داستانی از داستان های مثنوی معنوی … در روزگاران دور در شهر بغداد مردی زندگی میکرد که از پدرش به او ارث و میراث زیادی رسیده بود. او مردی خوشگذران بود و زیاد ولخرجی میکرد و همیشه مهمانی میداد و از میراثی که پدرش برای او گذاشته بود، در راه درست استفاده نمی کرد و ...
دسته بندی های موجود در بخش"حکایت ها"
مطالب موجود در بخش "حکایت ها"
شیخ محمد سرزی
داستانی از داستان های مثنوی معنوی … در دوران قدیم در شهر غزنین، زاهدی زندگی میکرد که نامش شیخ محمد سرزی بود. این زاهد متقی بسیار خویشتن دار و پرهیزگار بود و روزها روزه میگرفت و شبها را نیز به دعا و نیایش میپرداخت و همیشه ایام را به عبادت و بندگی میگذراند. او هفت ...
وزیر مکار و قوم نصاریان
داستانی از داستان های مثنوی معنوی … در روزگاران گذشته، بعد از ظهور حضرت عیسی علیه السلام با آنکه آن حضرت کتاب و شریعت آورد و همگان را به سوی دین عیسوی دعوت کرد و تمامی مردم دنیا از هر طبقه و صنفی که بودند به دین وی گرویدند، اما او نتوانست بعضی از پادشاهان ...
استاد و شاگردانش
سروده ی مولوی بازنویسی: مهرداد آهو داستانی از داستانهای مثنوی معنوی … در یکی از شهرهای بزرگ مکتبخانه ای بود که استادی در آنجا کار تعلیم و تربیت بچهها بر عهده داشت. در آن زمانها، آنهایی که درس میخواندند تعدادشان کم بود و مکتب خانهها نیز که همان مدرسههای فعلی میباشند، تعدادشان از انگشتان یک ...
شیر و روباه و گرگ
داستانی از داستان های مثنوی معنوی … در یک روز از روزهای خدا، شیر سلطان جنگل به همراه گرگ و روباه که خدمتگزارانش بودند برای شکار به کوه و دشت رفتند و با یکدیگر تمام کوهها و دشتها را زیر پا گذاشتند. شیر که در شکار کردن بسیار استاد بود در بالای کوهی که از ...
مرد ترک و خیاط دزد
داستانی از داستانهای مثنوی معنوی … در زمانهای قدیم، در شهری از شهرهای کشورمان ایران، یکی نفر معرکه گرفته بود و از دزدیهای عجیب صحبت میکرد و از تردستیها و عجایب کار دزدان سخن میگفت تا اینکه به یک خیاط رسید و از دزدیها و کلکها و نیرنگهای این خیاط دزد نیز سخن گفت و ...
زاهد و امتحان الهی
داستانی از داستان های مثنوی معنوی … در زمانهای بسیار دور کوهی و در نزدیکی شهری، زاهدی زندگی میکرد که از دنیا بریده بود و در کوهها مشغول عبادت و مناجات با خداوند متعال بود. او از همه چیز و همه کس دل کنده و از شهرنشینی و همنشینی با مردم و در اجتماع بودن ...
مرد وامدار و خواجه بخشنده
داستانی از داستان های مثنوی معنوی … در روزگارانی نه چندان دور، مردی زندگی میکرد که برای امرار معاش و گذران زندگی و خرج خود و زن و فرزندانش بسیار قرض کرده بود و به همین جهت به افراد زیادی بدهکار بود. این مرد به یک نفر بیش از همه بدهکار بود و به او ...
پیرزن و کودک
داستانی از داستان های سندباد نامه در روزگاران قدیم، سه شریک بودند که با سرمایه ای مشترک به تجارت میپرداختند و از سود آن تجارت زندگی خود را میگذراندند. این سه شریک پولهایشان را جمع میکردند و سودها را با هم تقسیم میکردند. اما یکدفعه که هر سه برای تجارت مقداری از اجناس مختلف را ...
بازی با آتش
داستانی از داستانهای سندباد نامه … در زمانهای گذشته و دور گروه زیادی از میمونها که تعدادشان از هزاران تن هم بیشتر بود در کوههای مجاور شهر بزرگی زندگی میکردند و رئیس ایشان میمون پیری بود که در طول عمر خود سرد و گرم روزگار را بسیار دیده و تجربههای زیادی اندوخته بود و نام ...
دختر زیبای شهر
داستانی از داستانهای منطق الطّیر … در روزگاران قدیم یکی از پادشاهان شهر بزرگی دختر زیبا و قشنگی داشت که در زیبایی هیچ دختری مثل او نبود، و مادر زمانه مانند او دختری نزاییده بود. آن دختر خواستگاران زیادی داشت و جوانان زیادی آرزو میکردند که دختر را از پدرش خواستگاری کنند و چون میترسیدند ...
پیرزن فقیر
داستانی از داستانهای منطق الطّیر … در روزگاران گذشته، پیرزن فقیری بود که از مال دنیا فقط یک خانه مخروبه داشت و با فقر و فلاکت روزگار میگذرانید و تنها کاری که از دستش برمی آمد، این بود که روزها را در جلوی در خانه اش مینشست و منقل کوچکی را در جلویش میگذاشت و ...