داستانی از داستانهای مرزبان نامه … در زمانهایی نه چندان دور در یک شهر قدیمی مردی پیراهن فروش زندگی می کرد. آن مرد کارش به این صورت بود که هر روز مقداری پیراهن را از این شهر به شهر دیگری که زیاد از آنجا دور نبود، می برد و می فروخت. روزی از همین روزها ...
دسته بندی های موجود در بخش"حکایت ها"
مطالب موجود در بخش "حکایت ها"
دوستان نادان
داستانی از داستانهای مرزبان نامه … در روزگاران گذشته مرد دهقانی بود که تمام اوقات روز را با کار کردن به شب میرساند و هر کاری را در وقت خود انجام میداد، به طور مثال در فصل پاییز و اوایل فصل بهار پیش از ظهرها با گاوها و گاو آهن به مزرعه اش میرفت و ...
درخت مراد
داستانی از داستانهای مرزبان نامه … در روزگاران پیشین و در زمانهای قدیم در شهری از شهرها درخت بزرگ و بلندی بود با شاخهها و برگهای بسیار زیاد و با تنه خیلی کلفت که اگر شش هفت نفر دست به دست هم میدادند دستهایشان به دور آن نمی رسید، چون جوی باریکی از کنارش میگذشت، ...
زشت و زیبا
داستانی از داستانهای مرزبان نامه … در روزگاران گذشته پادشاهی بود که علاقه بسیار زیادی به شکار داشت و هر وقت فراغتی بدست میآورد با همراهی بعضی از نزدیکان و دوستان خود برای شکار و سیر و سیاحت به صحرا میرفت و به گردش و شکار میپرداخت. در یکی از آن روزها پادشاه و همراهانش ...
علم نیمه کاره
داستانی از داستانهای مرزبان نامه … در روزگار گذشته برخی از علوم مثل حکمت و یا منطق رونق بیشتری داشتند و علاقمندان نیز به تحصیل و فراگیری آن رغبت بیشتری نشان میدادند. در آن دورانها دانشمندی بود که آن علم را تدریس میکرد و هر چند وقت یکبار موضوعی را برای تدریس انتخاب میکرد و ...
دزد و ساس
داستانی از داستانهای مرزبان نامه … روزی یک دزد می خواست که به خانه یک فرد ثروتمند دستبرد بزند و تمام اموال او را بدزدد. او در فکرش نقشه ها می کشید و حیله ها بکار میبرد و با نیرنگها و حقّه ها می خواست تا به مراد دل خویش برسد. این دزد تنها و ...
مرد فقیر و گنج پنهان
سروده ی مولوی بازنویسی: مهرداد آهو داستانی از داستانهای مثنوی معنوی در روزگاران بسیار دور و در یکی از شهرهای دور، فقیری زاهد و بسیار درمانده زندگی میکرد که هیچ چیزی در این دنیا برای خود نداشت. او نه جایی برای استراحت و خوابیدن داشت و نه غذایی برای خوردن و نه پوشاک مناسبی برای ...
آهو و موش و عقاب
داستانی از داستانهای مرزبان نامه … آورده اند که در زمانهای دور در جنگلی که بسیار پردرخت و پر میوه و سبز بود، صیادی هر چند وقت یکبار برای گسترانیدن دام و گرفتن حیوانات مورد نظرش به آنجا میآمد. در یکی از همین روزها که صیاد برای گرفتن حیوانی دام پهن کرده بود و آهویی ...
موسی (ع) و مرد زیاده طلب
داستانی از داستان های مثنوی معنوی … در زمان حضرت موسی علیه السلام شخصی بود که بسیار زیاده خواه بود و دوست داشت هر آنچه که ندارد را بدست آورد و آنچه را که نمیداند، بداند و آنچه را که نمیتواند انجام دهد. این شخص که مردی ثروتمند بود روزی از روزها پیش حضرت موسی ...
گوسفند و گاو و شتر
داستانی از داستان های مثنوی معنوی … روزی از روزها، گوسفندی و شتری و گاوی با هم در حال رفتن به خانه شان بودند، که در بین راه تکه علف تازه ای که غذای لذیذی برای چارپایان است یافتند و هر یک میخواستند که آن را برای خود بردارند، چونکه مقدار آن غذا بسیار کم ...
قضات حضرت داود (علیه السلام)
داستانی از داستان های مثنوی معنوی … در زمان حضرت داود علیه السلام روزی دو نفر با هم مشغول مشاجره بودند. پس آنها نزد حضرت داود آمدند و از آن حضرت تقاضای قضاوت میان خودشان را کردند. شخصی که مدعی بود به حضرت داود گفت: ای پیامبر کریم ما! این شخص را که می بینی ...
زاهد بی باک و مسجد دلهره آور
داستانی از داستان های مثنوی معنوی … در زمانهای نه چندان دور در نزدیکی شهر ری که اکنون نزدیک تهران بزرگ است و در آن مرقد مطهر شاه عبدالعظیم میباشد، مسجدی بود که بسیار قدیمی بود و همه جا شایع شده بود که هر کس در آن مسجد یک شب را بخوابد، فردای آن شب ...