آخرین منجی (11)

آخرین منجی (11)

نَسَب ائمه اطهار (عليهم السلام)
حجّت هاى بعد از رسول از چه تبارى هستند؟
در اين فصل از نقش و مسئوليت ائمه(عليهم السلام) و ويژگيهاى آن ها، به تفصيل سخن رفت. ملاك امامت شايستگى است كه موجب نصب توسط خداوند مى شود، به آن شيوه اى كه در قرآن از امامت ابراهيم(عليه السلام) گفت و گو شده است; ابراهيم با ويژگى ها و قابليت هاى خاصّ و پس از آزمايش هاى گوناگون مانند به آتش افتادن و مأمور شدن به ذبح و سر بريدن فرزندش «اسماعيل»، خطاب:
( …اِنّي جاعِلُكَ لِلنّاسِ اِماماً)
«من تو را پيشواى مردم قرار دادم» .
را دريافت مى كند و به مقام والاى امامت راه مى يابد.
ابراهيم(عليه السلام) به تعبير قرآن:
( …لَحَليمٌ اَوّاهٌ مُنيبٌ)
«زيرا ابراهيم، بردبار ونرمدل وبازگشت كننده ] به سوى خدا [ بود»
است. او از حلم و وسعت وجودى برخوردار است و انسان ها را از خود مى داند و نسبت به آن ها رؤوف مى باشد و او منيب است، يعنى دائم به سوى حق و سرچشمه رحمت انابه مى كند و بازگشت دارد.
اين سه خصوصيت، ابراهيم(عليه السلام) را وادار مى كند تا آينده را با برپايى پايه هاى بيت توحيد تضمين نمايد. و براى هدايت و رهبرى نسل هاى بعد دست به دعا بردارد و از خدا بخواهد، امامت را در نسل او قرار دهد، تا افتخار هدايت و شكستن طاغوت و بت در خاندان او باقى بماند.
خداوند دعاى ابراهيم را كه خليل و دوست او است، تنها در بين نسلى از او كه بر دينش استوار ماند و لحظه اى به ظلمت شرك و بت پرستى تمايل پيدا نكرد، اجابت مى كند.
آن گاه كه ابراهيم پايه هاى بيت را بالا مى بَرَد، از خداوند مى خواهد عملش را قبول كند. وچون خواهان تداوم اين عمل وماندگارى بيت و آيين توحيد و زدودن ظلمت شرك وبت پرستى است، براى برانگيختن آخرين و بزرگترين پيامبر، دعا مى كند، همان پيامبرى كه آيات خدا را بر مردم تلاوت مى كند وباتعليم كتاب و حكمت آنها را تزكيه مى كند. او دست به دعا برمى دارد:
( رَبَّنا وَابْعَثْ فيهِمْ رَسُولا مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِكَ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ يُزَكّيهِمْ اِنَّكَ اَنْتَ الْعَزيزُ الْحَكيمُ)
«پروردگارا! در ميان آنان، فرستاده اى ازخودشان برانگيز، تا آيات تو را بر آنان بخواند، و كتاب و حكمت به آنان بياموزد و پاكيزه شان كند; زيرا كه تو خود، شكست ناپذير و حكيم هستى» .
از اين رو رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) مى فرمايد:
«انا دعوة ابي ابراهيم»
«من خواسته پدرم ابراهيم هستم».
ابراهيم در آغاز حركتش كسى را مى خواهد كه پيام رسان اهداف او در نسل هاى آينده باشد و بر جلوه هاى مختلف بت پرستى هجوم بَرَد و لحظه اى آرام نگيرد.
ابراهيم مى خواهد:
( وَاجْعَلْ لى لِسانَ صِدْق فِى الاْخِرينَ)
«براى من در ميان امّت هاى آينده، زبان صادقى قرار ده، ] تا اهداف من را صادقانه بيان كند و بر آن ها پايدار و استوار باشد[».
روايات، على(عليه السلام) را لسانِ صدق ابراهيم مى داند
ابراهيم بت شكن با شكستن بت ها مسير تاريخ را رقم مى زند و جلوداران قافله نور را تعيين مى كند. او در دل كوير و زمين لم يزرع، شجره نبوت را آبيارى مى كند تا ثمرات آن عطش انسان ها را فرو نشاند. كلام على(عليه السلام) در خطبه (144) نهج البلاغه خبر از خواسته ابراهيم دارد.
ائمه(عليهم السلام) از قريش و غرس شده در خاندان هاشم هستند. امامت امرى است كه براى ديگران صلاح نيست. زيرا ديگران تحمّل آن را ندارند و شايسته چنين مقامى نيستند. اولى الامر و واليان امر نمى توانند غير از بنى هاشم باشند. امامت و بنى هاشم لازم و ملزوم همديگرند و از هم انفكاك ناپذيرند. نه امامت در غير بنى هاشم در جايگاه خويش است، و نه غير بنى هاشم، صلاحيت تصدى ولايت را دارند.
«ان الأئمة من قريش غُرسوا في هذا البطنِ منْ هاشم، لاتصلحُ على سواهم، ولاتصلحُ الولاةُ من غيرهم».
«هر آينه، پيشوايان از قريش هستند، نهال پيشوايى را در خاندان هاشم كِشته اند. پيشوايى غير ايشان را سزاوار نيست و ولايت و امامت را كسى جز ايشان شايسته نباشد.»
از اين رو حضرت(عليه السلام) در صدر همين خطبه، كسانى را كه اعتقاد دارند غير بنى هاشم راسخ در علم هستند، توبيخ مى كند و آن ها را كاذب و ستم كار بر اهل بيت(عليهم السلام)، مى شمارد و توضيح مى دهد:
«خداوند ما را رفعت داده و دشمنان ما را پست شمرده و به ما آنچه را كه شايسته بوده، عطا نموده و ديگران را كه قابليت نعمت ولايت را نداشته اند، محروم كرده است. او ما را داخل در عنايت خاصّ خود نموده و ديگران را از اين حوزه خارج نموده است».
در اين جا حضرت(عليه السلام) تأكيد دارد آنچه از مقام والاى امامت و ولايت به ما رسيده، از جانب حق تعالى بوده و از الطاف خاص خداوند است.
حضرت بار ديگر بر رسالتِ شان تأكيد دارد:
«هدايت به وسيله ما به خلق عطا مى شود و كسانى كه طالب هدايت و روشنى و بينايى هستند، ما را واسطه قرار دهند، زيرا تنها امام است كه با مقام عصمت، توانايى هدايت كردن و بصيرت دادن را دارد».
«بنا يستعطى الهدى، ويستجلى العمى»
«راه هدايت به پايمردى ما طلب شود، و كورى و گمراهى به ما از ميان برود».
بخش سوم خطبه در وصف كسانى است كه به دنيا روى آوردند، و از آخرت چهره برتافتند، و طالب هدايت نبودند، و در ظلمت ماندند. آن ها مى بايست به دعوت رسول لبيك گويند، و آن را اجابت كنند، و امام را به عنوان ولى ـ نه وكيل ـ برگزينند. على(عليه السلام)مى فرمايد:
«رُفع لهم عَلَم الجنّة و النار فصرفوا عن الجنّة وجوههم واقبلوا الى النار باعمالهم، دعاهم ربّهم فنفروا و ولّوا، ودعاهم الشيطان فاستجابوا و اقبلوا».
«براى جامعه انسانى دو عَلَمِ خير و شر، بهشت و جهنم ، و هدايت و ضلالت توسط حجت هاى الهى برپا شد، كه انسان ها با بصيرت يكى را انتخاب كنند. اين رسول بود كه با برپايى اين دو عَلَم و راه، آدم ها را وادار به انتخاب كرد، هرچند امت رسول به سرنوشت امت موسى و قوم بنى اسرائيل دچار شد، و از هدايت و خير و بهشت روى برگردانيد و به گمراهى و سوختن روى آورد. خداوند آن ها را خواند، ولى آن ها نفرت نشان دادند و پشت كردند; شيطان آن ها را خواند و آن ها اجابت كردند و به او روى آوردند».
بارالها! ما را اهل بصيرت گردان و در كنار شناخت راه، به ما عشق وافر و ايمان عطا فرما، تا ولايت آل محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) را گردن نهيم و از سيطره ولايت شيطان رهائى يابيم!
خدايا! ما را از كسانى قرار ده كه به سوى بيت رسول هجرت كنيم و با رسول همراه شويم، تا در انتهاى راه، آه حسرت نكشيم و نگوييم:
يا ليتنى اتّخذت مع الرسول سبيلا
(اى كاش با پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) راهى برگزيده بودم)
و يا ليتنى اتّخذت الى الرسول سبيلا
(و اى كاش راهى به سوى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) در پيش گرفته بودم)

فصل سوّم : آخـريـن حجّـت
بعد از بيان نياز انسان به حجّت و هادى در فصل اول، و بيان ويژگى هاى حجج بعد از رسول در فصل دوم، نوبت به آخرين حجّت خدا در زمين از نگاه على(عليه السلام)مى رسد، هر چند از اولين امام در وصف آخرين امام، روايت ها و سخنان زيادى مانده است ولى در اين نوشتار تنها به سخنان آن حضرت در نهج البلاغه اشاره مى شود، تا ببينيم سخنان حضرتش چگونه شاهد صدقى بر آخرين حجّت خدا خواهد بود، و چگونه با شروع امامت، پايان روشن آن در كره خاكى رقم خورده، و آخرين علمدار هدايت و تداوم دهنده رسالت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)به انسان هايى كه در آينده قدم به عرصه وجود مى گذارند، معرفى شده است.
از جمله اين سخنان، حكمت (147) نهج البلاغه است، كه صدور اين حكمت از حضرت على(عليه السلام) اگر متواتر نباشد، نزديك به آن است، و كسى در نسبت آن به حضرتش ترديدى روا نداشته است. در كتاب هاى روايى شيعه و سنى پيش از سيد رضى، اين حكمت با سلسله سندهاى مختلف مكتوب است. مرحوم صدوق در اكمال الدين با چهارده سند مختلف آن را نقل مى كند

وصيت امام به كميل
اين حكمت، تعليمى از معلمى ربانى به متعلمى در سبيل نجات، يعنى «كميل بن زياد نخعى» است. آن گاه كه على(عليه السلام) دست او را گرفته و به صحرا مى برد تا دور از نگاه نااهلان و چشم هاى نامحرمان، او را مَحرم اسرار گرداند، و در سينه او براى نسل هايى كه مى آيند، گنج هايى ذخيره نمايد. نسل هايى كه حتى راه به صحرا ندارند، زيرا زمين از نكبت غربيان پر است. و ستاره هاى شاهدِ گفتار على(عليه السلام) در دل شب را، ابرهاى سياه ظلمتِ برخاسته از سوختن انسان ها در بن بست ايسم ها و آتش فتنه ها، و دود بركشيده از در خانه دختر رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)، پوشانده است.
مخاطب اين حكمت، نسلى است كه تنها همين سياهى قلم بر سفيدى ورق را دارد، كه از سينه كميل ها تراويده و بر صفحه اوراق و كاغذها نقش بسته است.
همين آينده تاريك است كه على(عليه السلام) را وامى دارد تا حسرتش را با آه و نفس طولانى ظاهر كند، و به كميل تأكيد كند:
«فاحفظ ما اقول لك»
«بر آن چه به تو مى گويم، حافظ باش وآن را پاس بدار» .
قلب تو و قلب هر انسانى، ظرفى است كه حقايقى را در خود جمع مى كند و اسرارى را ضبط مى نمايد. و بهترين ظرف ها ، وسيع ترين و باظرفيت ترين آن ها است . قلبى كه بتواند حقايق بيش ترى را در خود جاى دهد، و اسرار زيادترى را در خود نگه دارد، و آن چنان بى ظرفيت نباشد كه به تلنگرى آن را بيرون بريزد، و به اندك فشارى بشكند و با حادثه كوچكى وارونه شود.
آن چه مى تواند به قلب ظرفيت بخشد و آن را وسعت دهد، علم و معرفت و حكمت است. حضرت در حكمت 205 به اين نكته توجه مى دهد و مى فرمايد:
«كل وعاء يضيق بما جعل فيه الا وعاء العلم فانه يتسع به».
«هر ظرفى با پر شدن از مظروف، بى ظرفيت مى شود و دچار فشار و تنگى مى شود و چيز ديگرى را در خود راه نمى دهد، جز ظرف علم، كه با آن به وسعت مى رسد و پر شدن از علم او را به وسعت بيشترى راه مى برد».

علم معيار دسته بندى ها
به اين جهت حضرت انسان ها را به نسبت علم و در نتيجه داشتن ظرافت و ظرفيت، به سه گروه تقسيم مى كند:
دسته اول: عالِمى است، كه از ربّ نشان دارد و به تربيت نفوس قبل از نابودى، اقدام مى كند، و از آن جا كه انتساب به ربّ دارد، بدون واسطه از ربّ كسب فيض مى كند. و از طرف ديگر او مربّى است كه به تربيت انسان ها و هدايت آن ها همّت مى گمارد. امام صادق(عليه السلام) بعد از بيان جايگاه حكمت، مى فرمايد:
«رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) به على(عليه السلام) وصيت نمود: هدايت يك نفر براى تو از آن چه خورشيد بر آن طلوع مى كند، بهتر است»
عالِمى كه تنها به ربّ تعلق داشته باشد و مربّى انسان باشد، جز امام معصوم كس ديگرى نيست، زيرا كسى مى تواند مربّى باشد كه به احوال انسان و قدر و ارزش او آگاه باشد، و او را از خودش بهتر بشناسد و اين خاصّ خداوند و انسان هايى است كه خداوند به آنها تفضّل كرده و ملائكه و روح را بر آن ها نازل كرده، آن ها را به ظرفيت انسان ها آگاه ساخته است; آن طور كه سوره «قدر» بر اين حقيقت شهادت مى دهد.
دسته دوم: كسى است كه به يادگيرى از عالم ربّانى روى آورده، از او علوم الهى و حقايق و حكمت ها را طلب مى كند، تا در سبيل نجات ثابت قدم باشد، و راه رستگارى را در سايه هدايت عالِم ربّانى و امام معصوم به پايان برد، و با اين آموزش به وسعت صدر دست يابد. امام صادق(عليه السلام) مى فرمايد:
«نحن العلماء و شيعتنا متعلمون و سائر الناس غثاء»
«تنها ما عالم ] ربّانى [ هستيم، و شيعه ما متعلّم و علم آموز، و ديگران خار و خاشاك بر روى آب هستند».
بنابر اين، شيعه على(عليه السلام) كسى است كه هرگز دست از طلب علم تا هنگام جان دادن، برندارد، و هرگز خود را بى نياز از طلب علم نداند، زيرا نمى خواهد به هلاكت برسد
آن چه از معصوم(عليه السلام) در تعريف شيعه رسيده، غير از چيزى است كه معروف است; شيعه على(عليه السلام) صاحب عقل و درايتى است كه از هوس خالى باشد و لحظه اى از آموختن و آموزش دست برندارد. او است كه از على(عليه السلام)نشان دارد و با او مى شود به على(عليه السلام) رسيد. و او كسى است كه دلها را با بيان حكمت و عمل حكيمانه، به سوى على(عليه السلام) جذب مى كند. او مؤمنى است كه خداوند وى را آماده پذيرش و حفظ امر ائمه(عليهم السلام) نموده است، زيرا:
«ان امرنا صعب مستصعب لا يحمله الاّ عبد مؤمن امتحن الله قلبه للايمان و لا يعي حديثنا الاّ صدور امينة و احلام رزينة»
«حقيقت امر ما چنان سخت و سنگين است كه كسى تحمّل آن را ندارد مگر مؤمنى كه خداوند قلبش را براى ايمان آزمايش كرده باشد، و كلام و گفتار ما را جز سينه هاى مورد اعتماد و عقل هاى با وقار، ضبط و حفظ و نگاهدارى نمى كنند».
دسته سوم: خرمگسان بى اراده اى هستند كه از هر آوازى تبعيّت مى كنند و با هر بادى مى چرخند.
«همج رعاء» يعنى كسانى كه طالب نيستند و در خود جوششى ندارند، و بين بودن و شدن فاصله اى را نمى بينند، و جهان بينى آن ها از نوك بينى شان تجاوز نمى كند.
آنها انسان هاى بى ظرفيتى هستند كه سبك مغزند، و از قدرت تشخيص و درك برخوردار نيستند. خرمگسانى مى باشند كه در پى خرانند، زيرا از نور علم، شعله نگرفته اند تا به وسعت و ظرفيتى برسند، و در نتيجه هر دعوتى را اجابت نكنند، و هر صدايى را پاسخ ندهند.
آن ها از تكيه گاه محكمى برخوردار نيستند، تا باد حوادث آن ها را نچرخاند و مجبور نشوند براى حفظ خود به هر خار و خاشاكى چنگ زنند.
از نور عالم ربانى و امام معصوم(عليه السلام) ـ كه منبع علم و معدن حكمت است ـ بايد استفاده نمود، و چون ركن وثيق و عماد دين و كهف امين است، بايد بر او تكيه كرد. انسانى كه بر عماد تكيه نكند و از نور آن مستفيض نشود، كسى است كه از عقل عارى، و از خود آگاهى خالى است.

كمى عالِم و متعلّم و زيادى نابخردان
چرا على(عليه السلام) متعلّم و گروه دوم را مفرد مى آورد، ولى گروه سوم را به صورت جمع بيان مى كند؟ چرا گروه اول و دوم كم اند و گروه سوم بسيارند؟!
در مقايسه بين علم و مال و توجه دادن به برترى علم بر مال، به دو سؤال بالا پاسخ داده مى شود.
دنياپرستى، ميل به ثروت و وابستگى به دنيا عواملى است كه ديد انسان را مى گيرد و بصيرت را مى برد و قلب را مى ميراند. به سبب همين تعلق است كه انسان از طلب باز مى ماند، و بر چيزى تكيه مى كند كه اتقان ندارد.
چه بسا فرو رفتن در تاريكى و تكيه بر ثروت، ناشى از جهل به ارزش خويش يا توهّم عظمت دنيا باشد! بر امام معصوم است كه با معرفت دادن، زمينه را براى بصيرت و انتخاب صحيح فراهم آورد، تا انسان با معرفت به خويش و علم به حقارت دنيا بندهاى وابستگى را تكه تكه نمايد، و متعلّمى بر سبيل نجات شود.

برترى علم بر ثروت
علم، آدمى را نگه دار است، زيرا به او وسعت ديد مى دهد، تا راه را از چاه بشناسد. آدمى با نور علم منافع و مضار، خوب و بد و خير و شر خود را مى شناسد و سالم مى ماند. امّا ثروت، بارى است بر دوش كه بايد به نگه دارى آن مشغول و از خود غافل شد.
مال با توزيع كم مى شود و با از بين رفتن، آثارش نيز زائل مى شود، و ثمره اش با خشك شدن درخت آن، پلاسيده شده، نابود مى گردد. امّا علم با نشر و اشاعه نموّ پيدا مى كند و پالايش مى شود و بقا مى يابد.
شناختِ فضيلت علم روشى پسنديده است كه به بار خواهد نشست، و ثمراتى را براى متعلم در پى خواهد داشت. اين روش، در حيات عالِم، اطاعت او را به دنبال دارد، و بعد از مرگ از او به نيكى ياد خواهد شد.
علم حاكم است و فرمان روا كه در هر رابطه اى، ضابطه اى را ارائه مى دهد، و بايدها و نبايدها از آن نشأت مى گيرد.
حضرت با بيان اين حكمت و با آموزش مرحله به مرحله، كميل را آماده مى سازد تا حقيقتى را كه جامعه پشت سر انداخته و با آن به خصومت برخاسته، جلو روى خود قرار دهد.

سرانجام عالِم و سرمايه دار
در اين مرحله على(عليه السلام) از عاقبت عالِم و صاحب مال سخن مى گويد. كسانى كه به دنياگراييده اند و به جمع آن پرداخته اند، همچون كرم ابريشمى هستند كه به دور خود مى تند، و همه راه ها را بر روى خود مى بندد. او در حياتش مرده است، زيرا مردن را انتخاب كرده است، ولى عالِمى كه دانش را برگزيده، از آن رو كه علم هميشه باقى است، زنده است. كسى كه دانش را انتخاب كرده و با آن مأنوس است، حيات ابدى مى يابد، هر چند جسم او از بين رفته باشد، زيرا هميشه ياد و خاطره او در دل ها باقى است.
امروزه ما شاهديم كه چگونه امثال شيخ طوسى و خواجه نصير و سيّد رضى زنده اند، ولى هرگز از ثروت مندان و قدرت مندان ياد و نامى نيست.
دو قرن على(عليه السلام) را سبّ كردند، و لعن او را بعد از نماز، واجب نمودند، و در محاصره سياسى و اقتصادى قرارش دادند، ولى اكنون چه كسى زنده است؟ على(عليه السلام) يا دشمنان او؟
راستى اين علم كجا است؟ و اين عالم ربّانى كيست؟ اين عطش كميل را چه كسى سيراب مى كند؟ كميل بايد به چه شخصى روى آورد؟ و در برابر چه كسى زانوى طلب بر زمين زند؟
همه علوم در درياى بى كران سينه على(عليه السلام) است. كسى كه به راه هاى آسمانى آشناتر از راه هاى زمينى است. اين فرياد حضرت امير(عليه السلام) است:
«ايّها النّاس سلوني قبل ان تفقدوني فلاَنَا بطرق السماء اعلم منّي بطرق الارض»
«اى مردم! قبل از اين كه مرا از دست بدهيد از من سؤال نماييد، چرا كه شناخت من به راه هاى آسمانى بيش تر از راه هاى زمين است».
اما چرا اين وجود نامحدود، محدود مى شود؟ و اين سينه مالامال از حقايق، بسته مى شود؟ چرا غواصان علم و طالبان حقيقت از اين دريا آب حيات نمى نوشند؟! آيا حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام) نمى خواهد، يا طالبى پيدا نمى شود؟
مگر مى شود حضرت امير(عليه السلام) نخواهد، در حالى كه همه علوم به او داده شده، تا بر هدايت خلق همت گمارد و آن ها را به سبيل نجات راهبرى كند. گيرنده و طالبى نيست كه از حضرت مطالبه كند، و اگر دوستدار علم باشد، در حفظ مطالب و نقل آن امين نيست.

گروه هاى مختلف مردم در زمان اميرالمؤمنين(عليه السلام)
آرى! حضرت افسوس مى خورد و آرزو مى كند كه كاش مى يافتم كسانى را كه اين معارف را تحمل مى كردند و اهل امانت بودند! ولى افسوس كه آدم هاى عصر اميرالمؤمنين(عليه السلام);
1 ـ گروهى انسان هاى باهوش و زيرك بودند، ولى نعمت الهى و هوش سرشار، و دين و حقايق را، ابزارى براى رسيدن به دنيا قرار مى دادند، و با داشتن نعمت ها به جاى مسئوليت پذيرى و شكر آن ها، بر خلق خدا فخر مى فروختند.
2 ـ دسته اى انسان هاى مطيع و تسليم حاملان علم و حقّ بودند ولى از فهم و درايت بهره اى نداشتند، و فاقد بصيرت در حق بودند.
3 ـ گروه سوم كه با ولع و حرص به خوشى و لذت مشغول بودند، تسليم محض شهوت و خواهش هاى نفس بودند.
4 ـ چهارمين دسته كسانى بودند كه شيفته جمع آورى مال و ذخيره نعمت ها شدند.
دو گروه اول و دوّم مقبول نبودند و دو گروه ديگر هرگز نمى توانستند حافظ دين باشند، و حتى در يك مورد هم نمى شد به آن ها اعتماد كرد، زيرا نزديك ترين موجودات به آنان چهارپايانى بودند كه در بيابان رها شده و به چرا مشغولند. اين دو، چنان غرق در لذت و شهوت، و حريص به جمع مال و منال بودند كه حضرت حيوانات را به اين ها تشبيه مى كند.
وقتى بذر حيات را هيچ زمينى نپذيرد، و آب حيات را هيچ كسى ننوشد، اين بذر و آب چه مى شود؟ آب فرو مى رود و بذر با مرگ زارع بر باد مى رود.
حضرت على(عليه السلام) حقايق را با خود مى برد و انسان ها در حرمان و حسرت فقدان آن وجود مبارك مى مانند.
«كذلك يموت العلم بموت حامليه»
«اين چنين علم با مرگ حاملان آن، مى ميرد» .
آيا شاكر نبودن نسلى و كافر شدن قومى و عصيان ملتى كه رسولش را از او مى گيرند و امامش مفارقت مى كند و عذاب، آن ها را احاطه مى كند، باعث مى شود رابطه زمين و آسمان قطع گردد، و خداوند نسل هاى آينده را به حال خود رها كند؟
اميرالمؤمنين(عليه السلام) خود حجّتى بود كه قومش بر او كفر ورزيدند و بر او شوريدند و حرمتش را شكستند. او هر چند با دل شكسته مى رود، اما سنت الهى را گوشزد مى كند و باب سخن را براى نسل هاى آينده مى گشايد.
درست است در اين اوضاع حجّت خدا با علومش راهى آخرت مى شود، و بذرش به ثمر نمى نشيند، ولى سنت خداوند بر اين قرار گرفته كه براى از بين نرفتن زحمات اوليا و انبياى الهى و اتمام حجت، زمين از حجّت خالى نباشد، و پيوسته كسى براى خدا، حجّت اقامه كند، و به سوى او دعوت نمايد و انسان ها را از ظلمت به نور بكشاند.

حجت هاى بعد از رسول (صلى الله عليه وآله وسلم) ظاهر و پنهان
حُجَج خدا و انسان هاى ربّانى ـ بعد از حضرت رسول(صلى الله عليه وآله وسلم) و پس از اميرالمؤمنين(عليه السلام) ـ دو دسته هستند.
دسته اول امامانى هستند كه در بين مردم ظاهر و آشكارند و مردم آن ها را مى شناسند، هر چند از آن ها اطاعت نكنند و بر آن ها جفا روا دارند
اين امامان ظاهر و آشكار به شهادت روايات متواتر از رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)و حضرت امير(عليه السلام)، يازده نفر هستند، كه از حضرت على(عليه السلام) شروع و به امام حسن عسكرى(عليه السلام) ختم مى شوند
اين ائمه(عليهم السلام) با وجود همه فراز و نشيب ها و اوضاع سخت و بى حرمتى ها كه در نهايت شهادت آن ها را به دنبال داشت، توانستند در مدّت دو قرن، دين را بارور كنند و اصول را القاء نمايند و با ارائه صراط مستقيم، آدمى را از استضعاف نجات دهند و زمينه انتخاب او را فراهم آورند.
دوران ائمّه (عليهم السلام) به سه دوره تقسيم مى شود
آن ها در يك دوره، اصل دين را حفظ كردند. و در دوره ديگر ـ عصر صادقين(عليهما السلام) ـ به تبويب اصول و تفصيل حقايق دين پرداختند، و در دوره سوم، كه با امام رضا(عليه السلام) شروع مى شود، به نشر دين و پالايش آن از دسيسه ها و افتراها پرداختند. بديهى است كه با شهادت حجّت يازدهم دوران حُجَج ظاهر پايان مى يابد.
ائمه(عليهم السلام) سنگ بناى دين را در اين سه دوره متوالى محكم كردند، و اصول نظام هاى دين را القا نمودند. ولى مردم ديگر، تحمل و ائمه(عليهم السلام) را از دست دادند و به انحطاطى رسيدند كه به تعبير حضرت على(عليه السلام) بايد حيوانات را به آن ها تشبيه كرد. اين برخوردها و عداوت هاى بى شمار و فاصله گرفتن از امامان، تا آن جا است كه وقتى بنى اميه سقوط مى كنند، مردم به جاى بازگشت به خانه جانشينان رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)، به بنى عباس روى مى آورند.

بنى عباس و حجّت دوازدهم (عليه السلام)
بنى عباس كه وجود امامان را براى سلطنت خودشان مزاحم مى دانند، به نابودى آن ها و شيعيانشان اقدام مى كنند. آن ها براى يافتن آخرين حجّت خدا و كشتن او، كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) و حضرت على(عليه السلام)و ساير حجج الهى به او بشارت داده اند، از هيچ كوششى دريغ نكردند و همچون فرعون به دنبال موساى اين امّت بودند، با اين تفاوت كه فرعون نمى دانست موسى در كدام خانه متولد مى شود، ولى اين ها مى دانستند مهدى موعود در كدام خانه پا به عرصه وجود مى گذارد.
تاريخ به شدّتِ محاصره خانه حجّت يازدهم گواهى مى دهد; و اين كه چگونه اين نور در خفا نگه داشته مى شود، و تنها خواص از او روشنى مى گيرند. اين جا ديگر جاى ظهور و شهرت نيست.
حضرت على(عليه السلام) در اين حكمت، به كميل خبر مى دهد كه حجّت ديگر خدا خائف و مغمور است.

فلسفه غيبت
حضرت با ذكر خائف بودن حجّت، به علّت و فلسفه غيبت اشاره دارد. اگر مردم ظرفيت خود را با پذيرش علوم ائمه وسعت مى دادند، و دنياگرايى و شهوت بر آن ها چيره نمى شد، و چون بنى اسرائيل قصد قتل حجّت خدا نمى كردند، دوران غربت و غيبت شكل نمى گرفت.
اين خوف اختصاص به زمان بنى عباس ندارد; امروزه ـ در عصر اتم ـ كسانى كه به اين حجّت خائف دعوت مى كنند، نيز ترسانند و مورد تهديد انسان هايى هستند كه خود را از خدا مستغنى دانسته، و اين دعوت را بزرگ ترين مانع نظم نوين جهانى مى دانند.
در سال (1374هـ. ش) يكى از نمايندگان مجلس پاكستان كه از سوى آمريكا هدايت مى شد، عربده كشيد كه: «اين امام غائب كجاست، تا پاى او را بشكنم!!». الحمد لله در مدت زمان كوتاهى ـ بعد از اين تهديد ـ در يك انفجار پايش شكست.
عدم پذيرش حجّت و تهديد او، دو عاملى است كه سبب شد حجّت خدا مغمور و ناشناخته بماند، و با اين كه در بين مردم و حجّت خدا در زمين است، حجاب جهل و كفر و بى ظرفيتى توده مردم، او را ناشناخته قرار داده و براى كسانى كه طالب او هستند، در پس پرده غيب مى باشد.
نا شناخته ماندن آن حضرت در بين مردم، به جهت ترس از اين است كه قبل از ظهور و مهيا شدن افراد، اسرار نهضت انتظار فاش شود، و دشمن زيرك، توسط مؤمنان كم ظرفيت همه نقشه ها را نقش بر آب كند; مانند خوفى كه موسى(عليه السلام) از پيروان خود داشت، مبادا سرّش فاش شود. موسى(عليه السلام)بى صبرانه در انتظار راه خروج از حادثه اى بود كه اگر جريان فاش مى شد و او شناخته مى شد كه همان كسى است كه بنى اسرائيل انتظار او را مى كشند تا آن ها را نجات دهد، به دست فرعون به قتل مى رسيد، و او آسوده خاطر خدايى مى كرد، و بنى اسرائيل هرگز رستگار نمى شدند. اين خوف باعث مى شود حجّت خدا در حالى كه در بين مردم است، ناشناخته بماند.
ادامه دارد ……

مطالب مشابه