توازن عجیب در شخصیت حضر ت علی علیه السلام

توازن عجیب در شخصیت حضر ت علی علیه السلام

در باب زندگی امیر المؤمنین علیه السلام، شما یک اقیانوس را در نظر بگیرید. احاطه ی به همه ی ابعاد این اقیانوس، در یک نگاه که هیچ؛ در یک مطالعه طولانی هم برای یک انسان میسّر نیست. از هر طرف که شما وارد می شوید، دنیایی از عظمت مشاهده می کنید؛ دریاهای گوناگون، اعماق ژرف، موجودات آبی گوناگون و متنوّع و اشکال مختلف از حیات و عجایب دریا. اگر این بخش را رها کنید و از بخش دیگر این اقیانوس وارد بشوید، باز همین داستان و همین ماجراست. اگر از قسمت سوم یا چهارم یا پنجم و یا دهمی وارد بشوید، از هر جا که وارد می شوید، باز شگفتیهایی مشاهده می کنید. این، یک مثال نارسا و کوچکی از شخصیّت امیر المؤمنین علیه السلام است. شما از هر طرف که این شخصیّت را نگاه کنید، خواهید دید که عجایبی در آن نهفته است. این، مبالغه نیست. این بازتاب عجز انسانی است که سالهای متمادی درباره ی زندگی امیرالمؤمنین علیه السلام مطالعه کرده و این احساس را در درو ن و وجود خود پیدا کرده است که به علی علیه السلام – این شخصیّت والا- با ابزار فهم معمولی، یعنی همین ذهن و عقل و حافظه و ادراکات معمولی، نمی شود دسترسی پیدا کرد؛ از هر طرف شگفتیهاست

نسخه ی کوچک شده ی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم

البته امیرالمؤمنین علیه السلام نسخه ی کوچک شده ی پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم وشاگرد آن بزرگوار است؛ اما همین شخصیّت عظیمی که در مقابل روی ماست، اگر چه در مقابل پیامبر، خود را کوچک و حقیری می بیند و خود شاگرد آن بزرگوار است، اما وقتی که ما می خواهیم با دید بشری نگاه کنیم، برای ما یک شخصیّت فوق انسانی به نظر می رسد. ما نمی توانیم یک انسان با این عظمتها را تصور کنیم. ابزار بشری، یعنی ادراک و عقل و ذهن- نمی گویم دوربین تلویزیون که خیلی حقیرتر از این حرفهاست و ذهن انسان، برتر از هر ابزار مادّی است- خیلی کوچکتر است که بتواند امیر المؤمنین علیه السلام را برای انسانهایی که به مقام کشف معنوی نرسیده باشند، تبیین کند. البته کسانی در عالم حضور معنوی و شهود روحی هستند که شاید آنها می توانند به نحوی ابعاد آن شخصیّت را بفهمند؛ ولی امثال ما دستمان نمی رسد.
امروز نکته یی را درباره زندگی امیر المؤمنین علیه السلام عرض کنم و آن خصوصیتی است که من از آن به «توازن در شخصیّت امیرالمؤمنین علیه السلام» تعبیر می کنم. توازن عجیبی در شخصیّت آن بزرگوار هست؛ یعنی صفات ظاهراً متضاد و ناسازگار در وجود امیرالمؤمنین، آن چنان کنار هم زیبا چیده شده که خود یک زیبایی به وجود آورده است. انسان نمی بیند که این صفات در کسی با هم جمع بشود. از این قبیل صفات متضاد، در امیرالمؤمنین علیه السلام الی ماشاءالله هست؛ نه یکی، نه دو تا، خیلی زیاد است. حالا چند مورد از این صفات متضادی که در کنار هم در امیر المؤمنین حضور و وجود پیدا کرده است، مطرح کنم:

رقّت قلب و قاطعیت حضرت

مثلاً رحم و رقّت قلب در کنار قاطعیت و صلابت، با هم نمی سازد؛ اما در امیرالمؤمنین علیه السلام عطوفت و ترحّم و رقّت قلب در حدّ اعلاست که واقعاً برای انسانهای معمولی، این طور حالتی کمتر پیش می آید. مثلاً کسانی که به فقرا کمک کنند، به خانواده های مستضعف سربزنند، زیادند؛ اما آن کسی که اوّلاً این کار را در دوران حکومت و قدرت خود انجام بدهد، ثانیاً کار یک روز و دو روزش نباشد- کار همیشه ی او باشد- ثالثاً به کمک کردن مادّی اکتفا نکند؛ می رود با این خانواده، با آن پیرمرد، با این آدم کور و نابینا، با آن بچه های صغیر می نشیند، مأنوس می شود، دل آنها را خوش می کند، البته کمک هم می کند و بلند می شود، فقط امیر المؤمنین است. شما در بین انسانهای رحیم و عطوف، چند نفر مثل این طور انسان پیدا می کنید؟ امیر المؤمنین علیه السلام در ترحّم و عطوفتش، این طوری است.
او به خانه ی بیوه زن صغیر دار که می رود، تنورش را که آتش می کند، نان که برایش درست می کند، غذا که برایش برده است، با دست مبارک خودش در دهان بچه های او غذا که می گذارد، اینها بماند؛ برای این که این بچه های گرفته و غمگین، لبخندی بر لبانشان بنشیند، با اینها بازی می کند، خم می شود اینها را روی دوش خود سوار می کند، راه می رود، در کلبه ی محقّر اینها سرگرمشان می کند، تا گل خنده بر لبان این بچه های یتیم بنشیند. این، رحم و عطوفت امیرالمؤمنین علیه السلام است که یکی از بزرگان آن وقت گفت: آن قدر دیدم که امیرالمؤمنین با انگشتان مبارک خودش، عسل در دهان بچه های یتیم و فقیر گذاشت که «لوددت ُ ان اکون یتیما»؛ در دلم گفتم، کاش من هم بچه ی یتیمی بودم که علی این طور من را مورد لطف و تفضّل خودش قرار می داد. این، ترحّم و رقّت و عطوفت امیر المؤمنین است.
همین امیرالمؤمنین در قضیه ی نهروان، آن جایی که یک عده انسانهای کج اندیش و متعصّب تصمیم دارند، اساس حکومت را با بهانه های واهی براندازند، وقتی در مقابل آنها قرار می گیرد، نصیحت می کند و فایده یی نمی بخشد؛ احتجاج می کند، فایده یی نمی بخشد؛ واسطه می فرستد، فایده یی نمی بخشد؛ کمک مالی می کند، وعده ی همراهی می دهد، فایده یی نمی بخشد؛ در آخر سر که صف آرایی می کند، بازهم نصیحت می کند، فایده یی نمی بخشد؛ بعد بنای قاطعیت است دیگر. آنها دوازده هزار نفرند. این پرچم را به دست یکی از یارانش می کوبد و می گوید، هر کسی تا فردا زیر این پرچم آمد، در امان است؛ اما با بقیه تان خواهم جنگید که از این دوازده هزار، هشت هزار نفر زیر پرچم آمدند. گفت شماها که بروید؛ رفتند حالا اینها سابقه جنگ دارند، دشمنی کردند. بدگویی کردند؛ اینها را دیگر امیرالمؤمنین اهمیّت نمی دهد. بنای جنگ و ستیزداشتید، کنار گذاشتید؛ پی کارتان بروید. چهارهزار نفر دیگر ماندند. فرمود: اگر مصممید، شماها بجنگید. دید بنا دارند که بجنگند. گفت: پس، ازچهارهزار نفر شما، ده نفر زنده نخواهد ماند. جنگ را شروع کرد. از چهار هزار نفر، نه نفر زنده ماندند؛ بقیه، همه را به خاک هلاکت انداخت. این، همان علی است. چون می بیند که طرف مقابل، انسان بد وخبیثی است و مثل کژدم عمل می کند.

خوارج را درست بشناسید

«خوارج»را درست ترجمه نمی کنند. من می بینم که متأسفانه در صحبت و شعر و سخنرانی و فیلم و همه چیز، خوارج را خشکه مقدسها تعبیر می کنند. این، غلط است. خشکه مقدس کدام است؟!در زمان امیرالمؤمنین علیه السلام خیلی بودند که برای خودشان کار می کردند. اگر می خواهید خوارج را بشناسید، نمونه اش را من در زمان خودمان به شما معرفی می کنم. گروه منافقین که یادتان هست؟ آیه ی قرآن می خواندند، خطبه ی نهج البلاغه می خواندند، ادعای دینداری می کردند، خودشان را از همه مسلمان تر و انقلابی تر می دانستند، آن وقت بمب گذاری می کردند و ناگهان یک خانواده، بزرگ و کوچک و بچه صغیر و همه چیز را به هنگام افطار ماه رمضان می کشتند!چرا؟ چون اینها طرفدار امام و انقلاب بودند. ناگهان بمب گذاری می کردند و یک جمعیت بی گناه را مثلاً در فلان میدان شهر نابود می کردند. شهید محراب هشتاد ساله، پیرمرد نورانی مؤمن مجاهد فی سبیل الله را به وسیله ی بمب گذاری می کشتند. اینها چهار، پنج شهید محراب از علمای پیرو و مؤمنِ فاضلِ برجسته را کشتند. نوع کارها، این طور کارهایی است. خوارج، اینها بودند. عبدالله بن خبّاب را می کشند، شکم عیالش را که حامله بود، می شکافند، جنین او را هم که یک جنین مثلاً چند ماهه بود، نابود می کنندو مغزش را نیز متلاشی می نمایند. چرا؟ چون اینها طرفدار علی بین ابی طالب اند و باید نابود و کشته بشوند. خوارج، اینهایند.
خوارج را درست بشناسید. کسانی با تمسّک ظاهر به دین، با تمسّک به آیات قرآن، حفظ کردن نهج البلاغه (البته آن روز فقط قرآن بود؛ ولی در دوره های بعد، هر چه که مصلحت باشد و ظاهر دینی آنها را حفظ بکند ) به برخی از امور دینی ظاهراً اعتقاد داشتند؛ اما با آن لبّ و اساس دین مخالفت می کردند و بر روی این حرف تعصّب داشتند. دم از خدا می زدند؛ اما نوکری حلقه به گوش شیطان را داشتند. دیدید که منافقین یک روز آن طور ادعاهایی داشتند؛ بعد هم وقتی لازم شد، برای مبارزه با انقلاب و امام و نظام جمهوری اسلامی، با آمریکا و صهیونیستها و صدام و با هرکس دیگر حاضر بودند کار بکنند و نوکریشان را انجام بدهند!خوارج، این طور موجوداتی بودند. آن وقت امیرالمؤمنین علیه السلام در مقابل اینها با قاطعیت ایستاد. این، همان علی است «اشداء علی الکفار رحماء بینهم».
ببینید، این دو خصوصیت در امیرالمؤمنین، چه طور زیبایی را به وجود می آورد. انسانی با آن ترحّم و با آن رقّت، طاقت نمی آورد و دلش نمی آید که یک بچه یتیم را غمگین ببیند. می گوید تا من این بچه را نخندانم، از این جا نخواهم رفت. آن وقت آن جا در مقابل آن انسانهای کج اندیش کج عمل – که مثل کژدم، به هرانسان بی گناهی نیش می زنند. می ایستد و چهار هزار نفر را در یک روز و در چند ساعت کوتاه از بین می برد. «لن یفلت منهم عشره». از اصحا ب خود امیرالمؤمنین، کمتر از ده نفر شهید شدند- ظاهراً پنج نفر یا شش نفر- اما از آن چهار هزار نفر آنها، کمتر از ده نفر باقی ماندند؛ یعنی نه نفر. توازن در شخصیّت، یعنی این ورع و حاکمیت حضرت نمونه ی دیگر، ورع و حکومت آن حضرت است. چیز خیلی عجیبی است. ورع، یعنی چه؟ یعنی انسان از هر چیز شبهه ناکی که بوی مخالفت با دین از آن استشمام می شود، اجتناب بکند. ازآن طرف، حکومت چه می شود؟ آخر مگر می شود که در حکومت، انسان این طور رعایت ورع را بکند؟ ما حالا دستمان در کار است، می بینیم که این خصوصیت وقتی در کسی به وجود بیاید، چه قدر قضیه مهم است. در حکومت، انسان با مسایل به صورت کلّی مواجه است. قانونی را که اجرا می کند، سوداهای زیادی دارد؛ ولی ممکن است در خلال این قانون، در گوشه یی به یک نفر ظلم بشود. مأمور انسان است ممکن است در بخشی از این دنیا و در گوشه یی از این کشور، تخلّف بکند. انسان چه طور می تواند در مقابل این همه جزییات غیر قابل احاطه، ورع الهی را رعایت بکند؟ لذا به حسب ظاهر، حکومت با ورع نمی سازد؛ اما امیرالمؤمنین علیه السلام نهایت ورع را با مقتدرانه ترین حکومتها با هم جمع کرده است. این، چیز خیلی عجیبی است.
او با کسی رودربایستی ندارد. اگر به نظر او، حاکمی ضعف دارد و مناسب این کار نیست، او را بر می دارد. محمّد بن ابی بکر مثل فرزند خود امیرالمؤمنین است و آن حضرت مثل فرزند خود، او را دوست می داشت؛ او هم به علی بن ابی طالب علیه السلام مثل پدر نگاه می کرد. او فرزند کوچک ابی بکر و شاگرد مخلص امیرالمؤمنین بود و در دامان آن حضرت بزرگ شده بود. امیرالمومنین علیه السلام محمّد بن ابی بکر را به مصر فرستاد، بعد نامه نوشت که من احساس می کنم. – حالا به تعبیر ما-عزیزم! تو برای مصر کافی نیستی؛ تو را بر می دارم، مالک اشتر را می گذارم. محمّد بن ابی بکر هم بدش آمد و ناراحت شد. قهراً بشر است دیگرهر چند مقامش عالی است، ولی بالاخره به او برخورد. اما امیرالمؤمنین این را توجّه نکرد و اهمیّت نداد محمّد بن ابی بکر شخصیّت به این عظمت که این قدر در جنگ جمل و در هنگام بیعت، به درد امیرالمؤمنین خورد، پسرابی بکر و برادرامیرالمؤمنین – عایشه – بود. این شخصیّت برای امیرالمؤمنین این قدر ارزش داشت؛ ولی آن حضرت، اهمیّتی به ناراحتی محمّد بن ابی بکر نداد. این، ورع است؛ ورعی که در حکومت به درد می خورد حدّ اعلای این ورع، درامیرالمؤمنین علیه السلام است.
شاعری به نام نجاشی، برای امیرالمؤمنین و علیه دشمنان آن حضرت، شعر گفته است. روز ماه رمضان، از کوچه یی عبور می کرد. آدم بدی به این شاعر گفت که بیا امروز را در کنار ما باش. گفت می خواهم به مسجد بروم و مثلاً قرآن و نماز بخوانم. گفت روز ماه رمضان، کی به کی است؛ بیا با هم باشیم! به زور این شاعر را کشاند، این هم بالاخره شاعر بود دیگر، به خانه ی او رفت و در کنار بساط روزه خواری و شرب خمر نشست. او نمی خواست، اما مبتلا شد. بعد هم همه فهمیدند که اینها شرب خمر کرده اند. امیرالمؤمنین گفت: باید حد خدا را بخورند؛ هشتاد تازیانه برای شرب خمر، ده یا بیست تازیانه هم اضافه برای این که روز ماه رمضان این کار را کردند. نجاشی گفت: من شاعر و مداح حکومت شما هستم، با دشمنان شما این طور با ابزار زبان مبارزه کرده ام؛ می خواهی من را شلاق بزنی؟!در بیان امروز ما، آن حضرت شبیه این بیان را فرمودند که آن به جای خود محفوظ، خیلی هم عزیزی، خیلی هم خوبی، ارزش هم داری؛ اما من حدّ خدا را تعطیل نمی کنم. هر چه قوم و خویشهایش آمدند و اصرار کردند که اگر شما او را شلاق بزنید، آبروی ما خواهد رفت و ما دیگر سربلند نمی شویم، حضرت فرمود نمی شود و من نمی توانم حدّ خدا را جاری نکنم. آن مرد را خواباندند و تازیانه زدند، او هم شبانه فرار کرد و رفت. گفت: حالا که در حکومت شما، با شاعر و هنرمند و روشنفکری مثل من، بلد نیستند که چه طوری باید رفتار بکنند، من هم می روم آن جایی که من را بشناسند و قدر من را بدانند! او پیش معاویه رفت و گفت معاویه قدر ما را می داند!بروید به جهنم! وقتی کسی این قدر کور است که نمی تواند از لابه لای احساسات شخصی خود، درخشندگی علی را ببیند، جزایش همین است که پیش معاویه برود. عقوبت او همین است که متعلق به معاویه بشود؛ بروید. امیرالمؤمنین علیه السلام می دانست که این فرد از دست خواهد رفت. یک شاعر هم مهم بود. آن روز از امروز هم مهمتربود. البته امروز هم هنرمندان حایز اهمیّتند؛ اما آن روز مهمتر بود. آن روز تلویزیون و رادیو که نبود، تشکیلات ارتباط جمعی که نبود؛ همین شعرا بودند که می گفتند و افکاررا در همه جا منتشر می کردند
ورع امیرالمؤمنین، با حاکمیت مقتدرانه ی او با هم جمع شدند. ببینید چه زیبایی درست می کند. ما دیگر در دنیا سراغ نداریم. ما دیگردرتاریخ این طور چیزی را ندیده ایم. در خلفای قبل از امیرالمؤمنین، قاطعیتهای زیادی بود و انسان در این زمینه ها، در احوالاتشان کارهای فوق العاده یی می خواند؛ اما فاصله بین امیرالمؤمنین و آنچه قبل ازایشان و بعد از ایشان تا امروز مشاهده شده است، فاصله ی عجیبی است؛ اصلاً قابل ذکر و توصیف نیست.

قدرت و مظلومیت حضرت

نمونه ی دیگر، قدرت و مظلومیت آن حضرت است. در زمان آن بزرگوار، قدرتمندترازامیرالمؤمنین علیه السلام – آن شجاعت عجیب حیدری – کیست؟! هیچ کس تا آخر عمرامیرالمؤمنین ادعا نکرد که جرأت دارد در مقابل شجاعت آن حضرت ایستادگی بکند. همین آدم، مظلومترین آدمهای زمان خودش و – بلکه آن چنانی که گفتند و درست هم هست- شاید مظلومترین انسانهای تاریخ اسلام است قدرت و مظلومیت، دو چیزی است که با هم نمی سازند. معمولاً قدرتمندان، مظلوم واقع نمی شوند؛ اما امیرالمؤمنین علیه السلام مظلوم واقع شد.

زهد و سادگی حضرت

نمونه ی دیگر، زهد و سازندگی است، امیرالمؤمنین، زهد و بی رغبتی به دنیایش، مَثَل است. شاید برجسته ترین و یا یکی از برجسته ترین موضوعات نهج البلاغه، زهد نهج البلاغه است. همین امیرالمؤمنین، در طول بیست و پنج سال ما بین رحلت پیامبر و رسیدنش به حکومت، از مال شخصی خود، کارهای آباد سازی می کرد، باغ درست می کرد، چاه حفر می کرد، آب جاری می کرد، مزرعه درست می کرد، عجیب این است که همه را هم در راه خدا می داد.
بد نیست بدانیم که امیرالمؤمنین علیه السلام یکی از پردرآمدترین آدمهای زمان خودش بوده است. ازقول آن حضرت نقل کرده اند که: « انّ صدقتی لو وزّع علی بنی هاشم لوسعهم»: صدقه یی که من از مال خودم خارج می کنم، اگر به همه ی بنی هاشم تقسیم کنم، آنها را کفالت می کند. درآمد امیرالمؤمنین، این طوری بود. اما این انسان پر درآمد، زندگی یش جزو فقیرانه ترین زندگیها بود. زیرا همه را در راه خدا می داد، در زیر زمین رفت و چاه را حفر کرد. با دست خودش هم این کارها را می کرد. راوی گفت که دیدم آب مثل گلوی شتر از این چاه بیرون زد و جاری شد. امیرالمؤمنین علیه السلام گل آلوده از چاه بالا آمد و همان لب چاه نشست و یک کاغذ خواست. در کاغذ نوشت که این چاه از طرف علی بن ابی طالب برای فلان اشخاص وقف است. آن چیزی را که شما در دوران حکومت امیرالمؤمنین علیه السلام ملاحظه می کنید، ادامه ی زندگی شخصی و خصوصی آن حضرت است که در دوران حکومتش هم این طوری از آب درمی آید.
بی رغبتی به دنیا، با بنای دنیا- که خدای متعال این را وظیفه ی همه قرار داده است – منافات ندارد. دنیا را بسازید، زمین را آباد کنید، ثروت ایجاد کنید؛ اما دل نبندید، اسیر آن نشوید، غلام ثروت و پول و مال و منال نشوید، مقهور به آن نشوید، تا راحت بتوانید آن را در راه خدا انفاق کنید. آن توازن اسلامی، این است. از این قبیل، فراوان است که حالا اگر من بخواهم نمونه هایش را ذکر بکنم، زمان زیادی را می برد.

مظهرعدل و توازن

عدل علی بن ابی طالب، نمونه ی دیگر است. وقتی که ما می گوییم در علی بن ابی طالب علیه السلام عدالت وجود دارد، معنای ابتداییش که هرکسی از آن درک می کند، این است که او در جامعه، عدالت اجتماعی برقرار می کرد. این، عدل است؛ اما عدل بالاتر همین توازن است. «بالعدل قامت السموات و الارض» آسمان و زمین بر اساس عدلند؛ یعنی همین توازن در آفرینش. حقّ هم همین است. عدل و حقّ، در نهایت یک چیزند و یک معنا و یک حقیقت دارند. در زندگی امیرالمؤمنین علیه السلام. خصوصیات، مظهر عدل و توازن است. همه ی چیزهای خوب در جای خود، در حدّ اعلای زیبایی حضور وجود دارند.

دعا و توبه و استغفار

یکی دیگر از خصوصیات امیرالمؤمنین، همین استغفار آن بزرگوار است که در همین خصوص، من چند جمله یی در آخر این خطبه عرض بکنم. دعا و توبه و انابه و استغفارامیرالمؤمنین خیلی مهم است. شخصیّتی که جنگ و مبارزه می کند، میدانها جنگ را می آراید، میدانهای سیاست را می اراید، نزدیک به پنج سال بر بزرگترین کشورهای آن روز دنیا حکومت می کند(اگر امروز قلمرو حکومت امیرالمؤمنین را نگاه کنید، مثلاً شاید ده کشور یا چیزی در این حدود باشد) در چنین قلمرو وسیعی با آن همه کار و با آن همه تلاش، امیرالمؤمنین یک سیاستمدار کامل و بزرگ است و دنیایی را در واقع اداره می کند؛ آن میدان سیاستش، آن میدان جنگش، آن میدان اداره ی امور اجتماعیش، آن قضاوتش در بین مردم و حفظ حقوق انسانها در این جامعه. اینها کارهای خیلی بزرگی است، خیلی اشتغال و اهتمام می طلبد و همه ی وقت انسان را به خودش مشغول می کند. در این طور جاها، آدمهای یک بعدی می گویند، دعا و عبادت ما همین است دیگر. ما داریم در راه خدا کار می کنیم. و کارمان برای خداست. اما امیرالمؤمنین این طور نمی فرماید. آن کارها را دارد، عبادت هم دارد. در بعضی از روایات دارد. – البته من خیلی دنبال این قضیه تحقیق نکردم، تا ببینم روایت قابل اعتماد است یا نه – که امیرالمؤمنین علیه السلام در شبانه روز، گاهی هزار رکعت نماز می خواندند.
این دعاهایی که مشاهده می کنید، دعاهای معمول امیرالمؤمنین است. دعا و تضرع و انابه ی امیرالمؤمنین، از دوران جوانیش بود. آن روزها هم امیرالمؤمنین مشغول بود. زمان پیامبر هم یک جوان انقلابی و در میدان همه کاره و این طوری بود. او همیشه مشغول بود و وقت خالی نداشت؛ اما همان روز هم وقتی نشستند و گفتند در بین اصحاب پیامبر، عبادت چه کسی از همه بیشتر است؟«ابودرداء» گفت: علی. گفتند چطور؟ نمونه و مثال آورد و همه را قانع کرد که علی از همه بیشتر عبادت می کند. زمان جوانی، بیست و چند سالش بود؛ بعد از آن هم که معلوم است. زمان خلافت هم همین طور بود. داستانهای گوناگونی – مثل داستان «نوف بکالی»- از عبادتهای امیرالمؤمنین هست. این صحیفه ی علویه که بزرگان جمع کرده اند، ادعیه ی ماثوره از امیرالمؤمنین است که یک نمونه اش همین دعای کمیلی است که شما شبهای جمعه می خوانید. من یک وقت از امام راحل بزرگوارمان پرسیدم که در بین این دعاهایی که هست، شما کدام دعا را بیشتر از همه می پسندید و بزرگ می شمارید؟ ایشان تأملی کردند و گفتند: دو دعا؛ یکی دعای کمیل، یکی هم مناجات شعبانیه. احتمالاً مناجات شعبانیه هم از امیرالمؤمنین علیه السلام باشد. کلمات و مضامینش هم شبیه به همین کلمات و مضامین دعای کمیل است. دعای کمیل هم دعای عجیبی است. شروع دعا، با استغفار است و خدا را به ده چیز قسم می دهد. ببینید، این استغفاری که من هفته ی قبل عرض می کردم، این است. «اللهم انی اسئلک برحمتک التی وسعت کل شیء» خدا را به رحمتش، خدا را به قدرتش، خدا را به جبروتش- به ده چیز از صفات بزرگ پروردگار – قسم می دهد. بعد که این خدا را به این ده چیز قسم می دهد، بعد می فرماید: «اللهم اغفرلی الذنوب التی تهتک العصم، الله اغفرلی الذنوب التی تنزل النقم، اللهم اغفرلی الذنوب التی تحبس الدعاء» پنج نوع گناه را هم در آن جا امیرالمؤمنین به پروردگار عرض می کند: گناهانی که جلوی دعا را می گیرند، گناهانی که عذاب نازل می کنند و. . . یعنی از اوّل دعا، استغفار است؛ تا آخر دعا هم باز همین استغفاراست. عمده ی مضمون این دعای کمیل، طلب مغفرت و آمرزش است. مناجاتی سوزناک و آتشین در طلب آمرزش از پروردگار است. این، امیرالمؤمنین است. استغفار، این است.
عزیزان من! انسان در عالیترین شکل و متکاملترین نوع زندگی، آن انسانی است که بتواند در راه خدا حرکت بکند و خدا را از خود راضی کند و شهوات، او را اسیر خود ننماید انسان درست و کامل، این است. انسان مادّی که اسیر شهوت وغضب و هواهای نفسانی و خواسته ها و احساسات خود است، انسان حقیری است؛ هر چند هم به ظاهر بزرگ باشد و مقام داشته باشد. رییس جمهور بزرگترین کشورهای دنیا و دارنده ی بزرگترین ثروتهای جهان که نمی تواند با خواهشهای نفسانی خود مقابله و مبارزه کند و اسیر خواهشهای نفس خود است، انسان کوچکی است. اما انسان فقیری که می تواند برخواسته های خود فایق بیاید و راه درست را – که راه کمال انسان و راه خداست – بپیماید، انسان بزرگی است.(۱)

پی‌نوشت‌ها:

۱- بیانات مقام معظم رهبری در خطبه های نماز جمعه تهران ۲۱ رمضان ۱۴۱۷-۱۲ بهمن ۱۳۷۵.

منبع :
شخصیت و سیره ی معصومین(علیهم السلام)در نگاه رهبر انقلاب اسلامی(جلد ۷)
( شخصیت و سیره امام زمان (علیه السلام))
،ناشر موسسه فرهنگی قدر ولایت – ۱۳۸۳

مطالب مشابه