آخرین منجی (۹)

آخرین منجی (۹)

وظیفه مردم در برابر امام
بعد از این که حضرت از وظایف و مسئولیت هاى امام سخن مى گوید، به وظیفه مردم در برابر حجت هاى خدا اشاره دارد و مى فرماید:
«بادروا العلم من قبل تصویح نبته ومن قبل أن تشغلوا بأنفسکم عن مستشار العلم من عند أهله».
«قبل از این که برگ ها و بوته علم و سرشاخه هاى آن بخشکد و پیش از این که فتنه ها شما را به خود مشغول کند و از ظهور علوم اهل البیت جلوگیرى شود، به تحصیل و فراگیرى آن بشتابید و سبقت گیرید».
و پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) فرمود:
«طلب العلم فریضه»
«آموختن دانش، واجب است»
از این رو بر مردم واجب است، از اهل بیت علم بیاموزند. رسول باید در شروع دعوت به سوى مردم بیاید و «طبیب دَوّار» باشد; یعنى چون طبیب دوره گرد به سوى توده ها برود و آن ها را از نادانى شفا دهد. آن گاه براى تداوم رسالت و مکتب، تکیه گاهها و کشتى نجات را که پیشواى معصوم است، به مردم معرفى کند. از آن پس مردم باید با قرار گرفتن در مدار توحید و رسالت، به امام مراجعه کنند و از او بیاموزند، قبل از آن که امام از دنیا رخت بربندد و به دیار دوست رهسپار شود. از این رو، امام على(علیه السلام)بارها فریاد زد:
«سلونی قبل ان تفقدونی».
«قبل از این که مرا از دست دهید، از من سؤال کنید».
به همین جهت آن حضرت در خطبه ـ بعد از معرفى حجت ها و امام ـ به مردم امر مى کند:
«پس به تحصیل علم بشتابید، پیش از آن که کِشته اش خشک شود. و پیش از آنکه به خود پردازید و از برگرفتن ثمره علم از صاحبان حقیقیش محروم مانید».
براى جلوگیرى از بروز فتنه ها و از دست رفتن علوم اهل البیت، باید از زشتى و ظلم نهى نمود و خود را آماده جهاد و مبارزه کرد. باید فساد و فتنه را کنار زد، تا از تابش نور آفتابِ ولایت بهره مند شد و با علوم آن ها به حیات جدیدى رسید. قبل از نهى از منکر و مبارزه برونى، باید به جهاد درون و تربیت خویش روى آورد و خود، از منکر پرهیز کرد که خداوند قبل از آمر بودن، به عامل بودن و قبل از ناهى بودن، به نهى پذیرى، امر کرده است. انسانى که به گفته هایش عامل نیست، در واقع خود را بازیچه قرار داده است.
آنان که مى خواهند دیگران را به سوى اهل البیت(علیهم السلام) دعوت کنند، باید ابتدا موانع راه را بردارند، و برداشتن موانع به این است که شخصِ داعى، خود مانع نباشد.

تشکیل حکومت دینى
توجه به کلام نورانى على(علیه السلام) درباره مسئولیت امام و نیز تأمل در نامه امام حسین(علیه السلام)به اهل کوفه، جاى شبهه اى باقى نمى گذارد که امام با تشکیل حکومت دینى مى تواند این اهداف را اجرا کند. زیرا امر به معروف و نهى از منکر، احیاى سنت رسول، و اقامه حدود، و تقسیم بیت المال، و اقامه قسط و عمل به کتاب، یعنى اجراى احکام است، و در جایى که حاکمیت با طاغوت است و دست هاى امام معصوم(علیه السلام) بسته، چگونه امام مى تواند این اهداف را در جامعه پیاده کند؟!
امام در خطبه سوم نهج البلاغه ـ شقشقیه ـ تصریح مى کنند:
«من محور و مرکز حکومت هستم، آن طور که مفتول آهنى مرکز سنگ آسیا است، و این سنگ تنها با وجود این محور، به حرکت در مى آید. حکومت و خلافت، حق من است و دیگران با تبانى و رشوه آن را غصب کردند و به همدیگر پاس دادند و آن چه را از رسول، به من ارث رسیده بود، غارت کردند».
بهتر است توضیح کامل خطبه را به پس از ذکر اشکالى که مطرح شده، واگذاریم تا هم شبهه جواب داده شود، و هم حق خطبه بهتر ادا گردد.
در پنجاه سال اخیر که حرکت هاى بنیاد گراى اسلامى ـ بعد از دوران طولانى خمود و بى خبرى و حاکمیت استعمار بر کشورهاى اسلامى ـ شکل گرفته، و با انقلاب مشروطه و حرکت هاى «اخوان المسلمین» و پیروزى انقلاب اسلامى به اوج خود رسیده است، این باور، که دین داعیه حکومت دارد و محدود به یک سلسله احکام فردى نیست، و نمى شود دنیا را از آخرت تفکیک کرد، قوت گرفت; و معلوم شد مذهب، مذهب حداکثرى است که براى تمام شئون آدمى برنامه دارد، و بحث ولایت فقیه و اختیارات او و طریقه انتخاب او ـ که تقریباً نُه نظریه را به خود اختصاص داده ـ در مباحث فقهى و کلامى به طور جدى مطرح شد.
در برابر این سیل خروشان و پیوند دین و حکومت، دو حرکت به موازات هم به وجود آمد; حرکتى قهرآمیز، توسط قدرت هاى مسلط جهانى که براى خاموش کردن نور برخاسته از مشرق، از امکانات مالى و تسلیحاتى و تبلیغاتى استفاده کردند. آن ها آزادى و دمکراسى و حقوق بشر را که مدّعى آن بودند، با به وجود آوردن اسرائیل و کودتاى الجزایر و ایجاد حکومت لائیک ترکیه، زیر پا گذاشتند. وبابرپایى جنگ عراق و ایران، و بحران خلیج فارس و بپا کردن حکومت مصر به عنوان مهم ترین مرکز علمى جهان تسنن، این آیه شریفه را مصداق دادند:
( ولا یَزالُونَ یُقاتِلُونَکُمْ حَتّى یَرُدُّوکُمْ عَنْ دینِکُمْ).
«وآنان پیوسته با شما مى جنگند تا شما را از دینتان برگردانند» .
آن چه براى آنان مهم بود از بین رفتن انسان هاى شرقى نبود، زیرا آن ها به «اومانیسم» و انسان محورى معتقد بودند; مهم از بین رفتن دین است که تنها مانع نظم نوین جهانى و یکى شدن آدم ها است. اگر آن ها جنگ مستقیم را شروع نکردند، هرگز از فتنه گرى و مشغول کردن آدمى به شبهات کوتاهى و گمراه کردن او ننمودند. به همین جهت قرآن مى فرماید:
( وَالْفِتْنَهُ اَکْبَرُ مِنَ الْقَتْلِ).
«فتنه از قتل بزرگتر است»
حرکت دوم، حرکت خودى بود که با طرح مذهبِ حداقل و دنیوى نبودن دین و محدود دانستن آن، شروع شد تا جایى که براى طرد ولایت فقیه، به طرح دینى نبودن حکومت پیامبر و على(علیهما السلام) پرداختند، و این که هیچ کدام از انبیاء و ائمه حکومت را حق خود نمى دانستند، و براى رسیدن به حکومت تلاشى نداشتند، و مؤمنان را تشویق به تشکیل حکومت دینى نمى کردند. این طرح توسط کتاب حکمت و حکومت، دکتر مهدى حائرى و سخنرانى مهندس مهدى بازرگان، به نقل از مجله کیان ، و کتاب الاسلام و اصول الحکم تألیف على عبد الرزاق، و اندیشه هاى صاحب نظریه قبض و بسط و جریان دگر اندیشان، در ایران مطرح شد و در واقع حرکت دوم بهترین وسیله، براى حرکت اول شد، که حرکت نوپاى دین را توسط مدّعیان دین دارى از بین ببرند و چندان هزینه اى را هم براى این مهم، نپردازند.
مهندس بازرگان، سال ها براى نزدیک کردن دین به علم وعلمى نشان دادن دین تلاش کرده بود، تا شاید انسان امروزى که مقهور علم شده، دین را موافق علم بیابد وبدان روى آورد ـ مانند برخوردهاى آمارى، نه اصولى وطبق موازین او ـ بازرگان با این که عمرى را در راه مبارزه و سیاست سپرى کرده بود، چون به حکومت رسید وبا مشکلات متعدد در مرحله اجرا، مواجه شد، به جاى پیدا کردن نقطه ضعف ها و حل مشکلات به پاک کردن صورت مسأله روى آورد و به طور کلى منکر حکومت دینى رسول و ائمه گردید، با این که ایشان در سال ۱۳۴۱، در یک سخنرانى به نقش سیاسى ائمه(علیهم السلام)پرداخته، مى گوید:
«از نظر شیعه، ائمه ما بنا به تصور متداول دو دسته بودند; دسته برکناران از خلافت و حکومت و سیاست، و دسته واردین در سیاست. از امام چهارم تا یازدهم را در حساب دسته اول مى آوریم و زندگى سه امام اول را، هر یک به وجه خاصى توأم با امر حکومت و سیاست مى دانیم.
سراسر زندگى حضرت امیر(علیه السلام) بعد از اسلام آوردن چه در شب مبیت و در مأموریت هایى که رسول اکرم مى دادند و در غزوات، و چه در خانه نشینى، و بالاخره دوره پنج سال خلافت، یکسره آغشته به مبارزات اجتماعى و جنگى و سیاسى به مقیاس زمان بوده است. و حضرت امام حسن(علیه السلام)به خلافت رسید و صلح کرد. حضرت سیدالشهداء(علیه السلام) که رأساً و شدیداً در مرکز میدان مبارزه سیاسى قرار گرفت و شهید شد.
ولى حقیقت این است که ائمه دسته اول نیز به هیچ وجه برکنار از امر امت و به اصطلاح امروزى برکنار از سیاست، نبودند. بر کنار زده شده بودند، ولى خود را بر کنار نمى گرفتند … این همه تهدید و تعقیب و حبس و کشتار امامان و امامزادگان و شیعیان براى چه بود؟ جز براى خلافت و سلطنت و حکومت; یعنى سیاست؟ با افراد بى طرف و بى کار و بى مال که کسى کارى ندارد».
بازرگان بعد از یک دوره ۳۰ ساله مبارزه و پس از تشکیل حکومت ولى فقیه، با روى کرد مشکلات و هجوم شبهات، این چنین صورت مسأله را پاک مى کند و در سخنرانى سال ۱۳۷۱ مى گوید:
«نه خلافت به معناى حکومت به دست او (على(علیه السلام)) افتاد، و نه او براى قبضه کردن قدرت تلاش و تقاضایى کرد… همین قدر این فرصت به دست آمد که على(علیه السلام) مجموعه اى از حکومت مردمى شورایى را که همان حکومت اسلامى یا حکومتِ الله است، نشان داد و خوشبختانه به عنوان سند تاریخى خطبه ها و نامه هاى فراوان از او به یادگار مانده است که جامع ترین آن ها عهد نامه مالک اشتر … فرمانى است مفصّل و جامعه شناسانه با دستور العمل ها و درس هاى فراوان در آیین مُلک دارى و مردم دارى و خدمت گذارى، و با تفکیکِ کامل دین از سیاست.
…(حضرت رضا(علیه السلام)) ولایتعهدى را بنا به مصالحى فقط به صورت ظاهرى قبول مى کند. در صورتى که اگر امامت او همچون نبوّت جدّش ملازمه قطعى ـ یا ارگانیک و الهى ـ با حکومت و در دست گرفتن قدرت مى داشت، آن را قبلا اعلام و اجرا مى کرد.
…امام جعفر صادق(علیه السلام) وقتى نامه ابو مسلم خراسانى،… را دریافت مى دارد که از او براى در دست گرفتن خلافت، دعوت و تقاضاى بیعت نموده بود، جوابى که امام به نامه رسان مى دهد، سوزاندن آن روى شلعه چراغ است».
در ادامه آن، مهندس مهدى بازرگان مى گوید:
«جنگ و شهادت یا قیام و نهضت امام حسین(علیه السلام)… نشانى از این حقیقت مى داد که خلافت و حکومت از دیدگاه امام و اسلام، نه از آنِ یزید و خلفاست، نه از آنِ خودشان و نه از آن خدا، بلکه از آنِ امّت به انتخاب خودشان است».
…مسلّم است که اگر امام حسن(علیه السلام) خلافت را مِلک شخصى و مأموریت الهى یا نبوى مى دانست به خود اجازه نمى داد آن را به دیگرى صلح کند. همان طور که رسول اکرم نبوت و رسالت الهى را در معرض صلح و معامله قرار نمى داد و هیچ یک از امامان ما امامت خود را به مدّعى واگذار نمى کردند. از نظر امام حسن(علیه السلام)، خلافت به معناى حکومت و مباشرت امور امّت، از آنِ مردم بود».
بازرگان در ادامه مى گوید:
«حضرت رسول و امامان و بزرگان دین، مانند هر انسان و بندگان مؤمن و برجستگان امّت، علاوه بر وظایف رسالت و امامت، معلم و مصلح و موظف به خدمت و اَعمال صالح بودند و مى بایست به مصداق ( …لَکُمْ فى رَسُولِ اللهِ اُسوَهٌ حَسَنَهٌ) الگو و نمونه باشند. بنابر این در کنار وظایف نبوّت و سوق دادن به خدا و آخرت، هرجا که عهده دار کارى براى زندگى شخصى یا عمومى شده اند، به اصلاح و آموزش مردم و به دعوت به خیر یا امر به معروف و نهى از منکر نیز پرداخته و به عنوان «انسان مسلمان» و خداپرست با ایمان، به خدمت و تربیت هم نوعان مبادرت مى کرده اند. تعلیماتى که از این نظرها داده اند در عین ارزنده و ممتاز بودن جزء دین و شریعت حساب نمى شود و مشمول ( اِنْ هُوَ اِلاّ وَحْىٌ یُوحى) نمى گردد».
خلاصه کلام ایشان این است که سیاست و حکومت، جزء دین و اهداف انبیاء و ائمه نیست، هرچند که این ها با حکومت و سیاست مخالفتى ندارند. و اگر مردم آن ها را انتخاب کنند، مى پذیرند. آن ها با شور و بر اساس آیه:
( وَ اَمْرُهُمْ شُورى بَیْنَهُمْ)
«وکارشان به صورت مشورت در میان آن ها است»
حکومت را اداره مى کنند و مى گویند:
اگر دولت و حکومت حق، دین ساز و انسان ساز نیست، انسان دین دار و خداپرست واقعى، دولت حق ساز هست.
دکتر حائرى به طور تفصیل در کتاب حکمت و حکومت مى گوید:
«…آیین کشور دارى نه جزئى از نبوت است و نه در ماهیت امامت که همه دانایى است، مدخلیت دارد».
«خداوند عمل بیعت مردم را پس از انجام این گزینش مردمى مورد توشیح و رضامندى قرار داده است و در قرآن فرموده است: ( لَقَدْ رَضِىَ اللهُ عَنِ الْمُؤْمِنینَ اِذْ یُبایِعُونَکَ تَحْتَ الشَّجَرَهِ) زیرا صریح این آیه شریفه بر این نکته دلالت دارد که بیعت به فرمان و ابتکار الهى نبوده، اما پس از انجام آن مورد رضایت و خشنودى پروردگار واقع شده است».
دکتر حائرى در جایى دیگر مى گوید:
«هیچ گاه ولایت به معناى سیاستمدارى نیامده است».
امامت هم گون با نبوت، حضور در محضر علم عنایى ربوبى، به جهانِ قانون مندِ الهى است. و ولایت هم، به معناى همین حضور و احاطه بر این نظام احسن، تشریع است… دیگر چگونه مى توان باور نمود که برخى از مقامات روحانیت شیعه، اصرار مىورزند که ولایت را… که جز به معناى امامت نیست ـ از همگونى با مقام نبوت تنزل داده، و در امور کشوردارى و قدرت طلبى، به رهبرى سیاسى تفسیر کنند. آن هم نوع سیاست و حاکمیتى که هرگز خدا براى پیامبر خود نخواسته است. و به او مى فرماید: ( فَذَکِّرْ اِنَّما اَنْتَ مُذَکِّرٌ لَسْتَ عَلَیْهِمْ بِمُصَیْطِر) این روایت همان کلام حضرت امیر(علیه السلام)است که مى فرماید: «و لابدّ لکلّ قوم من امیر، بر او فاجر» و این فرمایش صراحت بر جدایى دین از سیاست دارد».
وى در باره آیه شریف: ( اَلنَّبِىُّ اَوْلى بِالْمُؤْمِنینَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ) مى گوید: اولى صیغه افعل التفضیل است و در صورت تزاحم میان اولویت خود مردم بر صغار و مجانین مسلماً پیامبر اکرم اولویت دارد. به علاوه ( النَّبِیُّ اَوْلى بِالْمُؤْمِنیِنَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ) ، نه «عَلى انفسهم» مگر در هنگام جهاد»
دکتر حائرى در مورد آیه شریفه:
( اَطیعُوا اللهَ وَ اَطیعُوا الرَّسُولَ وَ اُولِى الاَْمْرِ مِنْکُمْ)
مى گوید:
«اولى الامر در این جا از قبیل ذکر عام بعد از خاص است و اطاعت، اطاعت ارشادى است و ممکن است مقصود از اولى الامر کسانى باشند که از اوامر و نواهى خدا آگاهى دارند و چون اینان از احکام واقعى شریعت به خاطر عصمت آگاهى دارند، پیروى از آن ها واجب. اما نه به دلیل ولایت امر بلکه به دلیل کشف حقیقت. و هر کس چه امام و چه پیامبر و چه هر شخص دیگرى که از احکام واقعى خدا آگاه باشد، عقلا از او اطاعت کنند و حاصل اولى الامر در این جا به معناى ولىّ امر نیست، بلکه به معناى هر کسى است که آگاهى بر شریعت دارد و وجوب اطاعت وجوب عقلى است نه شرعى، و الاّ تسلسل لازم مى آید».
نقل گفتار این دو شخصیت، براى روشن شدن مقصود آن دو لازم مى نمود، تاجواب نوشتار آن دو، تیر در تاریکى نباشد و حق بحث به نحو کامل ادا گردد.
در نقد این سخن ـ نفى حکومت دینى و جدایى دین از سیاست و موظف نبودن نبى و ولىّ به تشکیل حکومت ـ باید گفت: در این کتاب بارها تکرار کردیم که براستى فلسفه وجودى امام و حجّت چیست؟ و نیاز آدمى به حجّت در چه مرحله اى است؟ و انسان در چه شرایطى نیازمند به دین، وحى و امام است؟ و جایگاه وحى در زندگى آدمى کجا است؟ و دنیا و آخرت چه نحوه ارتباطى با هم دارند؟
این ها سؤالاتى است که پاسخ صحیح به آن، موضع ما را روشن، و مخالفان را آگاه خواهد کرد. هر چند قبل از این به جواب عقلى و نقلى آن ها پرداخته شد، ولى به طور اختصار باید گفت:
انسان با تأمل در خویش و مقایسه خود با دیگر موجودات، به وجود استعدادها و تواناییهاى گسترده خود، چون عقل وتفکّر واحساس و… پى مى برد. واز مقایسه این داراییها با دنیاى اطرافش به این نتیجه مى رسد که از دنیا بزرگتر است و دنیا برایش به منزله رحم براى طفل نُه ماهه است، وبه تعبیر حضرت على(علیه السلام) براى دنیاى محدود خلق نشده است (ما خلقت للدنیا) وعوالم دیگرى پیش رو دارد.
او با این ادراکاتِ بلا واسطه و حضورى، مى یابد که کیست، واز کجا آمده، وبه کجا باید برود، وبا اندیشه در محدودیت غریزه وعقل وتجربه وفلسفه و عرفان بشرى و وسعت وجودى خویش وطولانى بودن راه بین مبدء ومقصد، وجهلش نسبت به آنچه که در پیمودن این مسیر لازم است، احتیاج خود را به راهنمایى و دستگیرى وحى مى یاید. از این رو قرآن مى فرماید: کسانى به کتاب و وحى و قرآن روى مى آورند، و به آن ایمان پیدا مى کنند، که قبل از این خود را درک کرده باشند و به آخرت و استمرار حیات خود ایمان داشته باشند:
( وَالَّذینَ یُؤْمِنُونَ بِالاْخِرَهِ یُؤْمِنُونَ بِهِ)
«و کسانى که به آخرت ایمان مى آورند، به قرآن نیز ایمان مى آورند».
این سخنى بلند وارجمند است که تو وقتى به وحى احساس نیاز مى کنى و بدان عشق مىورزى که خود را باور کرده باشى و بدانى که فقط براى این دنیا خلق نشده اى. طرف مقابل آن را هم، قرآن مى فرماید:
( اَلَّذینَ خَسِرُوا اَنْفُسَهُمْ فَهُمْ لا یُؤْمِنُونَ)
«خودباختگان و کسانى که سرمایه هاى وجود خویش را از دست داده و گرفتار خسران شدند، ایمان نمى آورند».
وقتى به سرمایه هاى وجودى ات آگاهى پیدا نکردى، و آن ها را در دنیا محدود کردى و سوزاندى، به غیب و عالَم ماوراى شهود گرایشى پیدا نخواهى کرد.
پس از احساس نیاز به وحى و ثقل اکبر، به ترجمان و مفسر آن، یعنى پیامبر وامام(علیهم السلام)نیازدارى، تاگمراه نشوى، و از صراط خارج نگردى، که این دو باهم مانع کفر وگمراهى مى باشند، چنانکه خداوند مى فرماید:
( وَکَیْفَ تَکْفُرُونَ وَاَنْتُمْ تُتْلى عَلَیْکُمْ آیاتُ اللهِ وَ فیکُمْ رَسُولُهُ)
«وچگونه کفر مىورزید، با این که آیات خدا بر شما خوانده مى شود وپیامبر او میان شماست؟»
آیات و رسول و بعد از او امام، توأمند و باهم مانع ضلالت ابدى خلق خواهند شد. بنابراین انسان که در بهترین شکل خلق شده و در آغاز راه قرار گرفته، تا بعد از درنور دیدن عوالِم، به ملاقات پروردگارش بار یابد، در این راه، به صراط، راهنما و روش رفتن ـ دین ـ نیازمند است، تا پیامبر وکتاب وامام، خدا را به او معرفى کنند و انتظار خدا و دین را از انسان، به او گوشزد نمایند، تا آدمى نگوید:
( رَبَّنا لَوْلا أَرْسَلْتَ اِلَیْنا رَسُولاً فَنَتَّبِعَ آیاتِکَ وَنَکُونَ مِنَ الْمُؤْمِنینَ)
«پروردگارا! چرا فرستاده اى به سوى ما نفرستادى تا از آیات و احکام تو پیروى کنیم و از مؤمنان باشیم».
این امام باید داراى علم وعصمت باشد وآگاه وآزاد، تا با جهل خود، بشر را گمراه نگرداند وبا تعلق و وابستگى هایش، انسان را به اسارت نکشاند. این جا است که عقل وجوب اطاعت را براى چنین امامى ثابت مى داند.
انسان از نظر عقل حق ندارد در مقابل چنین امامى، دیگرى را انتخاب کند، البته او مختار است، ولى در صورت اختیار دیگرى، فعل حرامى انجام داده است. این انسان حق ندارد مفضول را بر افضل برگزیند. از این رو است که خداوند امر به اطاعت خود و رسول و چنین امامى، به عنوان اولى الامر دارد و این امر، ارشاد به حکم حق است و وجوب شرعى دارد. وچون اطلاق دارد وقید نخورده است، تمام جوانب حیات آدمى را در بر مى گیرد. پس آیا مى شود اطاعت خدا و رسول را مقید به امور فردى انسان کرد و گفت: خداوند فقط در این محدوده اطاعت مى شود و تنها این مقدار عمل براى رسیدن به صراط حق وپایان راه لازم است؟!
آیا مى توان گفت: امور سیاسى و حکومتى جزء اوامر و نواهى خداوند نیست؟ آیا این، غیر از شرک چیز دیگرى است که بگویى من در این حوزه فقط خدا را راه مى دهم و در حوزه هاى دیگر به عقل و شورا بسنده مى کنم؟ آیا از این حرکات و روابط اجتماعى و سیاسى، در آخرت سؤال نمى شود و این ها عقاب و ثوابى ندارد، تا از حوزه شرع خارج باشد؟ آیا این همه نهى از اعتماد بر ظَلَمه وستم گران و پذیرش ولایت شیطان و طاغوت، خارج از مباحث سیاسى است؟
( لا تَتَّخِذُوا عَدُوّى وَ عَدُوَّکُمْ اَوْلِیاءَ)
«دشمن من ودشمن خودتان را سرپرست وسرور و دوست مگیرید»
یهود وصهیونیست ها، دشمن خدا ومؤمنان مى باشند، ولى امروز آنها بر جهان حکومت دارند، آیا این حاکمیت من را به قیام نمى خواند؟ درست است، که من حق دارم انتخاب کنم، ولى آیا تکلیفى بر عهده من نیست؟
انسان براى هر حرکت و سکونش حکمى را مى طلبد و ضابطه اى مى خواهد، تا از راه خارج نشود و دچار خسران نگردد. الگو وسرمشق او ابراهیم است که مى گوید:
( اِنَّ صَلاتى وَ نُسُکى وَ مَحْیاىَ وَ مَماتى للهِِ رَبِّ الْعالَمینَ)
«در حقیقت، نماز من و سایر عبادات من و زندگى و مرگ من، براى خدا، پروردگار جهانیان است.»
مرگ و حیات آدمى متعلق به خدا است و حیات آدمى اختصاص به حیات فردى او ندارد.
از این رو است که خداوند بدون قید و به صورت مطلق فرموده است:
( اَلنَّبِىُّ اَوْلى بِالْمُؤْمِنینَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ)
«پیامبر به مؤمنان از خودشان سزاوارتر و ] نزدیکتر [ است.»
چون نبى از من به خودم آگاه تر و مهربان تر است، بر من ولایت دارد. او ـ طبق آیه شریفه ـ بر تمام مؤمنان ولایت دارد، نه این که تنها بر سفیهان و محجوران، پس به چه دلیل برخى همچون آقاى حائرى، ولایت نبى بر مؤمنان را، به ولایت بر محجوران تفسیر کرده اند؟ آیا این تفسیر به رأى نیست؟ ایشان چگونه گفته اند: باید به جاى «مِن»، «عَلى» باشد، تا ولایت بر مؤمنان ثابت شود؟ ظاهراً ایشان قواعد ادبى را فراموش کرده اند که «افعل تفضیل» در صورت عدم اضافه و نبود «الف و لام» با «مِن» استعمال مى شود، و این آیه نه تنها ولایت و حکومت بر جمع، که ولایت بر فرد را نیز مى رساند. فرد بر خودش ولایت دارد و حاکم سکنات و حرکات خویش است، ولى رسول چون از او آگاه تر و مهربان تر است، ولایتش برتر از ولایت خود فرد مؤمن است. این ولایت به طور مطلق است، نه به هنگام تزاحم. همچنان که ولایت بر همه مؤمنان است، نه بر محجوران و سفیهان.
این حد فاصل بین ولایت معصوم و ولایت غیر معصوم و فقیه است; یعنى چون فقیه و غیر معصوم بر اندازه وجودى وارزشها وشرایط خاص شخص واقف نیست، بر او ولایت ندارد. از این رو فقیه نمى تواند به شخصى بگوید: این کار را بکن، یا این کار را ترک کن، یا مثلاً با فلان کس ازدواج کن. ولى از آن جا که فقیه به شرع از دیگران آگاه تر است، با فرض مخالف بودن با هوس، و مطیع امر معصوم و مولا بودن، در حوزه حکم وحکومت، ولایت دارد و واجب است از او اطاعت کرد.
به بیان دیگر انسان قبل از حجّت و ارسال رُسل، در ضلالت و بدون اختلاف، در امت واحدى زندگى مى کرد. ولى با بعثت انبیاء همراه با بینات، کتاب و میزان، انسان ها دعوت شدند تا با آگاهى از دو راه هدایت و ضلالت، یکى را انتخاب کنند.
در برابر دعوت کتاب و رسول، انسان ها به چند دسته تقسیم شدند: گروهى به حق روى آوردند و مؤمن شدند، گروهى از حق بریدند و کافر شدند، گروهى مذبذب و بى هویت و منافق گشتند که در نهایت با مخالفان جمع شدند، البته گروه چهارمى نیز بودند که حق به آن ها نرسید; یعنى مستضعفان.
این هدف انبیاء بود تا براى انسان ها زمینه انتخاب فراهم شود، وهرکسى که هلاک مى شود با دلیلى روشن هلاک گردد، و آن کس که زنده مى شود و حیات مى یابد با آگاهى باشد:
( لِیَهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَنْ بَیِّنَه وَ یَحْیى مَنْ حَىَّ عَنْ بَیِّنَه)
پس در برابر دعوت رسول همیشه دو گروه و دو جبهه شکل گرفته است; گروهى مؤمن و گروهى کافر، واز آنجا که کافران مانعى بر سر راه انبیاء بوده وسعى مى کرده اند تا زمینه انتخاب را که توسط رسول ایجاد شده، از بین ببرند، قهراً بین این دو گروه اصطکاک وبرخورد پیدا مى شده و به تعبیر قرآن جهاد، براى برداشتن مانع ها امرى ضرورى مى نموده است.
مؤمنان نیز در روابط خود نیاز به قانون، برنامه، طرح و تقسیم قدرت دارند و رسول همه آنچه را که لازم باشد، به آن ها مى دهد. پس این جامعه که رسول را انتخاب کردند، در حقیقت به دعوت رسول جواب داده اند، نه این که رسول را وکیل کرده باشند، واین اجابت، ولایت رسول را به دنبال دارد. آن طور که کُفّار، شیاطین را انتخاب کردند و به طاغوت روى آوردند و دعوت آن ها را اجابت کردند. مگر مى شود رسول به مؤمنان بگوید: بروید و خودتان حکومت تشکیل دهید و هرکس را، اگرچه از مشرکان باشد به سرپرستى برگزینید؟! مگر رسول و امام مى تواند جامعه را رها کند، و آن ها را به دست حوادث بسپارد؟ او که وقتى از شهر خارج مى شود، کسى را بر مردم مى گمارد، آیا مى تواند به جامعه انسانى بى اعتنا باشد؟! این است که رسول و امام بدون تشکیل حکومت نمى توانند اهداف را پیاده کنند، و انسان ها بدون ولایت معصوم، در ذلت غوطهور خواهند شد.
سیر کلى سوره بقره را بنگرید که چگونه با طرح هدایت کتاب، صف بندى انسان ها شروع مى شود و در ادامه به تفصیل از جریان بنى اسرائیل سخن مى رود، و آن گاه مباحث انفاق، جهاد، قتال، و حج مطرح مى شود، و با شکل یابى جامعه دینى احکام تشریع مى شود، و از روابط مؤمنان که جامعه دینى را شکل داده اند، سخن به میان مى آید.
این سیر طبیعى است و بدون این، مؤمنانى که دعوت رسول را اجابت کرده اند، سرگردان خواهند شد. رسول نیامده است تا آدم ها را بر دوش کشد و تا دروازه بهشت ببرد. رسولان آمده اند تا انسان ها با آگاهى از قدر خویش، راه را انتخاب کنند و با پاى خود و پیروى از رسول الله(صلى الله علیه وآله وسلم) ـ که سرمشقى نیکو است ـ به حق راه یابند، و این معناى:
( فَذَکِّرْ اِنَّما اَنْتَ مُذَکِّرٌ لَسْتَ عَلَیْهِمْ بِمُصَیْطِر)
«پس تذکر ده که تو تنها تذکّر دهنده اى، تسلّطى بر آنها ندارى که بر ایمان مجبورشان کنى».
است.
رسول راه و مبدأ و مقصد و چگونه رفتن را نشان مى دهد، و انسان ها مى توانند، اجابت کنند یا نپذیرند. رسول به اجبار نمى تواند همه را به بهشت ببرد. پس آدمى در سلوک خود، چه سلوک فردى و چه جمعى، و نیز از ابتدا تا انتهاى راه که بر آن واقف نیست، به انسانى نیاز دارد که از دو ویژگى آگاهى بر تمام راه و آزادى از همه کششها برخوردار است. وچون بشر قادر به شناخت چنین انسانى نیست، باید خداوند او را نصب کند و به مردم نشان دهد، و از مردم اطاعت و فرمانبرى آن ها را بخواهد. از این رو است که رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم)در غدیر خم با تکیه بر این که:
( الَنَّبِیُّ اَوْلى بِالْمُؤْمِنینَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ)
است، على(علیه السلام) را به ولایت و امامت جامعه انسانى نصب مى کند. این حق على(علیه السلام)است و سیر زندگى او نشان مى دهد که چگونه و تا چه اندازه براى به دست آوردن حقّ خود کوشید، و چه خون دل ها خورد و ناله ها سر داد، و آن طور که مهندس بازرگان مى گوید ـ که براى قبضه کردن قدرت، تلاش و تقاضایى نکرد ـ نیست. سراسر خطبه شقشقیه تقاضا و فریاد على(علیه السلام) است.
امام صادق(علیه السلام) به شخصى مى فرماید:
«اگر به تعداد این گوسفندان ـ که هفده عدد بیشتر نبودند ـ یار داشتم، ساکت نمى نشستم».
همین نکته، سرّ پاره کردن نامه ابو مسلم خراسانى است که آقاى بازرگان از آن استفاده کرده که لابد امام خواستار حکومت نیست. با فراهم شدن شرایط و نیرو، حکومت حق امام است. سوزاندن نامه ابو مسلم حرکتى سیاسى بود، تا نامه به دست دشمن نرسد.
بنابر این انسان با پذیرش ولایت معصوم واطاعت از او، در تمام جوانب حیات فردى واجتماعى خود، با معصوم پیوند مى خورد; و امام نیز در تمام مراحل سلوک جمعى و فردى، جلودار او است. منطقى نیست که بگوییم: انسان در حوزه فردى، امام را لازم دارد، ولى در حوزه جمعى، مستقل از معصوم است; تا مهندس بازرگان بگوید: حکومت نبى و على در حیطه وحى نیست و آیه:
( وَما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوى اِنْ هُوَ اِلاّ وَحْىٌ یُوحى)
بر آن منطبق نیست! آیا این استحسانى بیش نیست و اختصاص «ما ینطق» به عبادت ها و امور فردى امرى ذوقى نمى باشد؟ چه شاهدى بر این اختصاص هست؟ رسولى که در حوزه جمع، از وحى نگوید و از هوس بگوید، چگونه مورد اعتماد است؟! چه بسا در همان محدوده فردى نیز، ناطق به وحى نباشد! اگر بگویید: در امور اجتماعى بر اساس آیه ( وَشاوِرْهُمْ فِی الاَْمْرِ) رسول مشورت مى کند، پس نظر جمع لحاظ مى شود، نه نظر رسول، باید گفت: آیه در ادامه مى گوید: ( فَاِذا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَى اللّهِ) و نمى گوید: «فاذا عزمتم فتوکّلوا»! این نشان مى دهد که مشورت جمع آورى اطلاعات است، نه جمع آورى آرا; و این طور هم نیست که دستور مشورت براى تفنن و تشویق مؤمنان باشد، که ایشان از فقهاى مخالف مشروطیت نقل مى کند .
رسول همراه با شخصیت دادن به انسان ها، اطلاعات آن ها را جمع آورى مى کند، آن گاه تصمیم مى گیرد; نه این که همه با هم تصمیم بگیرند. از همین جا معلوم مى شود که آن حکایتِ تاریخى ـ که نقل مى شود، در آغاز جنگ اُحُد پیامبر با اصحاب مشورت کرد که در شهر بجنگیم یا در بیرون از شهر، و رسول نظرش ماندن بود و جوانان رفتن، در نتیجه رسول رأى آن ها را پذیرفت ـ واقعیتى ندارد و رأى هیچ کسى بر رأى رسول مقدم نیست. على(علیه السلام)در نهج البلاغه فرمود:
«و الله ما غزى قوم قط فى عقر دارهم الا ذَلّوا»
«به خدا قسم! هر قومى در خانه خود مورد هجوم قرار گیرد ذلیل مى شود».
این حدیث مى گوید: رسول هرگز در خانه خود نجنگید و بناى بر جنگیدن هم نداشت. در حقیقت جنگیدن در خارج از شهر رأى رسول بود، نه دیگران; لذا باید دید آن ها که این قصه را ساخته و پرداخته اند، چه غرضى داشته اند.
مشورت حضرت براى رفع عذر است، تا فردا دهن ها در برابر رسول باز نشود و اعتراض ها از ناحیه مغرضان بلند نشود، که چرا با ما مشورت نشد؟ اساساً مشورت، به همه مسئولیت دادن است، نه مطیع رأى آنها بودن.
وقتى انسان وحى را برگزید، فقط آن را در زندگى خود به کار مى گیرد و تنها به عبودیت آن برمى خیزد. او ولایت و زعامت امام را مى پذیرد، زیرا خود از دیدن تمام راه و جوانب آن ناتوان است و کشش ها و خواهش هاى نفسانى مانع آزادى او است. او اسیر تعلّق هاى خود، در همه زمینه هاى فردى و اجتماعى و سیاسى است، و حتى با زندگى در عصر اتم، نمى داند عمل او ـ هر چند جزئى ـ چه اثرى در عوالمى که در پیش دارد، خواهد گذاشت. او نمى داند چگونه زندگى کند تا یاد بگیرد که چگونه بمیرد و چگونه در سراى آخرت پاسخ گوى حرکت هاى دنیا باشد. این است که خداوند انسان ها را توبیخ مى کند که:
( اَمْ لِلاِْنْسانِ ما تَمَنّى فَلِلّهِ الاْخِرَهُ وَ الاُْولى).
دنیا و آخرت، ابتدا و انتها از آن خداوند است و آرزوهاى انسان در اراده خداوند تأثیرى ندارد. این که انسان خود راهش را انتخاب کند، آن گاه آخرت را به شفاعت واسطه ها به دست آورد، یا بگوید: آن طور که این جا مکرّم بودم، آن جا نیز از کرامت برخوردارم; چنین نیست و تفسیر آیه آن طور که مهندس بازرگان گفته ـ که انسان در فاصله آخرت و دنیا مختصر آزادى و فرصت تصمیم گیرى دارد ـ درست به نظر نمى رسد.
دنیا و آخرت هر دو مراحلى از سلوک انسان هستند، با این تفاوت که دنیا براى آدمى منزلِ نزدیک است و آخرت براى او منزل دور. نه دنیا پست است که انبیاء و ائمه را از حکومت در آن پاک بدانیم و نه آخرت به معناى سراى دیگر است، تا آن را در تناقض و حداقل متفاوت با دنیا بدانیم، بلکه دنیا، پس از دنیاى رَحِم، دومین منزل آدمى است و آدمى باید در دنیا آنچه را که ره توشه او در این سیر و سلوک دور و دراز است، بردارد، و بهترین توشه ها تقوا است; «خیر الزاد التقوى».
تقوا به معناى اطاعت و عمل به اوامر و نواهى شرع و خارج نشدن از صراط وحکومت خداوند است.
به تعبیر على(علیه السلام) از حکومت الله نمى شود خارج شد، و آدمى نمى تواند منهاى خداوند براى خود محدوده اى را مشخص کند. تفاوت مؤمن با غیر مؤمن در این است که مؤمن دنیا را منزل مى داند، نه مقصد، و در هستى ابدى خود را مى بیند، نه در دنیا; ولى غیر مؤمن دنیا را مقصد مى داند و زندگى هفتاد ساله را نهایت حیات خود مى شمارد. به طور طبیعى این دو انسان دو گونه، برنامه ریزى را مى طلبند; آن کس که راهى را شروع کرده که بعد از هفتاد سال پایان مى پذیرد، مقدارى توشه و امکانات مى خواهد. ولى انسانى که تا بى نهایت راه در پیش دارد، نمى تواند به امکانات انسانِ محدودِ دنیایى اکتفا کند. پس این انسان طرح، مدیریت و برنامه ریزى کاملا متفاوتى را مى خواهد، که مهم تر از همه داشتن راهبرى است، که او را تا مرگ و حتى پس از آن هدایت کند.
دو هدف متضاد و مختلف، دو رهبر متفاوت و دو برنامه ریزى جدا از هم را مى طلبد. جامعه مؤمن و معتقد به استمرار خویش، رهبر فاسد نمى خواهد، و جامعه محدود به هفتاد سال دنیا، به دین و رهبر دینى نیاز ندارد و انسانى را مى خواهد که پاى بند اصول دنیوى باشد و تابع هیچ دینى نباشد و جلوى خود و جامعه اش را باز بگذارد، زیرا:
( بَلْ یُریدُ الاِْنْسانُ لِیَفْجُرَ اَمامَهُ)
«بلکه انسان مى خواهد ] آزاد باشد [ و در تمام عمر گناه کند.»
انسان فاجر کسى است که نمى خواهد با سنت هاى هستى هماهنگ باشد و به اصول دینى وفادار نیست.
با ذکر کلام مخالفان ولایتِ معصوم در حکومت و کشوردارى، و توضیحى که در فلسفه وجودى امام دادیم، معلوم شد که اگر امام حکومت نداشته باشد، ذلت و گم شدن انسانِ نیازمندِ به حجّت را به دنبال دارد.
ادامه دارد ……

مطالب مشابه