سلمان فارسی (4)

سلمان فارسی (4)

نویسنده: سید رضی سیدنژاد

ویژگی های سلمان فارسی
سلمان در اسلام از جایگاه والایی برخوردار است. وی کنار پیامبر باقی ماند و آنچه می توانست از اخلاق او آموخت؛ به گونه ای که مقامش روز به روز بالاتر می رفت و به سبب شخصیت استثنایی اش که بر پایه های ایمان بنا شده بود، در دل رسول خدا(ص) جای می گرفت. صاحب کتاب الاستیعاب گفته است: از راه های گوناگون روایت شده که رسول اکرم(ص) فرمود: «اگر دین نزد ستارگان ثریا باشد، سلمان بدان می رسد». می گویند او اسم اعظم را می دانست و از هوشمندان بود. نیز گفته اند ایمان ده درجه و مرتبه دارد که سلمان از بالاترین درجه ی آن برخوردار بود و علم و عالمان را دوست می داشت.
از عایشه روایت شده است: «سلمان شب هنگام با رسول خدا(ص) نشست خصوصی داشت. شاید بیش از آنکه رسول خدا(ص) نزد ما باشد، با او هم نشین بود».(1)
برخی او را چنین وصف کرده اند: «خیّر، فاضل، حبر، عالم، زاهد و به دور از رفاه و نعمت بود». خانه ای که در آن مسکن گزیند، نداشت و زیرسایه ی دیوارها و درختان به سر می برد. سرانجام برخی او را راضی کردند و برایش سرپناهی ساختند که چون برمی خاست، سرش به سقف آن می خورد و چون پاهایش را دراز می کرد به دیوار آن می خورد. او در جست و جوی دین حق، کتاب های بسیار خوانده بود. عبایی داشت که بخشی از آن را زیر خود می انداخت و بخش دیگرش را روی خود می کشید…. او فقیران را دوست داشت و ایشان را بر صاحبان ثروت و مکنت مقدم می کرد.
عبدالقیس گوید: «من با سلمان فارسی بودم و او امیر و فرمانده ی سپاه بود. بر گروهی از جوانان آن سپاه عبور کرد. آنان خندیدند و گفتند: “این فرمانده ی شماست”. من به سلمان گفتم: “ای اباعبدالله، نمی بینی اینان چه می گویند؟” سلمان گفت: “به آنان اعتنا نکن. بی شک خیر و شر به پس از امروز مربوط است. اگر توانستی خاک بخوری و بر دو تن امیر نباشی، چنین کن و از نفرین مظلوم و مضطر بترس که رد نمی شود”».(2)
«ورام بن ابی فراس» می نویسد:
سلمان فارسی بیمار و بستری شد؛ همان بیماری ای که به مرگش انجامید. سعد به عیادت او رفت و از حالش جویا شد. سلمان به گریه افتاد. پرسید: «از چه روی گریه می کنی؟»
پاسخ داد: «از حرص بر دنیا و علاقه ی به آن نمی گریم، بلکه گریه ی من برای این است که پیامبر(ص) با ما پیمان بست باید بهره و توشه ی شما از دنیا به اندازه ی سواره ای باشد که بخواهد از محلی به محل دیگر برود. اینک گریه می کنم و بیمناکم از اینکه از آن اندازه تجاوز کرده باشم».
سعد می گوید: «اطراف اتاق سلمان را نگاه کردم. جز آفتابه و کاسه ای با یک طشت، چیز دیگری به چشمم نخورد».
هنگامی که او را برای حکومت مدائن فرستادند، سوار بر الاغش به تنهایی راهی شد. مردم مدائن که از پیش تر می دانستند حاکم جدیدی به نام سلمان فارسی به سوی مدائن حرکت کرده است، از همه ی طبقات برای پیشواز آمدند. مدتی گذشت تا اینکه مردی را سوار بر الاغی دیدند که به سوی شهر می آید. از او پرسیدند: «امیر مدائن را در کجا دیدی؟»
پرسید: «امیر مدائن کیست؟» گفتند: «سلمان فارسی که از صحابه ی پیغمبر(ص) است». گفت: «امیر را نمی شناسم، ولی سلمان منم». همه با احترام پیاده شده، اسب ها را پیش آوردند. اما سلمان گفت: «برای من همین الاغ بهتر است». هنگامی که وارد شهر شدند، مردم خواستند او را به قصر حکومتی(دارالاماره) ببرند، اما وی خودداری کرد و گفت: «من امیر نیستم که به دارالاماره وارد شوم». پس دکانی را از صاحبش اجاره کرده، همان جا را جایگاه خویش قرار داد و نشست. او بین مردم حکومت و قضاوت می کرد. تشکیلات زندگی اش عبارت از پوستی بود که بر رویش می نشست؛ آفتابه ای که برای تطهیر داشت و عصایی که هنگام راه رفتن بر آن تکیه می کرد.
می گویند روزی سیلی خروشان وارد شهر شد. همه ی مردم هراسان و آشفته شده بودند و برای از دست دادن مال و فرزند و جان خویش فریاد می کردند. اما سلمان از جای خویش حرکت کرد. پوست را بر شانه گرفت. در یک دست آفتابه و با دست دیگر عصازنان، بدون هیچ بیم و اضطرابی راه نجات را در پیش گرفت. در آن حال می گفت: «این گونه، پرهیزکاران و سبک باران- کسانی که به دنیا علاقه ندارند- روز قیامت نجات می یابند».(3)
جعفر بن برقان گوید: «از سلمان پرسیدم: “چرا امارت را نمی پسندی؟” گفت: حلاوه رضاعتها و مراره فطامها؛ “آغازی شیرین و پایانی تلخ دارد».(4)
روزی گروهی او را دیدند که برگهای زاید درختان خرما را می چیند. به او گفتند: «تو فرمانروای مدائنی! درآمدت به چندین هزار دینار می رسد. از درآمدت استفاده کن. دیگر برای چه کار می کنی؟»
گفت: «دوست دارم از دسترنج خویش استفاده کنم!»
بنابر آنچه از امام صادق(ع) روایت شده: «سلمان بنده ی صالح و مسلم بود». درحدیثی از رسول خدا(ص) آمده است: «درباره ی سلمان، تو را به اشتباه نیندازند که خداوند- تبارک و تعالی- به من دستور داده او را از علم بلایا، مرگ ها، انساب و قضاوت باخبر سازم».(5)
سلمان علم آغاز و پایان را می دانست. او دریایی بی کران بود؛ تا آنجا که از مقتل شهدا در کربلا و ماجرای خوارج خبر داده بود.
از امام صادق(ع) روایت شده است: رسول خدا(ص) و امیرمؤمنان، علی(ع) بخش هایی را از علم مخزون و مکنون الهی که دیگران تحملش را نداشتند، به سلمان می گفتند.(6)
و به او امر شد: «ای سلمان! به منزل فاطمه، دختر رسول خدا(ص) برو که مشتاق دیدار توست و می خواهد هدیه ای را که از بهشت به او اهدا شده، به تو بدهد». حضرت فاطمه(ع) نیز، دعایی به او آموخت. از پیامبر(ص) روایت شده است که فرمود: «سلمان از من است. هر کس بدو جفا کند به من جفا کرده و هر کس او را بیازارد مرا آزرده است».
سلمان به بالاترین مقام رسید آن گاه که پیامبر درباره اش فرمود: «خداوند سبحان مرا به دوستی چهارتن که خود نیز آنان را دوست می دارد دستور داد: علی(ع)، ابوذر، سلمان و مقداد».(7)
شیخ طوسی در کتاب امالی از منصور بن برزج روایت کرده که گفت:
به امام جعفر صادق(ع) عرض کردم: «ای مولای من! از شما بسیار یاد سلمان فارسی را می شنوم. سبب آن چیست؟» آن حضرت پاسخ فرمودند: «مگو سلمان فارسی، بگو سلمان محمدی و بدان که سبب بر فراوانی یاد او، سه فضیلت بزرگ است که سلمان بدانها آراسته بود: نخست اختیار کردن هوای امیرمؤمنان را بر هوای نفس خود؛ دوم دوست داشتن تنگ دستان و اختیار ایشان بر توانگران و صاحبان ثروت و مال؛ سوم محبت به دانش و دانشمندان».(8)

نمونه هایی از زهد سلمان
در احیاء العلوم غزالی نقل شده است: گاهی عمر بن خطاب به سلمان می گفت: «عیوب مرا بگو. عیب من چیست؟» تا آنکه روزی با سلمان روبه رو شد و به او گفت: «چه چیز از سوی من به تو می رسد که آن را ناخوش می داری؟»
سلمان پاسخ داد: «تو بر سر یک سفره، دو نوع خورش می گذاری و دو لباس حله(لباس مخصوص یمنی) داری که یکی را شب و دیگری را روز می پوشی».(9)
روزی سلمان، ابوذر را به خانه ی خویش دعوت کرد، اما بیش از دو نان سر سفره نگذاشت. ابوذر که از این پذیرایی ساده و زاهدانه در شگفت بود، نان ها را اندکی جا به جا کرد، اما جز آن چیز دیگری ندید.
هنگامی که سلمان رفتار ابوذر را دید گفت: «ابوذر، چرا این دو نان را این طرف و آن طرف می کنی؟»
ابوذر گفت: «بیم داشتم که مبادا نان ها درست پخته نشده باشد!»
سلمان با دیدن آن رفتار، سخت خشمناک شد و گفت: «با چه جرئتی نان ها را زیرورو می نمایی و ناسپاسی می کنی؟ به خدا سوگند، برای تهیه ی همین نان، فرشتگان مأمور انتقال آب به بادها، و انتقال بادها به ابرها و تبدیل ابرها به بارانی که به زمین می بارد، کوشیده اند. رعد جهیدن گرفته و سرانجام، زمین و چوب و آهن و حیوانات و آتش و هیزم و نمک و عناصری را که نمی توان شمرد، فعالیت و همکاری کرده اند تا این نان پدید آمده است. آن گاه، چگونه می توانی شکر این همه نعمت خدا را به جای آوری؟»

ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند
تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری

همه از بهر تو سرگشته و فرمان بردار
شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری(10)

ابوذر با شنیدن این سخنان حکیمانه از سلمان، گفت: «نخست به درگاه الهی توبه می کنم و آمرزش می طلبم و از رفتاری که ناپسند می داری، از تو پوزش می خواهم».(11)
البته این نکته را باید یادآوری کرد که امام صادق(ع) فرموده است: «هرگاه برادری دینی به خانه ات آمد، با هر چه موجود است از او پذیرایی کن. اما چنانچه خودت او را دعوت کرده ای- اگرچه با زحمت- باید درست از میهمان پذیرایی کنی تا حقش ضایع نشود».(12)
بنابراین سلمان نیز با توجه به اینکه خود، ابوذر را دعوت کرده بود، باید از او به گونه ای مناسب پذیرایی می کرد؛ درحالی که چنین نبود. می توان رفتار سلمان را چنین توجیه کرد که سخن امام صادق(ع) در موقعیتی عادی و برای افراد معمولی است؛ درحالی که زهد سلمان، او را در جایگاهی فوق العاده و استثنایی قرار داده بود. به ویژه اگر این میهمانی هنگام استانداری وی در شهر مدائن انجام شده باشد. بنابراین، مقام بلند و جایگاه ویژه ی وی در قبال مردم و جامعه ی اسلامی، این گونه مراقبت های اخلاقی و اجتماعی را می طلبیده است. افزون بر این، اگر مقام میهمان او را که خود، از شخصیت های والای اسلام و زهاد روزگار بود در نظر بگیریم، می بینیم که رفتار سلمان جای هیچ گونه ملامت و سرزنش ندارد؛ چنان که رفتار او با غیر ابوذر چنین نبوده است. نمونه ای را در پی می خوانیم.
ابووائل می گوید:
همراه با دوستی به خانه ی سلمان فارسی وارد شدیم و مدتی نزد او ماندیم تا اینکه وقت غذا خوردن رسید.
سلمان گفت: «اگر رسول خدا(ص) مرا از تکلف(خود را برای میهمان به زحمت بسیار انداختن) بازنداشته بود، با زحمت فراوان، از شما به گونه ای مناسب پذیرایی می کردم. آن گاه سفره را پهن کرد و نان و نمک ساده ای را که با آن نمک چیزی مخلوط نشده بود، آورد.
رفیق من گفت: «اگر مقداری مرزه یا آویشن بود که با نمک مخلوط می کردیم، وضع غذا بهتر می شد».
سلمان با شنیدن این درخواست، آفتابه ی خود را نزد کاسب گروگان گذاشت و سبزی خشک تهیه کرد. وقتی غذا خوردن به پایان رسید، دوست من گفت: «سپاس خداوندی که ما را با خوردن این غذا قانع و سازگار قرار داد».
سلمان با شنیدن چنین ستایشی گفت: «اگر با خوراک موجود سازگار بودی، آفتابه ی من به گروگان نمی رفت».(13)

عبادت سلمان
عبادت سلمان همچون زهد و پرهیزکاری اش در جایگاه والایی قرار داشت. عبادت وی از سر آگاهی و بصیرت و فهم عمیق دین بود. به روایت امام صادق(ع)، روزی پیامبر به یاران خود فرمود: «کدام یک از شما، همه ی روزها را روزه می گیرد؟» سلمان گفت: «من، ای رسول خدا».
پیامبر فرمود: «کدام یک از شما همه ی شب ها را به عبادت می گذراند؟» سلمان گفت: «من، ای رسول خدا».
پیامبر فرمود: «آیا کسی از شما هست که روزی یک بار، قرآن را ختم کند؟» سلمان گفت: «من، ای رسول خدا».
یکی از حاضران که از پاسخ های سلمان ناراحت شده بود و آن را نشانِ خودستایی و فخرفروشی سلمان می پنداشت، برای رد سخنان وی گفت: «بیشتر روزها دیده ام که سلمان روزه نیست و بیشتر شب را نیز می خوابد و بیشتر روز را نیز به سکوت می گذراند. پس چگونه همیشه روزه است و هر شب به نیایش خدا بیدار می ماند و روزی یک ختم قرآن می کند؟» رسول خدا(ص) فرمود: «ساکت باش. تو را با مثل لقمان چه کار؟ اگر می خواهی چگونگی این را بدانی از خودش بپرس تا خبر دهد».
سلمان در توضیح ادعایش گفت:
در هر ماه سه روز روزه می گیرم. خداوند فرموده است: «هر کس عمل نیکی انجام دهد، پاداش ده برابر دارد». بنابراین چنان است که سی روز تمام روزه گرفته ام. از سوی دیگر، روز پایانیِ ماه شعبان را روزه گرفته، آن را به روزه ی ماه رمضان متصل می کنم. هر کس چنین کند، پاداش روزه ی همیشه را دارد.
از رسول خدا(ص) نیز شنیدم که فرمود: «هر کس با طهارت بخوابد، در ثواب چنان است که همه ی شب را عبادت کرده باشد». باز از رسول خدا(ص) درباره ی علی بن ابی طالب(ع) شنیدم که به او فرمود: «مثل تو، همچون سوره ی “قل هو الله احد” است. هر کس یک بار آن را بخواند، پاداش یک سوم را دارد؛ هر کس دو بار بخواند، مثل آن است که دو ثلث قرآن را خوانده و هر کس سه بار بخواند، گویا یک بار قرآن را ختم کرده است. یا علی! هر کس تو را با زبان دوست بدارد، یک سوم ایمانش کامل شده؛ هر کس که با دل و زبان دوستت بدارد، دو ثلث ایمانش کامل شده و هر کس با دل و زبانش تو را دوست بدارد و با دست نیز تو را یاری کند، همه ی ایمان را به دست آورده است…».(14)
در جایی دیگر از او نقل شده است که می گوید: «اگر لذت سجده در برابر خداوند تعالی و هم نشینی با افراد خوش سخن نبود، که عطر سخنشان چون بوی خرمای دلاویز است، آرزوی مرگ می کردم».(15)

تواضع سلمان
روزی سلمان از جایی می گذشت. مردی را دید که از شام می آید و بار خرما و انجیر بر دوش دارد. مرد شامی که خسته شده بود، با دیدن سلمان که ظاهری ساده و فقیرانه داشت، به خیال اینکه او کارگر و باربر است، صدایش کرد و گفت: «ای بنده ی خدا، این بار مرا تا جایی حمل کن و اجرتی بگیر».
سلمان بی آنکه خم به ابرو آورد، بار مسافر را بر دوش گرفت و همراه مرد شامی به راه افتاد. مسافر در راه دید هر کس به حامل بار می رسد، سلام و احترام می کند. کم کم دید که بزرگان و شخصیت های شهر، همگان، او را تعظیم و احترام می کنند. در شگفت شد که چرا همگان این مرد را احترام و تجلیل می کنند.
ناگهان دیدگروهی به سوی سلمان آمدند تا بار را از دوش او بگیرند. آنان به مرد شامی اعتراض کرده، گفتند: «مگر تو این شخص را نمی شناسی؟ این مرد، سلمان فارسی، فرمانروای مدائن است». او که تازه دریافته بود این رهگذر کیست، سخت شرمنده شد و عاجزانه از سلمان خواست که او را ببخشد و بار را به وی تحویل دهد. ولی سلمان نپذیرفت و گفت: «تا این بار را به مقصد نرسانم، به تو نخواهم داد».(16)
همچنین روزی سلمان خادم خویش را در پی کاری فرستاد و در غیابش، کارهای او را انجام می داد. وقتی علت را پرسیدند، گفت: «دوست ندارم دو کار بر یک تن تحمیل شود [؛ در حالی که خودم می توانم کارهایم را انجام دهم]».

آگاهی سلمان از اسرار نهان
در میان اصحاب رسول خدا(ص)، سلمان از کم شمار کسانی است که افزون بر آگاهی از معارف الهی و علوم اسلامی، به اسرار نهان علم منایا و بلایا نیز دست یافت؛ زیرا او به جز لیاقت و استعداد ذاتی اش، خویش را به رسول خدا(ص) بسیار نزدیک می دید و حتی در جلسه های خصوصی پیامبر و امیرمؤمنان، امام علی(ع) حاضر می شد و آنچه می فرمودند، می آموخت. از این روی، به او لقب «لقمان حکیم» و «محدث» داده شد. او به سبب هم نشینی با سرچشمه ی وحی و وصی و جانشین او به چنان اسراری دست یافت که گاهی موجب شگفتی دیگران می شد.
از امام صادق(ع) روایت شده است که فرمود:
سلمان علم آغاز و پایان را فراگرفته بود و چون دریایی بی پایان می ماند و از ما اهل بیت به شمار می آید.
او به جایی رسیده بود که روزی به گروهی برخورد و خطاب به یکی از آنان گفت: «ای بنده ی خدا، از گناهی که دیشب در خانه ات مرتکب شدی، توبه کن و به سوی خدای- عزوجل- بازگرد». سلمان این سخن را گفت و به راه خود ادامه داد. همراهان آن مرد به او گفتند: «او تو را به گناهی متهم کرد و تو خاموش ماندی و اعتراض نکردی؟» مردگفت: «چه می گویید؟ به خدا سوگند، او از کاری خبر داد که جز خودم و خدایم کسی از آن آگاهی نداشت».(17)
در خبر است که روزی ابوذر بر سلمان وارد شد؛ درحالی که دیگی روی آتش می جوشید. ساعتی با هم نشسته بودند و گفت و گو می کردند. ناگهان دیگ از روی سه پایه لغزید و سرنگون شد. اما از آنچه در دیگ بود، قطره ای نریخت. سلمان آن را برداشت و سر جای خود گذاشت. باز زمانی نگذشته بود که دیگ دوباره سرنگون شد، اما چیزی از آن نریخت. بار دیگر سلمان آن را برداشت و سر جایش گذاشت. ابوذر وحشت زده از نزد سلمان بیرون رفت و در فکر بود که امام علی(ع) را دید و حکایت را برای آن حضرت بازگفت. امام(ع) فرمود: «ای ابوذر! اگر سلمان از آنچه می داند، تو را باخبر کند، هر آینه خواهی گفت: “خدا هر کس سلمان را بکشد رحمت کند”.
ای ابوذر، سلمان باب خدا در زمین است. هر کس او را بشناسد مؤمن است و هر کس منکر او شود، کافر است. همانا سلمان از ما اهل بیت است».(18)
همچنین روزی مقداد بر سلمان وارد شد. دید دیگی سربار بدون آتش می جوشد. به سلمان گفت: «ای ابوعبدالله، دیگ بدون آتش می جوشد؟» سلمان دو سنگ برداشت و زیر دیگ گذاشت. سنگ ها مانند هیزم شعله کشیدند و جوشش دیگ فزونی گرفت. سلمان فرمود: «جوش دیگ را کم کن». مقداد گفت: «چیزی نیست که دیگ را هم بزنم تا جوش آن را فرونشانم». سلمان دست مبارک خود را مانند کفچه ای داخل دیگ کرد و دیگ را هم زد تا جوشش آن آرام گرفت. سپس مقداری از آن آش با دست خود برداشت و با مقداد میل فرمود. مقداد از این رویداد بسیار در شگفت شد و قصه را برای رسول خدا(ص) باز گفت.(19)

سلمان و خبر از آینده
روزی سلمان از راه سرزمین کربلا که در آن هنگام بیابان بود، به سوی مدائن می رفت. وقتی که به آن سرزمین رسید، از همراهانش پرسید: «این سرزمین چه نام دارد؟» گفتند: «اینجا کربلاست».
سلمان گفت: «آری! محل کشته شدن برادران من. اینجا جای خیمه ها و باراندازهای آنان و اینجا محل خوابیدن شتران ایشان است. در اینجا خون هایشان را می ریزند. بهترین انسان پیشینیان و بهترین انسان آیندگان(امام حسین) در اینجا کشته می شود».
سلمان از آنجا گذشت. وقتی به نزدیک کوفه رسیدند، پرسید: «اینجا را چه می نامند؟» گفتند: «حرورا».
فرمود: «آری! اینجاست که بدترین امت های گذشته خروج کرده اند و بدترین افراد این امت نیز از اینجا خروج می کنند».(20)
هنگامی که به کوفه رسیدند، پرسید: «اینجا کوفه است؟» گفتند: «آری». فرمود: «اینجا “قبه الاسلام” (نشان و بارگاه اسلام) است».(21)
«زهیربن قین» سردار کربلا، می گوید:
ما هم زمان با بیرون آمدن امام حسین(ع) از مکه به سوی کوفه می آمدیم و نمی خواستیم که با کاروان امام در یک منزلگاه توقف کنیم. از این روی، هرگاه امام حرکت می کرد، ما می ایستادیم و هر جا که او منزل می کرد، ما به راه خود ادامه می دادیم.
در یکی از منزلگاه ها، بین حجاز و عراق غذا می خوردیم که ناگهان فرستاده ی امام حسین(ع) وارد شد و سلام کرد و روی به من کرد و گفت: «امام تو را طلبیده است».
من اندکی درنگ کردم که ناگهان همسرم گفت: «سبحان الله! ای زهیر، در برابر دعوت فرزند پیامبر درنگ می کنی؟»
پس برخاستم و از کاروان و خویشانم جدا شدم و به سوی کربلا، برای یاری امام حسین(ع) حرکت کردم. هنگام خداحافظی به خویشان و همراهانم روی کردم و گفتم: «… اینجا آخرین دیدار من با شماست. گوش کنید. من برای شما حدیثی بازمی گویم. ما در جنگ با رومیان غنایم بسیاری به دست آوردیم. سلمان فارسی که با ما بود، به من گفت: “آیا از این پیروزی و غنایمی که به دست آورده اید، خشنودی؟” گفتم: “آری”.
فرمود: “پس چقدر خوش حال خواهی شد، آن گاه که سید جوانان آل محمد(امام حسین) را درک کنی و در رکابش بجنگی؟ نبرد در رکاب او، سعادت دنیا و آخرت است. آن گاه در جنگ کردن به همراه او از شادی این غنایم شادتری”».
آن گاه از اطرافیان و خانواده ام جدا شدم و به سوی امام حسین(ع) شتافتم تا در رکابش بجنگم.(22)
آری، سلمان، این دریای بی کران، با بصیرت و آگاهی خود، آینده ای را می دید که در آن سعادت جهاد در راه خدا در رکاب سالار شهیدان از آنِ زهیر و امثال او خواهد شد.

سلمان؛ بی باک از حساب قیامت
روزی پیغمبر اکرم(ص) به سلمان و ابوذر درهمی داد. سلمان درهم خود را در راه خدا انفاق کرد و به بینوایی بخشید، ولی ابوذر برای مخارج خانواده اش صرف کرد. روز بعد، حضرت دستور داد آتشی افروختند و سنگی را بر روی آن گذاردند. همین که سنگ گرم شد و حرارت شعله های آتش در دل آن اثر کرد، سلمان و ابوذر را پیش خواند و فرمود: «هر یک باید بالای این سنگ بروید و حساب درهم دیروز را پس بدهید».
سلمان بدون درنگ و ترس بر سنگ پای گذاشت و گفت: انفقت فی سبیل الله؛ «در راه خدا انفاق کردم».
وقتی به ابوذر نوبت رسید، از اینکه پای برهنه اش را روی سنگ بگذارد و تفصیل مصرف یک درهم را بدهد، ترسید. پیغمبر فرمود: «از تو گذشتم؛ زیرا تاب گرمای این سنگ را نداری و حسابت به طول می انجامد، ولی بدان صحرای محشر از این سنگ، گرم تر است و تابش آفتاب قیامت از شعله های فروزان آتش، سوزان تر. بکوش با حساب پاک و دامنی نیالوده به گناه وارد محشر شوی».(23)

سفارش به ملک الموت
روزی سلمان فارسی در کوفه، از بازار آهنگران می گذشت. ناگهان جوانی را دید که نعره کشان بی هوش شد و بر زمین افتاد. مردم، اطرافش را گرفتند و به سلمان گفتند: «ای ابوعبدالله، این جوان بیماری صرع و جنون دارد. اگر دعایی در گوشش بخوانی، بهبود می یابد». سلمان پیش تر آمد و دعایی بر او خواند. جوان بی درنگ به هوش آمد و به سلمان گفت: «ای ابوعبدالله، من چنان که مردم گمان کرده اند، بیمار نیستم، بلکه چون از کنار آهنگران گذشتم، از دیدن کوبیدن میله های آهنی به یاد این آیه ی شریف افتادم که خداوند می فرماید: وَلَهُم مَّقَامِعُ مِن حَدِیدٍ؛ “برای موکلان جهنم، گرزهایی از آهن است”. پس از ترس عذاب خدا عقل از سرم پرید و چنین حالی به من دست داد».
سلمان از وی خوشش آمد و با او طرح دوستی ریخت. او آن جوان را برادر دینی خود می دانست و همواره با او رفت و آمد داشت. تا آنکه چند روزی وی را ندید. وقتی سراغش را گرفت دریافت که در بستر بیماری است. وقتی بر بالین او رفت، دید که در حال جان دادن است. سلمان خطاب به فرشته ی مرگ گفت: «ای ملک الموت، در قبض روح این برادر ایمانی ام مدارا کن». عزراییل گفت: «ای ابوعبدالله، من با همه ی مؤمنان با رفق و مدارا رفتار می کنم».(24)

زیارت نامه ی سلمان محمدی
مرحوم شیخ عباس قمی(ره) در کتاب ارزشمند مفاتیح الجنان می نویسد:
بدان که از تکالیف زایرین در کاظمین، رفتن به مدائن است، به جهت زیارت عبد صالح الهی، جناب سلمان محمدی که رضوان خدا بر او باد. او که اول ارکان اربعه و مخصوص به شرافت سلمان منا اهل البیت و منخرط در سلک اهل بیت نبوت و عصمت است و در فضیلت او جناب رسول خدا(ص) فرموده: «سلمان دریایی است که نخشکد و گنجی است که تمام نشود. سلمان از خاندان ماست. حکمت بخشد و برهان بدهد».
هر وقت جبرئیل بر حضرت رسول(ص) نازل می شد، امر می کرد از جانب پروردگار که سلمان را سلام برساند و او را به علم منایا و انساب مطلع گرداند. در بخشی از زیارت نامه ی جناب سلمان چنین آمده است:
درود بر تو ای دوست امیرمؤمنان(ع). درود بر تو ای سپرده به تو، اسرار آقایان بامیمنت. درود بر تو ای یادگار خدا از خوش رفتاران گذشته. درود بر تو ای اباعبدالله و رحمت خدا و برکاتش بر تو باد.
گواهی می دهم که تو بنابر دستور خدا، فرمانش را اطاعت کردی و از رسول خدا(ص)، چنان که خواسته بود، فرمان بردی و چنان که بر دوشت بود، ولایت خلیفه ی او را پذیرفتی و به اهمیت مقام اولادش دعوت کردی… .
گواهی می دهم که تو باب وصی مصطفی و طریق حجت پسندیده ی خدا و امین پروردگاری، در آنچه از علوم اصفیا به تو سپرده شده بود.
گواهی می دهم که تو از خاندان پیغمبری که برای وصی رسول خدا نجیب و برگزیده اند. گواهی می دهم که تو صاحب ده درجه ی ایمانی و صاحب براهین و دلایل قاهره ای. تو نماز را برپا داشتی و زکات را پرداختی و امر به معروف و نهی از منکر کردی و امانت را ادا نمودی و برای خدا و رسولش خیراندیشی کردی و بر آزار در راه خدا تا واپسین نفس شکیبا بودی. لعنت خدا بر کسی که منکر حق تو شد و جایگاه تو را نشناخت. لعنت خدا بر کسی که تو را به سبب دوستانت آزرد و… . ای اباعبدالله، خدا تو را رحمت کند.(25)

پی نوشت ها :

1- یوسف بن عبدالله بن محمد بن عبدالبر القرطبی المالکی، الاستیعاب فی الاسماء الاصحاب، ج2، ص59؛ عباس بن محمدرضا قمی، سفینه البحار، ج1، ص648.
2- محمد بن سعد، طبقات الکبری، ج4، ص87، 88.
3- موسی خسروی، پند تاریخ، ج4، ص206.
4- همان.
5- محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج22، ص347؛ محمد بن محمد بن النعمان(الشیخ المفید)، الاختصاص، ص217؛ حسین بن محمد تقی نوری الطبرسی، نفس الرحمن، تحقیق جواد قیومی، ص156.
6- محمد باقر مجلسی، بحارالانوار، ج22، ص373؛ محمد بن محمد بن النعمان (الشیخ المفید)، الاختصاص، ص9.
7- یوسف بن عبدالله بن محمد بن عبدالبر القرطبی المالکی، الاستیعاب فی الاسماء الاصحاب، ج2، ص56؛ محمد باقر مجلسی، بحارالانوار، ج22، ص324؛ حسین بن محمد تقی نوری الطبرسی، نفس الرحمن، تحقیق جواد قیومی، ص173.
8- ابوجعفر محمد بن الحسن طوسی، الامالی، ص133.
9- محمد بن جریر الطبری، تاریخ الطبری، ج3، ص279.
10- کلیات سعدی، ص53.
11- حسین بن محمد تقی نوری الطبرسی، نفس الرحمن، تحقیق جواد قیومی، ص523.
12- محمد باقر مجلسی، بحارالانوار، ج72، ص453.
13- عبدالحمید بن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، تحقیق محمدابوالفضل ابراهیم، ج3، ص155؛ محمد باقر مجلسی، بحارالانوار، ج22، ص384.
14- محمد باقر مجلسی، بحارالانوار، ج22، ص317.
15- همان، ص384؛ حسین بن محمد تقی نوری الطبرسی، نفس الرحمن، تحقیق جواد قیومی، ص517.
16- محمد بن سعد، طبقات الکبری، ج4، ص88.
17- ابوجعفر محمد بن حسن طوسی، اختیار معرفه الرجال(رجال کشی)، تصحیح و تعلیق حسن مصطفوی، ص12.
18- همان، ص14؛ محمد باقر مجلسی، بحارالانوار، ج22، ص373.
19- عباس بن محمد رضا قمی، منتهی الآمال، تحقیق صادق حسن زاده، ج1، ص255.
20- اشاره به خوارج نهروان که بر ضد امیرمؤمنان علی(ع) شورش کردند.
21- اشاره به حکومت امیرمؤمنان علی(ع) در کوفه و اینکه کوفه و نجف دو مرکز اسلامی است (ابوجعفر محمد بن حسن طوسی، اختیار معرفه الرجال (رجال کشی)، تصحیح و تعلیق حسن مصطفوی، ص19؛ محمد باقر مجلسی، بحارالانوار، ج22، ص386؛ سید محسن الامین العاملی، اعیان الشیعه، ج7، ص285).
22- محمد بن محمد بن النعمان الشیخ المفید، الارشاد فی معرفه حجج الله علی العباد، ج1، ص22.
23- علی اکبر نهاوندی، خزینه الجواهر، ص356.
24- محمد باقر مجلسی، بحارالانوار، ج22، ص374، 380 و 385.
25- عباس بن محمدرضا قمی، مفاتیح الجنان، ص861.
منبع :سیدنژاد، سیدرضی؛ (1389)، اسوه های جاویدان: سیری در زندگانی اصحاب وفادار پیامبر اکرم(ص)، قم: مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی(ره).

مطالب مشابه