جنبش هاي جديد در يهوديت (1)

جنبش هاي جديد در يهوديت (1)

نويسنده: ايزيدور اپستاين (1)
مترجم: بهزاد سالكي

تجديد حيات يهوديت براي زندگي در جهان جديد
همه ي جنبش هاي جديد در يهوديت مستقيم يا غيرمستقيم از عصر روشنگري (2)- جنبشي كه وجه مميز فضاي عمومي قرن هجدهم بود و بيانگر كوشش هاي انسان غربي براي اعمال حاكميت عقل بر همه ي مراحل حيات بشري است- نشئت گرفتند.
در قلمرو دين خودمختاري عقل شامل رد و انكار هر نوع حكم جزمي، مرجعيت ديني و سنت بود، و گفته مي شد كه هر فردي داور نهايي اعمال و عقايد خود است؛ در عين حال اين جنبش در حوزه ي روابط و مناسبات اجتماعي با همه ي اشكال نابردباري (3) و استبداد و خودكامگي (4) مخالفت مي كرد، و خواستار آزادي و برابري همه ي انسان ها بود. جنبش روشنگري، كه ابتدا در هلند و انگلستان ظهور يافت‌، به فرانسه رسيد، مآلاً در آن جا صورتي خشن پيدا كرد و در انقلاب كبير فرانسه به اوج خود رسيد (5)، كه با اعلان حقوق بشر (6) موانعي را كه به موجب آن كليسا و دولت يهوديان را از همسايگان خود دور نگاه مي داشتند درهم شكست. اين جنبش از فرانسه به آلمان و كشورهاي ديگر اروپا تا ولگا گسترش يافت.
موسي مندلسون در نفوذ و اشاعه انديشه ي روشنگري در ميان يهوديان سهم مهمي داشت. او در حالي كه تحت تأثير لايب نيتس نسبت عقل با ايمان را روشن گرداند، تصور يهوديت را دگرگون ساخت، زيرا از پذيرش هر ركن ايماني در صورتي كه عقل به طور مستقل نمي توانست آن را كشف كند خودداري ورزيد، و در كتاب اورشليم (7) خود گفت « من به هيچ حقيقت ابدي معتقد نيستم مگر حقايقي كه نه تنها قابل تصور هستند بلكه همچنين قابليت آن را دارند كه به وسيله ي عقل بشري اثبات و تأييد شوند. » (8) به نظر او، آنچه يهوديت در مسائل ديني واقعاً‌ بر آن تأكيد مي كند پذيرش اين سه ركن است: (1) وجود خداوند، (2) مشيت الهي، و (3) فناناپذيري روح. اما اين اركان ايماني مانند اصول موضوعه ي رياضي به طور مستقيم قابل اثبات هستند، و بدين اعتبار اساساً بر پايه ي عقل محض استوارند.
به علاوه، اين سه ركن ايمان، به سبب عقلاني بودن بنيادين آنها حقايق عام و مشترك همه ي مذاهب را تشكيل مي دهند؛ اما مندلسون اظهار مي كند كه در حالي كه اديان ديگر بر اين مجموعه ي حقايق عام، نظامي از عقايد و اصول جزمي افزوده اند كه براي رستگاري فردي ضروري است، يهوديت به اين نمي بالد كه نوعي وحي انحصاري در باب حقايق ثابت و تغييرناپذير دارد. « يهوديت دين وحياني نيست، بلكه شريعت مبتني بر وحي است. » نداي الهي در كوه سينا احكام و دستورهايي را صادر كرد كه تنها شامل اعمال بود و نه باورها و عقايد، و هدف چنين احكام و دستورهايي حفظ گروه قومي يهوديان است، به طوري كه بتواند قادر باشد رسالت روحاني خود را در قبال ملل و اقوام دنيا به انجام رساند.
نياز به تأكيد نيست كه « عقل » (9) آن گونه كه مندلسون به تجليل از آن به عنوان يار و ياور دين مي پردازد، با عقلي كه ابن ميمون و ديگر فيلسوفان دين يهود به عنوان خادم دين از آن ياد مي كنند كاملاً متفاوت است. همچنين لازم نيست اشاره كنيم كه مندلسون با تقليل يهوديت به مجموعه اي محدود از آداب و مناسك شرعي، برخلاف سير كلي تاريخ حيات ديني و تجربه ي يهودي حركت كرد. در واقع، همين ضعف هاي بنيادين نهفته در فلسفه ي مندلسون بود كه در ميان زنان و مرداني كه از آن تأثير پذيرفتند به زودي خود را آشكار ساخت. بسياري هر نوع دين اثباتي را كنار گذاردند زيرا عقل، كه استاد به آنها تعليم داده بود هر جا كه آنان را راهنمايي كند از آن پيروي كنند، چنين دستور داده بود؛ در حالي كه كسان ديگري از جمله اكثر فرزندان او از اين هم پيش تر رفتند، و به خاطر پيشرفت اجتماعي در پذيرش اين ايمان غالب ترديدي به خود راه ندادند.
با وجود اين، مندلسون به يهوديت ايماني بسيار راسخ داشت و به هيچ وجه قصد نداشت كه برادران خود را از دين اجدادي شان دور سازد. مندلسون تنها فيلسوفي عقل گرا نبود، بلكه ويژگي هاي ديگري نيز داشت. او انساني بود كه به واقعيت هاي عيني توجه داشت، از حال و روز اسفبار برادران خود رنج مي برد، و مشتاقانه براي احقاق حقوق مدني آنان مي كوشيد، و عقيده اش اين بود كه بهترين راه دست يافتن به اين غايت اين بود كه نشان دهد يهوديت اساساً با عقل گرايي (10) عصر خود همخواني دارد، و موضع عقل گرايانه اي كه او در كتاب اورشليم خود اتخاذ كرد به همين دليل بود. با مدنظر داشتن همين غايت، او همچنين براي آزادي آنان در زمينه ي تعليم و تربيت سخت كوشيد، و بر اين باور بود كه همين آزادي است كه با وسعت بخشيدن به افق فكري آنها به طوري كه از محدوده هاي تلمود و دانش هاي وابسته آن فراتر رود، و با شناساندن حوزه هاي گسترده تر فرهنگ عمومي اروپايي، آنها را براي همنوعان غير يهودي شان قابل پذيرش مي گرداند.
نخستين اقدام او در اين مسير ترجمه ي « اسفار خمسه » به آلماني بود كه از طريق آن يهوديان آلماني را ترغيب كرد كه زبان رسمي آن سرزمين را جانشين زبان بومي يهودي- آلماني خود كنند و از اين راه آنان را براي مشاركت در پيشبرد تمدن غربي آماده ساخت.
اين ترجمه با تفسير عبري ( بيئور ) (11) به قلم خود مندلسون همراه بود، و او با تفسير كتاب مقدس در پرتو انديشه ي معاصر به برانگيختن علاقه ي نسل خود به فرهنگ عمومي دنياي خارج ياري رساند.
مساعي تعليمي مندلسون مخالفت قابل ملاحظه اي را در درون اردوگاه يهوديان برانگيخت. بسياري وجود داشتند كه از نتايج تأثير ناگهاني فرهنگ هاي بيگانه بر پاي بندي و وفاداري ديني يهوديان بيمناك بودند، و اين بيم بي وجه نبود، اما مندلسون در مبارزه براي آزادي هاي تربيتي تنها نبود. در اطراف او گروهي از شاگردان وفادار جمع شدند كه در كوشش هايش به او كمك مي كردند. آنان با تبديل اصطلاح هسكالا (12) ( روشنگري ) به شعار رسمي خود، خود را مسكيليم (13) ناميدند، و نشريه اي ادبي موسوم به هم اسف (14) ( جمع كننده ) منتشر كردند كه همچنين نام ديگر خود مئسفيم (15) را مديون آن هستند. زبان اين نشريه، كه در فواصل نامنظم بين سالهاي 1784 تا 1811، انتشار مي يافت، عبري بود، كه مسكيليمِ بيزار از زبان بومي يهودي- آلماني ( ييديش‌ )، آن را بهترين ابزار گسترش انديشه هاي خود مي دانستند. به علاوه، آنان كه علاقه مند بودند يكسويه بودن تربيت انحصاري تلمودي را از ميان ببرند، در نوشته هاي خود درباره ي موضوعات عمومي از زبان زيبا و ناب كتاب مقدس استفاده مي كردند. با همه ي اينها، هدف واقعي مسكيليم ارتقاي فرهنگ عمومي بود، و آنان زبان عبري را صرفاً به عنوان ابزاري براي هموار ساختن راه جذب شدن ارزش هاي فرهنگي غرب در وجود يهوديان به كار مي بردند.
در ميان حاميان مندلسون نفتالي هرتص وسلي (16) ( 1725-1805) از همه برجسته تر بود. او شاعري با استعدادي فوق العاده بود و شهرتش ناشي از شور و اشتياقي بود كه با آن از آرمان فرهنگ عمومي در ديوره شالوم و امت (17) ( كلمات صلح و حقيقت ) دفاع كرد. در اين اثر او از يهوديان اتريش و مجارستان به جد خواست كه به دعوت امپراتور يوزف دوم (1741-1790) در « منشور تساهل »، منتشر شده به سال 1782، ‌براي پذيرش زبان آلماني و تأسيس مدارس جديد جهت آموزش موضوعات غيرديني پاسخ مثبت دهند.
مندلسون زنده ماند و نخستين ثمره هاي فعاليت آموزشي خود را در سال 1778 در افتتاح مدرسه ي آزاد يهود (18) در برلين مشاهده كرد، و اين اولين مدرسه مدرن يهودي بود كه در آن همه ي موضوعات، ديني و غيرديني، به آلماني تدريس مي شد.
با وجود اين، كوشش هاي مندلسون در حمايت از آزادي هاي مدني يهوديان در طي حيات او نتايج اندكي به بار آورد. تعصبات و پيشداوري هاي ديرين عليه يهوديت و يهوديان به سختي از بين مي رفتند. فردريك كبير، پادشاه پروس (1712-1786)، تحت تأثير روح واقعي روشنگري اعلام كرده بود: « در سرزمين هاي تحت فرمانروايي من هر كس مي تواند به شيوه ي خاص خود به نجات دست يابد»؛ با وجود اين، يهوديان از حقوق قانوني محروم ماندند.
آغاز رهايي يهوديان تنها پنج سال پس از مرگ مندلسون، يعني در سال 1791، پديدار گشت، هنگامي كه مجلس ملي فرانسه، متعاقب انقلاب فرانسه، با اعطاي حقوق كامل شهروندي به اتباع يهودي، اصل تساهل ديني را تثبيت كرد. موقعيت حقوقي تازه اي كه به يهوديان در فرانسه داده شد، به دست ناپلئون، وارث انقلاب فرانسه، عملاً در هر سرزميني كه فتح مي كرد تحميل مي شد. به زودي محروميت هاي حقوقي يهوديان، يك به يك و كشور به كشور، از بين رفت. (19) در قرن نوزدهم، يهوديان در بيش تر كشورهاي اروپاي غربي، و نيز در آمريكا، به آزادي كامل دست يافتند. در هر كجا كه يهوديان به تساوي حقوق مدني دست مي يافتند، با روح و جان به دولت متبوع خدمت مي كردند، و به پيشرفت حيات سياسي، اجتماعي، فرهنگي و اقتصادي ياري مي رساندند. در همه ي امور مگر در دين، يهوديان رهايي يافته خود را در سرنوشت، منافع و تلاش هاي شهروندان كشور متبوع شريك مي دانستند، اما آنها در درون اين گرداب تغيير و تحول اجتماعي و اقتصادي غافلگير شدند. متعاقباً بحراني با ابعاد عظيم براي يهوديان پديد آمد، كه به نظر مي رسيد براي آنها، نخستين بار در دوران تبعيد خود، قادر نيستند خود را با شرايط جديد وفق دهند. از آن جا كه آنان پس از قرن ها انزوا با انديشه ي شهرونديِ كامل يهودي در دولت ملي غيريهودي آشنايي نداشتند، مسئله انطباق كامل وفاداري ديني خود با منزلت سياسي و اجتماعي تازه اي كه به دست آورده بودند به نظرشان بسيار دشوار مي رسيد. شمار كثيري با پيوستن به ايمان غالب اين مشكل را براي خود حل كردند. از طرف ديگر، بسياري ديگر راه حل را در فرايند جذب و همگون سازي يافتند، كه با تصور يهوديت صرفاً به عنوان اعتقادي انتزاعي بر اساس سه اصل موضوعه ي مندلسون، به دين يهود و جامعه ي يهودي وفادار ماندند، اما در همان حال به انكار همه ي عناصر خاص قومي در يهوديت پرداختند. حتي نام « يهودي » بايد كنار گذاشته مي شد. آنان ديگر به معاي دقيق كلمه يهودي نبودند، بلكه صرفاً « آلماني، فرانسوي، انگليسي … و پيرو شريعت موسي » بودند. بدين ترتيب گرايش هاي جذب در اين كشورها، كه شامل روگرداني از سنن ديني و قومي مي گرديد، با سرعتي عظيم گسترش يافت و عناصري از قوم يهود را دربرمي گرفت كه با محافل فرهيخته تر كشور ميزبان تماس و ارتباط اجتماعي و حرفه اي داشتند. نتيجه ي اين فرايند جنبش اصلاحات (20) بود، كه از آلمان شروع شد و از آن جا به امريكا و انگلستان نفوذ و گسترش يافت. (21) هدف آن سازگار كردن اشكال كهن عمل و حيات يهودي با روح و فرهنگ اقوام و ملتهايي بود كه يهوديان در قلمرو تاريخي آنها جذب مي شدند.
پايه گذار واقعي جنبش اصلاح در يهوديت ديويد فريدلندر (22) ( 1756-1834)، يكي از مشهورترين شاگردان موسي مندلسون بود. او بود كه اصول اساسي جنبش اصلاح را بنيان گذاشت، اصولي كه اين جنبش هرگز از آن انحراف نجست. اگرچه هدف اين جنبش متوقف ساختن روند جدايي از يهوديت بود، انگيزه ي واقعي كه در بطن آن نهفته بود و مسير آن را تعيين مي كرد گرايش به همگوني با سنن كشورهاي متبوع بود. نگاه درونگر آن متوجه تأثيري بود كه وفاداري به حيات و سنت يهودي بر مناسبات يهوديان با دنياي خارج به جا مي گذاشت. خود فريدلندر در شور و اشتياق همگون سازي خود تا آن جا پيش رفت كه در سال 1799 از مقامات لوتري برلين درخواست كرد كه او و وابستگانش را در كليسا بپذيرند، مشروط به اين كه آنان از اعتقاد به الوهيت عيسي مسيح و عمل به شعاير خاص مسيحيت معاف دانسته شوند. طبعاً اين پيشنهاد گرويدن مشروط به مسيحيت رد شد. فريدلندر، كه مجبور بود بار مسئوليت سنگين يهوديت را به دوش كشد، كوشيد به شيوه اي به اصلاح دين يهود بپردازد كه به حذف هر آنچه ممكن بود مانع روابط صميمانه ي يهوديان با همسايگان خود و موجب ترديد در وفاداري آنان به دولت گردد بينجامد. از اين رو، بر لغو هر نوع عمل عبادي با رنگ و بوي قوم يهودي و قرار دادن زبان آلماني به جاي عبري به عنوان ز بان دعا و نيايش و عبادات عمومي پافشاري كرد. (23)
فريدلندر هواداران اندكي نداشت، اما هيچ يك از آنها در آن زمان جرئت عملي ساختن اصول او را به خود راه نمي داد؛ و ماجراي اصلاح به عنوان جنبشي سازمان يافته عمدتاً با كوشش براي شكل دادن به ظواهر مراسم ديني يهوديان بر اساس الگوي مراسم عبادي كليسا آغاز مي گردد، اما بدون اين كه به محتواي واقعي عبادات آسيبي وارد شود.
ماجراي اصلاح حول محور نام اسرائيل ياكوبسون (24) ( 1768-1828 ) مي گردد. او بود كه در سال 1810 نخستين معبد اصلاح را به هزينه ي خود در زيزن (25) واقع در برونسويك (26) بنياد نهاد و مراسمي را در آن جا معمول ساخت كه ويژگي هاي اقتباس شده از مراسم كليسا را به نمايش مي گذاشت. اين نخستين بار بود كه عبادت خانه ي يهودي « معبد » ناميده مي شد، نامي كه تا اين زمان براي معبد اورشليم حفظ شده بود، و اين كه جنبش اصلاح آن را براي اشاره به مكان هاي عبادت پيروان خود برگزيد نگرش آنها را نسبت به اميد به تجديد بناي پرستشگاه كهن قوم يهود فاش مي ساخت.
جدا از چند تغيير جزيي در شعاير عبادي، ابداعاتي كه ياكوبسون وارد كرد، شامل موعظه هاي آلماني، كورال هاي آلماني، برخي ادعيه ي آلماني و استفاده از ارگ بود. (27) ياكوبسون همچنين نخستين كسي بود كه مراسم پذيرش پسران به عضويت در دين يهود را به جاي زمان رسيدن به سيزده سالگي، آن گونه كه سنت سفارش مي كند، در عيد پنجاهه معمول كرد، و خواندن فقراتي از كتاب مقدس را در مراسم عبادي گروهي ملغا ساخت.
اصلاحگران، كه با گذشت سال ها جسارت بيشتري يافته بودند، اصولي را كه فريدلندر وضع كرده بود، هر چند در آغاز محتاطانه، در عمل به كار بستند و در سال 1818 يك معبد اصلاح به تقليد از معبد زيزن در هامبورگ بنا كردند، اما از آن فراتر رفتند زيرا ادعيه ي سنتي براي تجديد حيات قومي را در قالب عبارات تازه اي بيان كردند تا مفهوم تجديد حيات عام نوع انسان از آن مستفاد شود، و نگرش سنتي به مسيح موعود را تغيير دادند و به جاي آن تصور عصر مسيحايي براي تمامي انسان ها را باب كردند. در معبد اصلاح در هامبورگ همچنين سنت پذيرش دختران به دين معمول گرديد، سنتي كه هيچ سابقه اي در يهوديت نداشت.
با سموئيل هولدهايم (28) ( 1806-1860)‌ و ابراهام گايگر (29) ( 1830 -1874) جنبش اصلاحات وارد مرحله ي راديكال تري گرديد. اين رهبران اصلاح به صراحت اظهار مي كردند كه يهوديت ديني كامل است و جنبه ي قومي ندارد، و از اين رو، از الغاي همه ي قوانين و مراسمي كه يهوديان را از همسايگان خود متمايز مي ساختند حمايت كردند. سموئيل هولدهايم، وابسته به معبد اصلاح برلين، در سال 1849 مراسم روز يكشنبه را جانشين مراسم روز شنبه (سبت ) كرد. و همچنين آيين روز دوم اعياد را ملغا ساخت. اصلاحات ديگري كه در جامعه ي يهوديان برلين معمول گرديد عبارت بود از جدا نساختن زن و مرد در مراسم ديني، انجام دادن عبادات بدون روسري، يا شال نماز ( طليت ) (30)، حذف زبان عبري در آيين هاي مذهبي، الغاي نواختن شوفار (31) ( شاخ قوچ ) در سال نو و تبركات افراد وابسته به خانواده ي روحانيون ( بنگريد به « سفر اعداد »، باب 7، آيه هاي 23-27 )، زيرا اين مراسم يادآور ايام معبد بود.
آبراهام گايگر، هر چند در نظر به اندازه ي هولدهايم راديكال بود، در عمل كم تر راديكال بود، و مي انديشيد كه اصلاحات بايد كندتر حركت كند تا حتي الامكان پيوند خود را با كل خاندان اسرائيل حفظ كند. بنابراين، او علي رغم تمايل شخصي اش به خواندن نماز و ادعيه به زبان آلماني، بر حفظ زبان عبري به عنوان وسيله ي اصلي عبادات عمومي پافشاري كرد. با وجود اين، كوشيد بر پايه ي مباني اصلاح و از طريق نوشته هاي خود به تربيت مردم بپردازد، نوشته هايي كه او در آنها منشأ الهي « اسفار خمسه » را انكار مي كرد، قوانين مربوط به حلال و حرام را به سخره مي گرفت و از الغاي سنت ختنه حمايت مي كرد.
او كه جداً از اين نظر دفاع مي كرد كه يهوديان تنها فرقه اي مذهبي هستند و نه يك ملت، بر نگرشي كاملاً جهانشمول نسبت به يهوديت تأكيد مي ورزيد، و هر نوع تفسير قوم گرايانه از دين يهود را تفسير نادرست غايت خداوند مي شناخت. مطابق اين ديدگاه، او از كتاب دعا (32)، كه آن را در سال 1854 گردآوري كرد، همه ي ادعيه ي مربوط به تجديد دولت يهود در فلسطين و بازسازي معبد به عنوان مركزي براي بني اسرائيل و نيز همه ي اشارات به اميد مسيحاييِ تجمع تبعيديان را حذف كرد، زيرا معتقد بود كه همه ي اين مفاهيم و انديشه ها از آگاهي و ذهن يهوديان محو شده اند.
گايگر مدعي بود كه ديدگاه هاي خود را بر اساس بررسي تاريخي و علمي اسناد و منابع كتاب مقدس استوار مي سازد، كه اگر در پرتو شرايط زمانه اي كه در آن نوشته شده اند مطالعه شوند، تغييراتي را كه او از آنها حمايت مي كند توجيه مي كنند. به علاوه، او اظهار مي كرد كه از شيوه سنت تلمودي پيروي مي كند كه شيوه ي تغيير و تكامل مستمر است و همگام با نيازهاي زمانه حركت مي كند. اما در واقع گايگر چندان دلواپس سنت تلمودي يا حتي كتاب مقدس نبود، و هيچ يك از آنها را ديگر معتبر و الزام آور نمي دانست. آنچه واقعاً اهميت داشت « روح زمانه » بود كه براي او، همان طور كه براي اصلاحگران همكارش، وحي و انكشاف خداوند نيز بود، و جانشين وحي و انكشاف اعصار پيشين مي گرديد كه كتاب مقدس و تلمود تجسم آن هستند.
امتناع يهوديت اصلاحگر از پذيرش اقتدار و حجيت كتاب مقدس و تلمود راه را براي فردگرايي هموار ساخت و موجب اختلاف ديدگاه ها در صفوف اصلاحگرايان در باب ماهيت يهوديت و شيوه ي حيات يهودي گرديد. به منظور ايجاد نوعي همساني در عقيده و عمل و رفع آشفتگي در نتيجه ي آراي متعارض، تلاش هايي براي تأسيس شورايي ديني انجام گرفت كه بايد درجه اي از اقتدار بر كساني كه زير پرچم اصلاح گرد آمده بودند اعمال مي كرد. بعداً چندين شوراي ديگر تشكيل شد. اما هر بار كه اعضاي شوراهاي مذكور دور هم جمع مي شدند، درباره ي مسائلي نظير اصول، اهداف و برنامه هاي آينده به طرز بسيار مأيوس كننده اي اختلاف نظر پيدا مي كردند و به نتيجه ي مثبتي دست نمي يافتند. از مهم ترين اين شوراها، به لحاظ تاريخي، شورايي بود كه در سال 1815 در فرانكفورت تشكيل شد، كه در آن براي نخستين بار مسئله ي تغيير در شعاير ديني مورد بحث قرار گرفت. بسياري از هيئت هاي نمايندگي از حذف كامل زبان عبري حمايت مي كردند، زيرا حفظ آن به اين اعتبار بود كه يهوديت ديني قومي است. با وجود اين، اكثر شركت كنندگان تصميم گرفتند كه زبان عبري حفظ شود، اما اين تنها به ملاحظه ي احساسات نسل قديمي تر انجام گرفت. اين آمادگي براي كنار گذاشتن زبان عبري به انشعاب زكريا فرانكل (33) ( 1801-1875) انجاميد، كه مكتب « اثباتي- تاريخي »(34) يهوديت را بنيان نهاد، مكتبي كه عقيده و عمل را از يكديگر جدا مي سازد و از آزادي كامل پژوهش در مورد گذشته اسرائيل، با حفظ شريعت يهودي و سنن قومي به عنوان ميراث تجربه ي جمعي قوم يهود، حمايت مي كند.
هم جنبش اصلاح و هم، در حد كم تري، مكتب اثباتي- تاريخي به يكسان از درون و بيرون آلمان با مخالفت سنت گرايان، كه اصلاح گرايان آنان را « ارتدوكس » مي ناميدند، رو به رو شدند. ربي موسي سوفر اهل پرسبورگ (35) ( 1762-1829) از مخالفان سرسخت اصلاحات بود. موسي سوفر، كه عالمي بزرگ و نويسنده ي فتاوي پرحجمي بود كه تا زمان حاضر فوق العاده معتبر شناخته مي شوند، با هر نوع تجدد و نوگرايي در حيات ديني يهوديان مخالفت ورزيد و تمام نيروي خود را صرف مبارزه با آن كرد. و عمدتاً به سبب فعاليت مؤثر او بود كه اين جنبش هرگز نتوانست در مجارستان، به رغم حاميان پرشورش در آن كشور، پيشرفتي به دست آورد.
در آلمان، نوع سنتي يهوديت متهورترين و سرسخت ترين مدافع خود را در شخص سامسون رافائل هيرش (36) ( 1808-1888 ) يافت، كه ضمن مخالفت با اصلاحات و مكتب اثباتي- تاريخي، مكتبي را كه بعداً به نوارتدوكسي (37) معروف شد بنيان نهاد، كه با تفاوت هايي ناشي از شرايط بومي، مشابه ارتدوكسي (38) حاضر جهان غرب است. در واقع اين مكتب ارتدوكسي تازه اي نيست، بلكه صورت تجديد حيات يافته ي يهوديت دوره ي اسلامي- يهودي است كه نمايشگر آميزش كهنه با نو، و پيروي سرسختانه از باورها و شعاير سنتي همراه با مشاركت كامل در علم و فرهنگ زمانه بود. هيرش در مقام رهبر روحاني گروهي ارتدوكس در فرانكفورت، اصل اوستريت (39) ( جدايي طلبي ) را اعلام كرد، كه بنابر آن يهوديان مؤمن بايد جوامعي را كه در آنها گرايش اصلاح طلبانه غالب بود ترك مي كردند، و جوامع خاص خود را تشكيل مي دادند. هر چند جماعت هاي ديني معدودي از درخواست هيرش پيروي كردند، او در تبديل جامعه ي خويش در فرانكفورت به سازمان مذهبي نيرومندي با مدارس جديد و نهادهاي تابع خاص خود توفيق يافت، سازماني كه الگويي براي گروه هاي مشابه در مناطق ديگر آلمان و كشورهاي ديگر فراهم ساخت.
پيشرفت جنبش اصلاحات در آلمان با تشكيل كنفرانس برسلاو (40) در سال 1846، كه در باب مسئله ي انتقال مناسك ديني شنبه به يكشنبه به شكست انجاميد، متوقف شد. از اين زمان به بعد مركز فعاليت اصلاح طلبان به ايالات متحده منتقل گرديد، جايي كه در آن اين جنبش به همت رهبران پرشور اصلاحات كه به موج مهاجرت يهوديان از آلمان و كشورهاي ديگر اروپا پيوسته بودند، ريشه هاي استواري يافت، موجي كه از سال 1830 آغاز شد و در سال هاي 50-1848 در نتيجه ي واكنشي كه از شكست انقلاب 1848 پديد آمد، به اوج خود رسيد. در اين دنياي جديد، بدون مخالفت سازمان يافته ي چنداني، اين جنبش با رهبري قدرتمندانه ي اشخاصي نظير اسحاق وايز (41) ( 1819-1900)، ديويد آينهورن (42) ( 1809-1899) و ديگران توانست گام هاي بلندي به جلو بردارد و بدون هر نوع مانعي در جهت اقدامات راديكال تكامل يابد. در سال 1885 جنبش اصلاحات آمريكايي (43) در كنفرانسي در پيتسبورگ اصول خود را تدوين كرد، كه علاوه بر چيزهايي ديگر، خواستار كنار گذاردن كل شريعت موسي و قوانين علماي يهود، از جمله قوانين مربوط به غذاهاي حلال و حرام و رسوم مشابه ديگر و معمول ساختن مراسم يكشنبه و رد ملي گرايي يهودي مي گرديد. يك پيامد مستقيم كنفرانس 1885 برگزاري كنفرانس مركزي (44) در سال 1892 بود، كه در آن شرط ختنه براي نودينان رسماً ملغا گرديد. ‌(45) در اعتراض به پذيرش « برنامه ي پيتسبورگ » (46)، گروهي با نفوذ از ميانه روها به رهبري ساباتو مورايس (47) (1823-1901) شكل گرفت كه بعداً به جنبش محافظه كار شهرت يافت. جنبش محافظه كار، با قبول موضع مكتب اثباتي- تاريخي زكريا فرانكل، به بركت رهبري نيرومند و پرشور سليامن شختر (48) ( 1830-1915) كه زماني دانشيار مطالعات مربوط به ادبيات و منابع حاخامي در دانشگاه كمبريج بود و به خاطر كشفياتش در اسناد موجود در گنجينه ي كتابخانه ي قاهره مشهور است (49)، از لحاظ اجتماعي و شمار پيروان نفوذ فزاينده اي يافت و به نيرويي عمده در حيات ديني، فكري و اجتماعي يهوديان آمريكايي تا زمان حاضر تبديل گرديد.
از يك سو، يهوديت محافظه كار، كه در موضعي ميانه بين راست ديني ( ارتدوكسي ) و اصلاح قرار دارد، شماري از شعاير ظاهري و عبادات جنبش اصلاح را اخذ كرده است. با استثناهايي نادر، جدايي زن و مرد در شعاير مذهبي، كه سنت تخلف ناپذير در كنيسه ي ارتدوكس است، مراعات نمي شود، ادعيه به زبان انگليسي در مراسم ديني گنجانده مي شود، و بسياري از كنيسه ها از ارگ استفاده مي كنند. از سوي ديگر، يهوديت محافظه كار، ادعا مي كند كه كل ساختار سنت علماي يهود را مي پذيرد، اگرچه به خود اجازه مي دهد بر طبق نيازها و باورهاي جديد به تفسير تورات بپردازد. به عنوان مثال، جنبش محافظه كار، برخلاف سنت علماي يهود، سواره رفتن به كنيسه در روز سبت را اجازه مي دهد. يهوديت محافظه كار، هنوز بايد در كاربرد عملي دلالت هاي ضمني نگرش خود نسبت به قوانين علماي يهود، به تعريف اصول خود بپردازد. در مسائل اعتقادي، جنبش محافظه كار وحي خاص خداوند به بني اسرائيل را مي پذيرد، نگرشي مثبت در قبال اميد و آرزوهاي قومي يهودي براي تجديد حيات سرزمين مادري كهن اسرائيل اتخاذ مي كند، و اهميت فوق العاده اي براي دلايل تاريخي و قومي حفظ زبان عبري در مراسم مذهبي قائل مي شود. برخلاف راست ديني، اما مشابه جنبش اصلاح، يهوديت محافظه كار، آموزه ي رستاخيز مردگان را رد مي كند، هر چند از باور به جاودانگي روح دفاع مي كند.
سه هدف اصلي يهوديت محافظه كار عبارتند از: (1) اعتلاي وحدت و يكپارچگي آنچه شختر « اسرائيل كاتوليك ( ‌يعني جهاني ) » مي ناميد، (2) زنده نگه داشتن سنت يهودي، (3) تقويت دانش يهودي. در صورت توافق درباره ي اين سه هدف، اهداف ديگر خود به خود تحقق خواهد يافت. به اين دليل است كه يهوديت محافظه كار از متعهد ساختن خود به برنامه ي معيني از اصول و احكام جزمي خودداري مي كند، و آزادي قابل ملاحظه اي را در مسائل مربوط به عمل و عقيده در ميان گروه هاي تشكيل دهنده ي خود اجازه مي دهد. اين امر ظهور جنبش طرفدار تغيير و بازسازي را در جريان محافظه كار امكان پذير ساخت. جنبش طرفدار تغيير و بازسازي، كه پيشگام آن مردخاي كاپلان (50) ( متولد 1881) است، بر اساس اين گزاره استوار است كه دين يهود براي قوم يهود وجود دارد، نه قوم يهود براي دين يهود. در پرتو اين حكم، يهوديت صرفاً نوعي تمدن و شيوه ي زندگي تصور مي شود، كه در آن دين، اگرچه جايگاه مهمي دارد، تنها يكي از اشكال بسيار گوناگوني است كه در آنها تمدن خود را در زبان، حقوق، ادبيات و هنر به نمايش مي گذارد. به اين اعتبار، دين يهود تنها نوعي دين قومي است، به همان سان كه كمونيسم به دين مردم روسيه تبديل شده است، و به همان سان كه برگزاري روز ترافالگار (51) براي انگليسي ها، 14 ژوئيه براي فرانسوي ها و روز استقلال (52) براي آمريكايي ها وسيله اي براي بيان احساسات قومي است. حتي خدا ديگر وجود مطلقي كه جهان را افريد و بر آن نظارت دارد تصور نمي شود، بلكه فرايندي كيهاني است كه بايد آن را با « آن جنبه از واقعيت كه بادوام ترين ويژگي ها را به نمايش مي گذارد برابر دانست، ويژگي هايي كه ارزش انساني فرد را تقويت مي كنند و وحدت و يكپارچگي اجتماعي را ارتقا مي بخشند. » (53) بديهي است كه اين خدا، كه تصوري انتزاعي بيش نيست، جايي براي تصور رابطه اي شخصي بين خدا و انسان، كه روح واقعي همه ي اديان زنده را تشكيل مي دهد، باقي نمي گذارد، تا چه رسد به نظريه ي گزينش اسرائيل يا فعل و تأثير هدفمند خداوند در جهان آفرينش و تاريخ. به اختصار، جنبش تغيير و بازسازي همان گرايش محافظه كاري منهاي تأكيدات ديني آن است، و به اين اعتبار، به رغم كنيسه ها، روحانيون، مراسم ديني و موعظه هايش به سختي مي توان ان را دين دانست به معنايي كه معمولاً از اين كلمه فهميده مي شود.
با همه ي ايده آليسمي كه الهام بخش رهبران اصلاحات بود، يهوديت طرفدار اصلاح، در دور ساختن خود از هويت قومي يهود، كه دين يهود به آن وابسته است، به گونه اي خطرناك يهوديت را به دين مسيح نزديك ساخت، و در نتيجه، موجب گرديد كه بسياري بدون اندكي ترديد به مسيحيت روي آورند. همين آگاهي از خطر اصلاحات بود كه سبب گرديد لئوپولد تسونتس (54) ( 1794-1886) رابطه ي خود را با اين جنبش قطع كند و بكوشد با تأسيس دانش يهوديت (55)، كه تعلق خاطر آن را به ارزيابي علمي تاريخ و دستاوردهاي قوم يهود است، به اهدافي دست يابد كه اصلاحگران را به فعاليت برانگيخته بود.
جنبشي كه با تسونتس آغاز گرديد بلافاصله وارد عصر زرين خود شد كه شاهد خلق برخي از آثار اساسي آن بود. گروه كثيري از شخصيت هاي برجسته با اين عصر زرين پيوند دارند. خود لئوپولد تسونتس در رأس همه ي اين شخصيت ها قرار دارد، كسي كه به سبب گستره ي نوشته هايش و ماهيت دورانساز آثار عمده اش در اين زمينه نظيري ندارد. موعظه هاي يهوديان (56) او نمايشگر تلاش عظيم در ترسيم تحول ادبيات هگادايي ( موعظه آميز ) و ويژگي تكاملي آن است. كتاب درباره ي تاريخ و ادبيات (57) او راه تازه اي را در تاريخ و ادبيات يهوديان در آلمان و فرانسه طي دوره ي قرون وسطي گشود. كتاب شعر كنيسه در قرون وسطي (58) به حجم عظيم شعر مذهبي قوم يهود در دوره اي بيش از هزار سال نظم مي بخشد، در حالي كه شعاير و مراسم عبادي كنيسه (59) رشد و تكامل دو هزار سال ادبيات مذهبي يهود را توصيف مي كند.
اگرچه تسونتس معمولاً بنيان گذار دانش يهوديت ناميده مي شود، خود او بسيار به آثار حكيم گاليسيايي (60) سليمان يهودا راپوپورت (61) ( 1790-1867) مديون است، كه در مطالعات سرگذشت نامه اي و ديگر مطالعات تاريخي خود به روش انتقادي در پژوهش تاريخ و ادبيات يهود تكامل بخشيد. راپوپورت خود، عميقاً وامدار هموطنش نحمان كروخمال (62) ( 1785-1840) بود، كه در كتاب راهنماي سرگشتگان زمانه اش (63) با شناختي عميق خاستگاه سنن يهودي را دنبال كرد و نشان داد كه چگونه بايد از منابع تلمودي براي نگارش تاريخ استفاده كرد.
كروخمال و راپوپورت نخستين نمايندگان هسكالاي (64) گاليسيايي بودند. تحت تأثير هسكالاي آلماني، مسكيليم (65) گاليسيايي، مانند همگنان آلماني خود، با شور و حرارت فراوان براي دنيوي كردن تعليم و تربيت يهودي كوشيدند. اما سير تحول هسكالا در گاليسي نسبت به آلمان روند سالم تري داشت. در آلمان، هدف هسكالا ارتقاي فرهنگ عمومي بود. يهوديان آلماني همين كه به اندازه كافي به زبان كشور متبوع خود تسلط يافتند كه بتوانند از منابع اصلي فرهنگ عمومي سيراب شوند، ديگر فايده ي چنداني در استفاده از تأليفات عبري مسكيليم نمي يافتند. بدين ترتيب هسكالا در آلمان با وجود سهم مهم آن در تحقيقات مربوط به كتاب مقدس، فقه اللغه و دستور زبان عبري با نيروي جذب و همگون سازي پيوند يافت و سرانجام در آن منحل گرديد. در گاليسي وضع به گونه اي ديگر بود، و در آن جا تمركز بسيار بيشتر توده هاي يهودي، و معيارهاي عالي دانش علماي يهود، مانع گرديد كه هسكالا در گاليسيا همان مسير هسكالاي آلماني را طي كند. اگرچه مسكيليم گاليسيايي در تضعيف اقتدار و مشروعيت تعاليم علماي يهود بيمي به دل راه نمي دادند، در مجموع نقشي سازنده داشتند و مايل به حفظ و زنده نگه داشتن تمايزات اخلاقي و فرهنگي حيات يهودي بودند.
از اين رو، بايد گفت در حالي كه مقدر بود هسكالاي آلماني حيات كوتاهي داشته باشد، هسكالاي گاليسيايي در نوشته هاي متعدد و گوناگون خود، به زبان عبري، زنده ماند و به ايفاي نقش ثمربخش خود در اعتلاي معرفت به گذشته يهودي ادامه داد. همچنين عالم ايتاليايي سموئيل ديويد لوتساتّو (66) (1800-1860) به گروه علمايي نظير كروخمال و راپوپورت كه آثار خود را به زبان عبري مي نوشتند تعلق داشت. لوتساتّو، كه شخصيتي برخوردار از دانشي عظيم بود، بزرگ ترين عالم يهودي كتاب مقدس و درخشان ترين نماينده شعر عبري زمانه ي خود به شمار مي رفت و در آثار متعدد خود به زبان عبري و ايتاليايي نقش بارزي در ايجاد دانش يهوديت ايفا كرد.
اگرچه علائق علمي كروخمال و لوتساتّو، به حوزه هايي متفاوت گرايش داشت ( كروخمال به علوم تلمودي، و لوتساتّو به كتاب مقدس و شعر )، هردوي آنها در عمل هدف مشتركي داشتند كه آنان را از همه ي مسكيليم نسل خود متمايز مي ساخت. در حالي كه همه ي هم نسلان آنها به تحقيق در ميراث يهود به مثابه ي ميراثي از گذشته بدون ارتباط چنداني با زمان حال مي پرداختند، كروخمال و لوتساتّو به مطالعه ي آن به عنوان راهنماي حيات يهودي معاصر و نيز راهنماي آينده مي پرداختند. از اين رو مي توان گفت كه كروخمال و لوتساتّو، جدا از سهمشان در خلق دانش يهوديت، همچنين نقشي خلاق در اعتلاي انديشه ي ديني داشتند، كه اهميت فوق العاده اي براي حيات يهودي در دوره ي جديد داشت.
كروخمال نخستين كسي بود كه كوشيد به بحرانِ واقع شده در يهوديت كه بر اثر نهضت روشنگري پديد آمده بود با استفاده از صورت هاي فكري و فلسفي عصر خود پاسخ گويد. او با ياري گرفتن از انديشه هايي كه از هگل وام گرفته بود، نشان داد كه تعارض بين يهوديت تاريخي و عقل گرايي معاصر بيشتر ظاهري است تا واقعي. هر ملتي روح يا، به زبان كروخمال، خداي خاص خود را دارد، كه خالق همه ي ويژگي هاي قومي آن است. به عنوان مثال، يونانيان روحِ علم، فلسفه و هنر داشتند، و روميان از روح قانون و شجاعت طبيعي برخوردار بودند. همه ي اين صفات و ويژگي هاي اقوام و ملت هاي مختلف تنها مظاهر و تجليات گوناگون انديشه اي فراگير، يعني « روح مطلق » (67) هستند، كه خود را در حركت پرپيچ و خم تاريخ به سوي آينده منكشف مي سازد و حاصل جمع و منشأ همه ي وجودات روحاني است. اين « روح مطلق » چيزي جز خداي بني اسرائيل نيست، كه قوم يهود در پيوندي ناگسستني با آن ارتباط دارد، و تحقق اراده ي او در جهان كمال مطلوب و تقدير مردم يهود است. در نتيجه، ديگر نمي توان يهوديت را هويت فرهنگي تك افتاده اي، جدا از همه ي فرهنگ هاي ديگر، لحاظ كرد. برعكس اين فرهنگ با همه ي آنها پيوندي تنگاتنگ دارد، و همه ي آنها را در وحدتي هماهنگ دربرمي گيرد.
برخلاف كروخمال، لوتساتّو كوشيد بحران واقع شده در يهوديت را با معزول ساختن عقل گرايي عصر روشنگري از جايگاه بلندي كه اشغال كرده بود برطرف كند. او با پيروي از شيوه ي يهودا هلوي، بر تفوق دين نسبت به فلسفه تأكيد مي كند. لوتساتّو در اين زمينه، به مقايسه ي ميراث يونان، كه آن را فرهنگ آتني (68) مي خواند، با ميراث معنوي اسرائيل مي پردازد، كه غالباً آن را سنت ابراهيمي مي نامد و معتقد است كه اين ميراث با ابراهيم آغاز شد. فرهنگ يوناني مي كوشد به اصلاح عقل بپردازد، در حالي كه ميراث يهودي قلب را پاك و منزه مي گرداند. ميراث يوناني به پرورش عقل حسابگر مي پردازد، كه منفعت فردي را بر چيزهاي ديگر ترجيح مي دهد؛ ميراث يهودي به اعمال نيك فرمان مي دهد، حتي اگر اين اعمال با همه ي محاسبه هاي سودانديشانه مخالف باشد.
لوتساتو با تشريح اين نظريه مي نويسد:
تمدن جهان مخلوق دو عنصر نامتشابه است: فرهنگ آتني و يهوديت. ما فلسفه، هنرها، علوم، پرورش عقل، نظم، عشق به زيبايي و شكوه، و اخلاقيات عقلاني و آگاهانه را مديون يونان هستيم. اما دين را مديون يهوديت هستيم. يعني اخلاقياتي كه از دل و از نوع دوستي سرچشمه مي گيرد و از عشق به خير. … زيبايي و شكوه نمي توانند جاي خير را بگيرند. اجتماع به عواطف و احساسات نياز دارد، اما عقل و فرهنگ آتني، نه تنها نمي توانند احساسات و عواطف را برانگيزند، بلكه آن را ضعيف و در نهايت خفه مي سازند. به اين دليل است كه طبيعت بشري به سود دل، خير و عواطف انساني واكنش نشان مي دهد و همواره نشان خواهد داد. (69)
از جمله معاصران تسونتس در آلمان كه كمك هاي فوق العاده مهمي به دانش يهوديت كردند يكي ابراهام گايگر بود كه، از تحقيقات خويش در تاريخ كتاب مقدس و سنت يهود سود جست تا به توجيه ديدگاه هاي راديكال خود در زمينه اصلاح بپردازد، و ديگري زكريا فرانكل بود كه اثرش در ادبيات تلمودي و شاخه هاي وابسته، او را تا مرتبه ي نخستين مورخ و شارح هلاخا به شيوه ي علمي بالا برد. هم گايگر و هم زكريا سردبيري چند نشريه ي علمي را به عهده داشتند از جمله ماهنامه ي تاريخ و دانش يهوديت (70) كه در اواخر سال 1851 انتشار يافت، و تقريباً به طور مرتب تا آغاز جنگ جهاني دوم منتشر مي شد.
نام هاي معروف ديگري كه با عصر زرين دانش يهوديت ارتباط داشتند عبارت بودند از هاينريش گرتص (71) (1817-1891) بزرگ ترين مورخ يهودي، كه تاريخ يهوديان (72)، او در يازده مجلد، كه به سبكي عالي و چشمگير نگاشته شده، و از زبان اصلي ( آلماني ) به چندين زبان ترجمه شده است، بيش از هر اثر ديگري آگاهي از تاريخ قوم يهود را به ميان طبقات مختلف يهوديان برده و تا اين زمان اثري معيار باقي مانده است، و موريتس اشتاين شنايدر (73) ( 1816 -1907)، بزرگ ترين كتاب شناس يهودي در همه ي اعصار و گردآورنده ي فهرست معروف كتاب هاي عبري در كتابخانه بودليان ( در آكسفورد ).
در نتيجه ي زحمات و تلاش هاي دوستداران دانش يهوديت و اشخاص مشابه ديگر، جهاني كاملاً تازه و تا آن زمان ناشناخته از تاريخ، ادبيات و فرهنگ آشكار گرديد كه نه تنها تا حدودي به توقف رويگرداني از يهوديت در آلمان طي قرن نوزدهم كمك كرد، بلكه همچنين بر حيات و انديشه ي يهودي در هر گوشه اي از جهان تا زمان حاضر عميقاً تأثير گذارده است.

پي‌نوشت‌ها:

1. نويسنده از علماي يهود بوده و مطالب فوق را براساس نوع نگاه خود به دين يهود نوشته است؛ لذا سايت راسخون، در خصوص صدق و كذبِ اين نوشته مسئوليتي ندارد.
2. Enlightenment
3. intolerance
4. absolutism
5. توجه به اين دو نكته ضروري مي نمايد: 1- هلند كه آغازگر روشنگري بوده است، يهودترين كشور اروپايي محسوب مي گردد. آيا نمي توان بين آغاز روشنگري و يهوديت در هلند ارتباط منطقي اي برقرار نمود؟ 2- در پروتكل سوم از مجموعه پروتكل هاي صهيونيزم، به اين نكته اشاره شده است كه: « انقلاب فرانسه كه از آن به انقلاب كبير ياد مي شود، توسط ما انجام شد؛ اعلاميه ي حقوق بشر نيز از تراوشات ذهني يهود است، … » براي مطالعه ي بيشتر در اين خصوص رجوع نمائيد به كتاب « پروتكل هاي دانشوران صهيون، نوشته ي عجاج نويهض، ترجمه ي حميدرضا شيخي، چاپ بنياد پژوهشهاي اسلامي، 1387»، پروتكل بيستم. ( راسخون ).
6. Rights of Man
7. Jerusalem
8. Jerusalem( Eng trans. by M. Samuels,London,1938)II,p. 98
9. reason
10. rationalism
11. Biur
12. Haskalah
13. Maskilim
14. Hameasef
15. Measefim
16. Naphtali Herz Wesseley
17. Divre Shalom We Emeth
18. Jewish Free School
19. و همين دستاوردهايي كه مآلاً به نفع يهود به دست آمد، سبب مي شود كه مندرجات پروتكل هاي صهيونيزم، به ويژه در خصوص انقلاب كبير و آزادي هاي مدني و دخالت يهود در پديدار شدن تمامي آنها، صحيح به نظر آيد. بي جهت نيست كه برخي « تئوري توطئه » را، « نظريه ي توطئه » دانسته اند، زيرا مستندات كافي در اسناد تاريخي وقايع چند قرن اخير، دخالت يهود در تمامي حركت هاي نوظهوري را ( به غير از انقلاب اسلامي ايران ) نشان مي دهد. ( راسخون‌)
20. Reform Movement
21. نخستين انجمن اصلاح طلب تحت عنوان « كنيسه ي يهوديان بريتانيا در غرب لندن » در سال 1842 تأسيس شد. اولين روحاني آن ديويد دبليو ماركس (1811-1909) در بيان خطوط كلي برنامه ي انجمن خود تصريح كرد كه اگرچه حجيت تلمود را رد مي كند، مرجعيت كتاب مقدس را مي پذيرد. اين موضع براي برخي از اعضا كه به رهبري كلود جي. مونته فيوره ( 1858-1938) از انجمن جدا شدند تا در سال 1902 آنچه را بعداً به « جنبش ليبرال » معروف شد پايه گذاري كنند بيش از حد معتدل بود. در حالي كه شمار جنبش هاي اصلاح و ليبرال از آن زمان در حال افزايش بوده است، آنها با هم اقليت كوچكي در ميان يهوديان انگليس تشكيل مي دهند كه عمدتاً به يهوديت ارتدوكس تعلق دارد.
22. David Friedlander
23. همين شيوه ي همگوني و همرنگي، در كشورهاي مسلمان، ‌به ويژه عثماني، سبب پديد آمدن تعداد زيادي يهودي به ظاهر مسلمان شد كه به « دُنمه » معروف هستند. اين يهوديان جديد الاسلام، با نفوذ در اركان قدرت و ثروت مسلمانان سبب شدند كه منافع يهوديان به هر نحو ممكن تأمين گردد، از جمله همين افراد بودند كه با نزديك شدن به سلاطين عثماني و عربستان، سبب انحلال امپراطوري عثماني را فراهم نمودند. ( راسخون‌).
24. Israel Jacobson
25. Seesen
26. Brunswick
27. سنت ارتدوكس كاربرد آلات موسيقي را در مراسم ديني به نشانه ي انهدام معبد، ‌كه در آن آلات موسيقي ويژگي بارز نيايش بود مجاز نمي داند. ( بنگريد به كتاب « مزامير »، مزمور 137، آيه ي 5. ).
28. Samuel Holdheim
29. Abraham Geiger
30. Tallith
31. Shofar
32. Prayer Book
33. Zacharia Frankel
34. positive-historical school
35. Rabbi Moses Sofer of Pressburg
36. Samson Raphael Hirsch
37. neo-orthodoxy
38. orthodoxy
39. Austritt
40. Breslau Conference
41. Isaac Wise
42. David Einhorn
43. American Reform Movement
44. Central Conference
45. ريشه هاي اعتراض جنبش فمينيسم به « سنت ختنه » را مي توان در همين حكم جنبش اصلاحي درباره ي ختنه جستجو نمود. (راسخون )
46. Pittsburg Platform
47. Sabato Morais
48. Soloman Schechter
49. بنگريد به فصل 11.
50. Mordacai Kaplan
51. Trafalgar Day
52. Independence Day
53. M. Kaplan,Judaism as a Civilization(New York,1934),p. 397
54. Leopold Zunz
55. Wissenschaft des Judentums
56. Gottesdienstlichen Vortrage der Juden
57. Zur Geschichte und Literatur
58. Synagogale Poesie des Mittelalters
59. Ritus des Synagogalen Gottesdiensts
60. منسوب به Galicia ( گاليسيس ) ناحيه اي در جنوب شرقي لهستان و غرب اوكراين، كه پيش تر بخشي از سرزمين اتريش بود. – م.
61. Solomon Judah Rapoport
62. Nachman Krochmal
63. Guide for the Perplexed of the Times(Moreh Nebuche ha-Zeman)
64. Haskalah ( روشنگري )
65. Maskilim
66. Samuel David Luzzatto
67. Absolute Spirit
68. Atticism
69. بنگريد به Scholem Spiegel,op. cit,p. 57
70. Monatsschrift fur Geschichte und Wissenschaft des Judentums
71. Heinrich Graetz
72. History of the Jews
73. Moritz Steinschneider
منبع مقاله :
اپستاين، ايزيدور، (1388)، يهوديت: بررسي تاريخي، ترجمه: بهزاد سالكي، تهران، مؤسسه پژوهشي حكمت و فلسفه ايران، چاپ دوم.

مطالب مشابه