و وظایفی که برای شما بیان داشته، از عهده مسئولیت برآیید! در این صورت است که من درقیامت به سودتان گواهی می‎دهم، و از شما دفاع می‎کنم.[11] و نیز فرمود:
آن اندک که تداومش بخشی، به از آن بسیار که از آن به ستوه آیی![12] 32. گشایش در تحمل سختی
چون سختی به نهایت رسد، گشایش در رسد؛ و چون حلقه‎های بلا سخت به هم آید، آسایش در آید.[13] 33. گرسنگی و گرسنگان
و اگر خواستمی دانستمی چگونه عسل پالوده و مغز گندم و بافته‎های ابریشمین را به کار برم لیکن هرگز هوای من بر من چیره نخواهد شد و حرص، مرا به برگزیدن خوراک‎های لذیذ نخواهد کشید. چه بود که در «حجاز» یا «یمامه» کسی حسرت گرده‎نانی برد، یا هرگز شکمی سیر نخورد، و من سیر بخوابم و پیرامونم شکم‎هایی باشد از گرسنگی به پشت دوخته، و جگرهایی سوخته، یا چنان باشم که شاعر سروده:
ننگت آید که بخسبی و شکم پر زطعام دیگری پوست بجوید که به دندان کشدش.[14] و درجای دیگر فرماید:
خداوند سبحان، روزی تهی‎دستان را در خواسته توانگران رقم زده است. پس درویشی گرسنه نماند مگر که توانگری از حق او خود را به نوایی رساند، و خدا آنها را بدین کار باز خواست می‎کند.[15] 34. لطف به دوستان
چون برادر (دینی‎ات) از تو ببرد خود را به پیوند با او وادار، و چون روی برگرداند مهربانی پیش آر، و اگر خشکی کند با بخشش ودهش پاسخش گوی؛ و هر گاه که او دوری گزید، تو به وی نزدیک شو، و چون درشتی کرد، نرمش نما، و در پاسخ کارهای خلافش خود را به پوزش وادار. به گونه‎ای که پنداری تو بنده اویی و او سرور توست! و مبادا این نیکی را آنجا کنی که نباید، یا درباره آن کس که نشاید.[16] 35. مدارا با خویش و با مشکلات
دل‎ها را نیز «پیش آمدنی» و «پس رفتنی» است، آن گاه که روی آورند به مستحباتشان وادارید و چون پشت کنند به واجبات بسنده کنید.[17] و نیز فرمود: با درد خود بساز. چندان که با تو بسازد.[18] و نیز فرمود: بر آزاد بایدت تحمل نمود و گرنه هرگز خرسند نخواهی بود.[19] 36. نیکنامی
نام نیکی که از آدمی خدا در میان مردمان برجای گذارد بهتر از ثروت کلانی است که به میراث از وی دیگری بردارد.[20] و نیز فرمود:
(ای مالک) و من از خدا می‎خواهم با رحمتی فراگیر که او راست، و قدرت بزرگ وی بر انجام هرگونه درخواست، که من و تو را توفیق دهد در آنچه خشنودی او در آن است، از داشتن عذری آشکار در پیشگاه او و آفریدگانش و گذاردن نامی نیکو در میان بندگانش، و یادگار نیک در شهرها و کمال نعمت و فراوانی کرامت.
و اینکه کار من و تو را با نیک بختی به پایان رساند و شهادت را نصیبمان گرداند. که ما آن را خواهانیم. و درود خدا بر پیامبر و خاندان پاک و پاکیزه‎اش و سلام فراوان باد. و السلام.[21] 37. واژگونی جامعه
ای مردم!‌ ما در روزگاری به سر می‎بریم ستمکار، و زمانه‎ای ناسپاس؛ نیکوکار در آن بدکردار به شمار آید و ستم‎پیشه در آن بر سرکشی افزاید؛ نه از آنچه می‎دانیم سود می‎بریم و نه آنچه را نمی‎دانم می‎پرسیم! و از بلایی تا بر سرمان نیامده نمی‎ترسیم.[22][1] . (فی خبر ضرار بن ضمره الضبابی عند دخوله علی معاویه و مسألته له عن امیر المؤمنین ـ علیه السّلام ـ قال: فاشهد لقد رأیته فی بعض مواقفه و قد أرخی اللیل سدوله و هو قائم فی محرابه، قابض علی لحیته یتململ تململ السلیم، و یبکی بکاء الحزین و یقول: ) یا دنیا، یا دنیا إلیک عنّی! أبی تعرضتِ؟ أم إلیّ تشوقْتِ؟ لاحان حینک! هیهات! غرّی غیری، لا حاجه لی فیک قد طلّقتک ثلاثاً لا رجعه فیها! فعیشک قصیر، و خطرک یسیر، و أملک حقیر. ءاه من قلّه الزاد و طول الطریق، و بعد السفر و عظیم المورد! همان، حکمت 77.
[2] . و من أعجبها خلقاً الطاووس الذی أقامه فی‌ أحکم تعدیل، و نضد ألوانه فی أحسن تنضید، بجناح أشرج قصبه، و ذنب أطال مسحبه. إذا درج إلی الأنثی نشره من طیه و سمابه مطلاً علی رأسه؛ کأنه قِلع داریّ عَنَجُه نوتیّه، یختال بألوانه، و یمیس بزیفانه…
تخال قصبه مداری من فضه، و ما أنبت علیها من عجیب داراته و شموسه خالص العقیان و فلذ الزبرجد. فإن شبّهته بما أنبتت الأرض قلت، جَنی جُنِیَ من زَهره کلّ ربیع؛ و إن ضاهیته بالملابس فهو کموشیّ الحُلَل، أو کمونق عصب الیمن؛ و إن شاکلته بالحلی فهو کفصوص ذات ألوان قدنطقت باللجین المکلّل. یمشی مشی المرح المختال؛ و یتصفّح ذنبَه و جناحیه فیقهقه ضاحکا لجمال سرباله؛ و أصابیغ وِشاحه، فإذا رمی ببصره إلی قوائمه زقا مُعوِلاً بصوت یکادیبین عن استغاثته؛ و یشهد بصادق توجعه، لأنّ قوائمه حُمْش کقوائم الدیکه الخِلاسیه، و قد نجمت من ظنبوب ساقه صِیصیه خَفیّه.
و له فی موضع العرف قنزعه‌خضراء موشّاه و مخرج عنقه کالإبریق، مغرزها إلی حیث بطنه کصبغ الوسمه الیمانیّه. أو کحریره ملبسه مرءاه ذات صقال. و کأنّه متلفّع بمعجر أسحم؛ إلا أنه یخیّل لکثره مائه و شدّه بریقه انّ الخضره الناضر ممتزجه به، و مع فتق سمعه خط کمستدقّ القلم فی لون أبیض یقق، فهو ببیاضه فی سواد ما هنا لک یأتلق؛ و قلّ صبغ الآوقد أخذ منه بقسط، و علاه بکثره صقاله و بریقه و بصیص دیباجه و رونقه. فهو کالأزاهیر المبثوثه لم تربها أمطار ربیع و لا شموس قَیظ.
و قد یتحسّر من ریشه، و یعری من لباسه؛ فیسقط تتری، و ینبت تباعا؛ فینحت من قصبه انحتات أوراق الأغصان، ثم یتلاحق نامیا حتی یعود کهیئته قبل سقوطه، لا یخالف سالف ألوانه، و لا یقع لون فی غیر مکانه. و إذا تصفّحت شعره من شعرات قصبه ارتکب حمره وردیه و تاره خضره زبرجدیه، و أحیاناً صفره عسجدیه! فکیف تصل إلی صفه هذا عمائق الفِطن، أو تبلغه قرائح العقول، أو تستنظم وصفه أقوال الواصفین؟ و أقلّ أجزائه قد أعجز الأوهام أن تدرکه و الألسنه ان تصفه. همان، خ 165.
[3] . کل و عاء یضیق بما جعل فیه إلا وعاء العلم فإنه یتّسع به. همان، حکمت 205.
[4] . و اعتبروا بما قد رأیتم من مصارع القرون قبلکم، قد تزایلت أوصالهم، و زالت أبصارهم و أسماعهم. و ذهب شرفهم و عزّهم، و انقطع سرورهم و نعیمهم. فبدّلوا بقرب الأولاد فقدها. و بصحبه الأزواج مفارفتها. لا یتفاخرون، و لا یتناسلون، و لا یتزاورون، و لا یتجاورون. همان، خ 161.
[5] . و آخر قد تسمّی عالماً و لیس به. فاقتبس جهائل من جهّال، و أضالیل من ضلّال. و نصب للناس شَرَکاً من حبائل غرور و قول زور. قد حمل الکتاب علی آرائه. و عطف الحق علی أهوائه یؤمّن الناس من العظائم و یهوّن کبیر الجرائم. همان، خ 87.
[6] . لا یقولنّ أحدکم: «أللهم إنّی أعوذ بک من الفتنه» لأنّه لیس أحد إلّا و هو مشتمل علی فتنه. و لکن من استعاذ فلیستعذ من مضلّات الفتن. فإنّ الله سبحانه یقول: «و اعلموا انما أموالکم و أولادکم فتنه». و معنی ذلک انه سبحانه یختبرهم بالأموال و الأولاد لیتبیّن الساخط لرزقه و الراضی بقسمه، و إن کان سبحانه أعلم من أنفسهم، و لکن لتظهر الأفعال التی بها یستحق الثواب و العقاب. همان، حکمت 93.
[7] . کن فی الفتنه کابن اللبون، لاظهر فیرکب، و لا ضرع فیحلب، همان، حکمت 1.
[8] . و علیکم بکتاب الله، فإنّه الحبل المتین، و النور المبین، و الشفاء النافع، و الریّ الناقع، و العصمه للمتمسک، و النجاه للمتعلق. لا یعوج فیقام، و لا یزیع فیستعتب؛ ولا تخلقه کثره الرد و ولوج السمع. من قال به صدق، و من عمل به سبق. همان، خ 156.
[9] . القناعه مال لا ینفذ، همان، حکمت 57.
[10] . کفی بالقناعه ملکا، و بحسن الخلق نعیما. همان، حکمت 229.
[11] . العمل، العمل؛ ثم النهایه، النهایه؛ و الإستقامه، الإستقامه؛ ثم الصبر الصبر؛ و الورع الورع! إنّ لکم نهایه فانتهوا إلی نهایتکم، و إنّ لکم علما فاهتدوا بعلمکم، و إن للإسلام غایه فانتهوا إلی غایته، و اخرجوا إلی الله بما افترض علیکم من حقه، و بین لکم من وظائفه، انا شاهد لکم و حجیج یوم القیامه عنکم. همان، خ 176.
[12] . قلیل مدوم علیه خیر من کثیر ملول (الـح: مملول) منه، همان، حکمت 444.
[13] . عند تناهی الشده تکون الفرجه، و عند تضایق حلق البلاء یکون الرخاء. همان، حکمت 351.
[14] . و لو شئت لا هتدیت الطریق إلی مصفّی هذا العسل، و لباب هذا القمح، و نسائج هذا القزّ. و لکن هیهات أن یغلبنی هوای، و یقودنی جشعی إلی تخیّر الأطعمه، و لعلّ بالحجاز أو الیمامه من لاطمع له فی القرص و لا عهد له بالشبع! أو أبیت مبطاناً و حولی بطون غرثی، و أکباد حرّی، أو أکون کما قال القائل:
و حسبک داء أن تبیت بیطنه و حولک أکباد تحنّ إلی القدّ.همان، نامه 45.
[15] . انّ الله سبحانه فرض فی أموال الأغنیاء أقوات الفقراء، فما جاع فقیر ألّا بما منع غنی، و الله تعالی سائلهم عن ذلک. همان، حکمت 328.
[16] . إحمل نفسک من أخیک عند صرمه علی الصله و عند صدوده علی اللطف و المقاربه؛ و عند جموده علی البذل، و عند تباعده علی الدنو؛ و عند شدّته علی اللّین، و عند جرمه علی العذر؛ حتی کأنّک له عبد؛ و کأنّه ذو نعمه علیک و إیّاک أن تضع ذلک فی غیر موضعه، أو أن تفعله بغیر أهله. همان، نامه 31.
[17] . إنّ للقلوب إقبالاً و إدباراً، فإذا أقبلت فاحملوها علی النوافل، و إذا أدبرت فاقتصروا بها علی الفرائض. همان، حکمت 312.
[18] . امش بدائک ما مشی بک، همان، حکمت 27.
[19] . أغض علی القذی و الّا لم ترض أبدا. همان، حکمت 213.
[20] . و لسان الصدق یجعه الله للمرء فی الناس خیر له من المال یورثه (لح: یرثه) غیره. همان، خ 23.
[21] . و أنا أسأل الله بسعه رحمته، و عظیم قدرته علی إعطاء کل رغبه أن یوفقنی و أیاک لما فیه رضاه من الإقامه علی العذر الواضح إلیه و إلی خلقه، مع حسن الثناء فی العباد. و جمیل الأثر فی البلاد، و تمام النعمه، و تضعیف الکرامه، و أن یختم لی و لک بالسعاده و الشهاده، و إنّا إلیه راغبون. و السلام علی رسول الله ـ صلّی الله علیه و آله الطیبین الطاهرین و سلم تسلیماً کثیراً ـ و السلام. همان، نامه 53.
[22] . أیها الناس! إنّا قد أصبحنا فی دهر عنود و زمن کنود، یعد فیه المحسن مسیئا، و یزداد الظالم فیه عتوّا. لا ننتفع بما علمنا، و لا نسأل عما جهلنا، و لا نتخوف قارعه حتی تحلّ بنا. همان، خ 32.
@#@
38. وفاداری
بی‎گمان وفاداری و صداقت دو همزادند، و من هیچ سپری را بازدارنده‎تر از وفا نمی‎دانم، و هر که از چگونگی بازگشت (اوضاع) باخبر باشد، هرگز خیانت نمی‎کند. ما در روزگاری به سر می‎بریم که بیشتر مردم آن بی‎وفایی را زیرکی دانند. و نادانان آنان را چاره اندیش خوانند! خداشان کیفر دهد؛ چرا چنین پندارند؟! گاه بود که مرد آزموده و دانا از چاره کارآگاه است، اما فرمان خدا او را مانع راه است. پس دانای کار چاره را واگذارد، و آنکه پروای دین ندارد فرصت را غنیمت شمارد.[1] 39. همت بلندی
ارزش مرد به اندازه همت اوست، و صداقت وی به اندازه جوانمردی او، دلیری وی هم وزن حمیّتی که دارد و پارسایی وی همسنگ غیرتی که آرد.[2] و نیز فرمود: بردباری و درنگ دو همزادند و هر دو از همت بلند زادند.[3] 40. یاد مرگ سودمندترین یادها
ای بندگان خدا، از عبرت‎های سودمند، پند پذیرید؛ و از نشانه‎های آشکار عبرت گیرید. از آنچه با بیانی رساتان ترسانده‎اند، خود را باز دارید، و از یادآوری‎ها و موعظه‎ها سود بردارید، که گویی چنگال مرگ بر شما آویخته، و رشته‎های آرزوتان را از هم گسیخته، سختیهای واپسین دم حیات بر شما ریخته و شما را به آبشخوری که میعادگاه شماست کشیده! و بی‎گمان هر کسی را برانگیزنده و گواهی همراه است، برانگیزنده‎ای که او را به سوی محشرش راند، و گواهی که بر کردارش گواهی دهد.[4][1] . إنّ الوفاء توأم الصدق. و لاأعلم جنّهً أوقی منه. و لایغدر من علم کیف المرجع. و لقد أصبحنا فی زمان قد اتخذ أکثر أهله الغدر کیساً و نسبهم أهل الجهل فیه إلی حسن الحیله. مالهم قاتلهم الله! قد یری الحوّل القلّب وجه الحیله و دونه مانع من امرالله و نهیه فیدعها رأی عین بعد القدره علیها، و ینتهز فرصتها من لا حریجه له فی الدّین. همان، خ 41.
[2] . قدر الرجل علی قدر همته و صدقه علی قدر مروءته، و شجاعته علی قدر أنفته، و عفته علی قدر غیرته. همان، حکمت 47.
[3] . الحلم و الاناه توأمان ینتجهما علوّ الهمّه. همان، حکمت 460.
[4] . فاتعظوا عباد الله بالعبر النوافع. و اعتبروا بالآی السواطع، و ازدجروا بالنذر البوالغ و انتفعوا بالذکر و المواعظ. فکان قد علقتکم مخالب المنیّه. و انقطعت منکم علائق و الأمنیّه. و دهمتکم مفظعات الأمور و السیاقه إلی الورد المورود، و کلّ نفس معها سائق و شهید سائق یسوقها إلی محشرها وشاهد یشهد علیها بعملها. همان، خ 85.

مطالب مشابه

دیدگاهتان را ثبت کنید