حقايقی درباره ی عشق

حقايقی درباره ی عشق

نهال خِرد بايد در كوزه عشق كاشته شود و با آب احساسات آبياري شود.
« مترلينگ »

عشق چيست و عاشق كيست؟
از نظر تعريف، به كشش، علاقه و اشتياق شديد كه همراه با مهر و محبت، تمايل جنسي و ستايش كلي محبوب يا معشوق (جنس مخالف) است، عشق گفته مي شود. بسياري افراد براي بيان و توصيف علاقه و اشتياق (يا محبت) شديدشان براي هر چيزي به غلط از كلمه عشق استفاده مي كنند (من عاشق نم باران در كوه هستم، يا من عاشق شكلات و… هستم). اين سردرگمي و نامشخصي نه در تعريف بلكه در مفهوم عشق نيز وجود دارد تا جائيكه جمله I love you I am not in love with you با مفهوم من دوستت دارم ولي عاشقت نيستم را به كرات مي شنويم.
در قرن حاضر مهمترين مسئله زوجين در زندگي اشتراكي شان جلوه و جايگاه عشق در روابط آنها است. به عبارت ديگر بيش از 90% زوجين براين باورند كه براي يك زندگي اشتراكي موفق و خوشبخت وجود عشق لازم است. اما به تعداد آدمها، مفاهيم و برداشت هاي مختلفي از عشق وجود دارد و هر چه برداشت وطرز تلقي زن و شوهر از مفهوم عشق به هم نزديك تر باشد احتمال موفقيت و خوشبختي در زندگي مشترکشان بيشتر خواهد بود. لذا قبل از هرچه ابتدا بايستي با مفاهيم و معاني عشق آشنا شويم.

اجزاء و انواع عشق
متأسفانه هنوز تعريفي دقيق، جامع و متفق القول از عشق داده نشده است و نظريه هاي ارائه شده هر يك از ديدگاه خاصي به عشق نگاه كرده اند. از ميان تئوريهاي مختلف سه مورد بيش از بقيه مورد توجه و بحث قرار گرفته اند:

انواع روابط عاشقانه (تئوري الگوي عشق)
دكتر جان لي (John lee و1973 ميلادي) با بررسي و تحقيق بر روي زوجين مختلف دريافت كه مي توان طرز تلقي و برخورد افراد در مورد ارتباط احساسي عاطفي يا جنس مخالف را در شش گروه يا الگو طبقه بندي نمود و از آن به عنوان الگوي عشق (love style) نام برد. در اين طبقه بندي سه گروه اصلي eros،ludus و stroge وجود دارد و سه نوع ديگر تركيبي از ويژگيهاي آن سه نوع اصلي هستند.
حقايقي درباره ي عشق

عشق رمانتيك (Eros):
اين همان عشق اساطيري در افسانه ها، كتابها و فيلم هاي عشقي (رمانتيك) است كه عمدتاً بر پايه زيبايي و جذبه هاي فيزيكي معشوق (از ديد عاشق) و شيفتگي عاشق شكل مي گيرد و غالباً جزء جنسي نيز دارد و بر همين اساس، پس از دستيابي به معشوق اين جزء احساسي و شهواني بتدريج كم رنگ شده و معمولاً ظرف چند سال (گاهي ظرف چند هفته) آن ولع و وسوسه احساسي از بين مي رود و در اين زمان است كه ساير عوامل دخيل در روابط انساني و زناشويي (ميزان صميميت و پيوند عاطفي) تعيين كننده آينده اين نوع پيوند زناشويي و عشق خواهند بود (به مطالب و فصول بعدي مراجعه كنيد).

* عشق دوستانه (storge):
همچنانكه از نام آن پيدا است چنين عشق و محبتي در پي دوستي و شناخت تقريباً كامل و داشتن معيارها، ارزشها، باورها، اهداف و علايق مشترك و مشابه و در طولاني مدت بوجود مي آيد (درست همانند دو دوست صميمي). در چنين رابطه اي تعهد و صميميت بسيار زياد و قوي است ولي آن تمايلات، ولع و هيجانات احساسي جنسي چندان قوي وجود ندارد.

* عشق بازي گرانه (Ludus):
در چنين حالتي بدليل طرز تفكر، خصوصيات شخصي و اهداف، شخص تلاش به دستيابي و كنترل معشوق مي كند و براي رسيدن به آن دست به هر اقدام و رفتاري مي زند و به معني واقعي نقش ايفاء مي كند و از هر مانور و دروغي كه لازم است، روي گردان نيست (هر چند در ظاهر امر ممكن است رفتار خود را بدليل دوست داشتن توجيه كند). چنين افرادي تقريباً فاقد تعهد، صميميت و صداقت هستند.

* عشق مادرانه پدرانه (Agape):
در چنين رابطه اي فرد تقريباً نقش و جايگاهي شبيه پدر و مادر را در برابر معشوق به عهده مي گيرد (مراقبت، توجه، محبت و حتي از خودگذشتگي). چنين رابطه اي در زندگي زناشويي چندان طول نخواهد كشيد (در نهايت مادر يا پدر خسته و درمانده و فرزند ياغي و سركش خواهد شد).

* عشق منطقي يا محاسبه گرانه (Pragma):
در اين حالت فرد تقريباً فقط براساس منطق و محاسبه معايب و محاسن (غالباً مادي) مجذوب طرف مقابل شده (وضع ماديش خوبه، تحصيل كرده است، خانواده معروفي دارد، سنش هم زياد بالا نيست، معتاد نيست، ظاهرش بد نيست. ديگه چي بهتر از اين؟!!) و مسئله احساسي عاطفي (و شخصيتي) و تناسب و همخواني نقش و جايگاه چنداني ندارند. چنين رابطه اي بيشتر يك نوع معامله است و انسا ن به عنوان يك كالا در نظر گرفته مي شود و تا زمانيكه كالاي انتخاب شده شرايط اوليه را دارا باشد رابطه نيز تدوام مي يابد ولي به محض اينكه تاريخ مصرف آن بگذرد (تغيير قيافه، افزايش سن، يا بد شدن وضعيت اقتصادي و…) دور انداخته مي شود.

* عشق شيدايي يا وسواسي (Mania):
در اين حالت عشق تقريباً خارج از كنترل بوده و فرد از خود بيخود مي شود و عقل و منطق و پذيرش واقعيت در صحنه وجود ندارند. فرد رفتاري وسواسي، حسادت آميز، شكاك و كنترل كننده داشته و حتي ممكن است دست به رفتارهاي خشونت آميز (خودآزاري يا ديگر آزاري) بزند. بسياري از عشق هاي دوران نوجواني از اين گونه است.
نكته: در روابط عاشقانه هر يك از طرفين ممكن است الگوي عشقي متفاوتي داشته باشند (مثلاً يكي عشق رمانتيك و ديگري عشق منطقي). حتي در طول مدت رابطه ممكن است الگوي عشق تغيير كند.
در مطالعات ديده شده است كه رابطه ي مستقيمي بين سه نوع خصيصه شخصيتي شامل: روان پريشي (psychoticism)، برون گرايي (extraversion) و روان رنجوري (neuroticism) با انواع روابط عاشقانه وجود دارد. بطوريكه فرد روان پريش بيشتر گرايش به عشق بازي گرانه داشته و كمتر درگير عشق پدرانه مادرانه و يا عشق دوستانه مي شود. فرد روان رنجور (بسيار حساس با بي ثباتي احساسي) بيشتر دچار عشق شيدايي شده و احتمال درگيري اش به عشق محاسبه گر بسيار كم است و افراد برون گرا بيشتر درگير عشق رمانتيك يا بازي گرانه مي شوند.

تئوري دلبستگي يا پيوند عاطفي (Attachment Theory):
اولين و مهمترين جزء شخصيتي انسان كه تكامل مي يابد جزء احساسي عاطفي (و در نتيجه اجتماعي) اوست كه قسمت عمده ي آن در 9 ماه اول تولد شكل مي گيرد و از آن به عنوان پيوند احساسي عاطفي و به عبارت ساده تر رابطه مهربانه يا عاشقانه بين كودك و فرد مراقب (معمولاً مادر و گاهي تا چند نفر) است. نوع پيوند عاطفي كه كودك با مادر (و درجاتي با پدر) در سه سال اول تولد برقرارا مي كند تعيين كننده طرز تلقي، تفكر، احساسات و رفتار فرد با سايرين در تمام مراحل زندگي او خواهد بود. به عبارت ديگر احساس اينكه دنيا جاي نسبتاً امن و اميدوار كننده اي است و مي توان به ديگران اطمينان و اعتماد داشت و رابطه مهربانانه و عاشقانه برقرار كرد، در چند سال اول تولد در ضمير فرد كاشته مي شود. بر حسب نوع تعامل و رفتار مادر با كودك (يا هركس كه مسئوليت اصلي مراقبت از كودك را به عهده دارد) يكي از انواع پيوند عاطفي زير شكل خواهد گرفت.

پيوند عاطفي امن (secure Bonding or Attachment):
اين نوع پيوند عاطفي زماني شكل مي گيرد كه مادر (و هر آن كس كه مسئوليت اصلي مراقبت و نگهداري از كودك را به عهده دارد) به نيازهاي فيزيكي و رواني (از جمله استرس و ناراحتي) كودك بي درنگ، بطور ثابت و يكنواخت و با مهر و محبت (حداقل در اكثر موارد) پاسخ دهد. چنين واكنش و پاسخي از طرف مادر شامل تُن صدا، حالت صورت و نگاه، تماس فيزيکي (در آغوش گرفتن و نوازش کردن)، تأمين محيط و فضايي آرام، راحت و دلنشين و تغذيه كودك است. به عبارت ساده تر هر گاه مادر به گريه يا بيقراراي كودك بلافاصله و مناسب و عاشقانه پاسخ دهد در وجود كودك حس امنيت، آرامش و در يك كلام عشق كاشته مي شود. چنين كودكي در برقراري ارتباط با ديگران و جستجوي تازه ها پيشگام خواهد بود و پايه هاي حرمت نفسش بدرستي ريخته مي شود و اگر ساير مراحل تكامل شخصيتي بدرستي طي شود تنها چنين افرادي هستند كه در دوران بزرگسالي قادر به برقراري ارتباط احساسي عاطفي درست و انساني بوده و آمادگي تجربه عشق واقعي را خواهند داشت. چنين كودكي… :
ــ درمي يابد كه جهان جاي امن و مطمئني است.
ــ به خود و ديگران اعتماد و اطمينان مي كند.
ــ به آينده اميدوار خواهد بود.
ــ قادر به برقراري روابط صميمانه و رضايت بخش خواهد بود.
ــ خودجوش، خودكفا و مستقل خواهد شد و احتمال خودخواهي، خودشيفتگي و لوس شدنش بسيار كم خواهد بود.
ــ از بودن با ديگران لذت برده و فردي اجتماعي خواهد شد.
ــ فردي قابل اعتماد خواهد بود.
ــ به احساسات خود واقف و آگاه خواهد بود.
ــ از تعادل احساسي عاطفي خوبي برخوردار خواهد بود.
ــ اگر ساير مراحل تكامل شخصيتي اش بدرستي طي شود مي تواند دهنده و گيرنده عشق واقعي و اصيل باشد.

چند نكته:
* اگرچه بنياد و اساس پيوند عاطفي در سال اول تولد ريخته مي شود ولي مي تواند تا 4سالگي هم دستخوش تغيير و يا اصلاح پذير باشد. به عبارت ديگر، اگر بدلايل (همچون جدايي، بيماري و يا ناآگاهي والدين) پيوند عاطفي صحيح و سالمي بين كودك و فرد مراقب در سال اول تولد بوجود نيامده باشد والدين قادر خواهند بود تا با آگاهي، پشتكار و صرف وقت تا 4 سالگي اشتباهات و صدمات وارده را جبران كنند و يك الگوي صحيحي از پيوند عاطفي امن در ضمير، ذهن و روان كودك بوجود آورند (بعد از آن فقط به كمك يك روان درمانگر و طي يك برنامه طولاني امكان پذير خواهد بود).
* توصيه مي شود در سال اول تولد تا حد امكان فقط يك نفر (غالباً مادر) مسئوليت اصلي نگهداري و مراقبت از كودك را به عهده بگيرد و اگر قرار است هر از گاهي فردي ديگر (پدر يا ديگر اعضاي خانواده) چنين وظيفه اي را به عهده بگيرند بايد نحوه ي رسيدگي و مراقبت از كودك و پاسخ به نيازهاي او دقيقاً مشابه روش مادر، ثابت و يكنواخت باشد (حتي در نحوه ي تعويض پوشك، شستن كودك و…)
* در سطح بيولوژيك ارتباط و پيوند عاطفي صحيح مادر با شيرخوار از طريق تغييرات بيوشيميايي مختلف (ازجمله ترشح هورمونها يا نوروترانسميترهاي وازوپرسين و اكسي توسين و كاهش سطح ترشح هورمونهاي وابسته به استرس، خصوصاً كورتيزول) باعث شكل گيري مدارهاي عصبي در مغز در جهت سلامت عملكرد آن مي شود.

پيوند عاطفي ناامن (Inaecure Attachment):
هرگاه نيازها و استرس كودك بدرستي (بي درنگ، يكنواخت و مهربانانه) پسخ داده نشود، اشكال مختلفي از پيوند عاطفي غيرسالم يا ناامن شكل مي گيرد. عوامل مختلفي همچون بي اطلاعي يا اختلالات شخصيتي يا رواني والدين (نظير بدرفتاري، افسردگي، بي تفاوتي و…)، ثابت نبودن فرد مراقب (نگهداري مكرر و زياد كودك توسط افراد مختلف)، بيماريهاي شديد و طولاني مدت كودك (از جمله بستري شدن كودك در بيمارستان و عدم حضور دائمي مادر) و يا كج خلقي كودك مي توانند زمينه ساز شكل گيري پيوند عاطفي ناامن شوند. چنين نوع پيوند عاطفي باعث اختلال در تكامل طبيعي و سالم مغز و بروز اختلالاتي همچون اشكال در روابط اجتماعي،حرمت نفس پايين، كاهش ظرفيت خويشتن داري، اختلالات شخصيتي، اختلالات يادگيري و حتي اشكال در سلامت فيزيكي فرد شود. كودكان با پيوند عاطفي ناامن معمولاً داراي مجموعه اي از علايم و نشانه هاي زير خواهند بود كه مي توانند در تمام طول عمر فرد باقي بمانند:
ــ مشكلات عاطفي شخصيتي: حرمت و عزت نفس پايين، نيازمندي، وابستگي شديد يا استقلال كاذب، كاهش توانايي براي مقابله با استرس و موقعيت هاي ناگوار، بي حسي، خمودگي و افسردگي
ــ مشكلات جسمي: افزايش احتمال ابتلا به بيماريهاي مزمن، وسواس هاي غذايي (نظير پرخوري يا بر عکس کم خوري يا تمايل به خوردن چيزهاي خاص و غيرعادي، ذخيره با مخفي كردن غذا، بي اشتهايي عصبي در سنين بالا و…)
ــ مشكلات اجتماعي: كاهش ظرفيت خويشتن داري؛ عدم توانايي در برقراري ارتباط سالم و يا حفظ آن؛ بيگانگي و يا بيزاري (سركشي در برابر والدين و مناصب قدرت (معلم، پليس و…)؛ رفتارهاي تهاجمي و خشن؛ گاهي برخورد غير عادي و بسيار دوستانه با افراد غريبه؛ وجود اشكال در زمينه اطمينان، اعتماد، صميميت و مهرباني؛ فقدان همدلي و همدردي، شفقت و پشيماني؛ ديد منفي و بي اعتمادي به خود، خانواده و ديگران.
مشكلات يادگيري و آموزشي: مسئله سازي و درد سرآفريني در محيط هاي آموزشي؛ مشكلات گفتاري و زباني به سؤالات و صحبت يا تيك هاي كلامي لاينقطع؛ اشكال يادگيري.
نكته: مجموعه اختلالات و علايم فوق بسيار شبيه اختلالات رواني همچون كمبود توجه و تمركز و بيش فعاليتي (ADHD)، در خود فروماندگي (Autism)
، افسردگي و انواع مختلف اختلال اضطراب (Anxiety disorers) هستند و در برخورد با چنين كودكاني بايستي به فكر پيوند عاطفي ناامن بود.
بر اساس رابطه و پيوند عاطفي مادر (يا مراقب) با كودك چهار نوع مشخص و متفاوت پيوند عاطفي ناامن زير ممكن است شكل گيرد:
1)پبوند عاطفي ناامن دوري گزين (Avoidant- Insecure Attachment):
چنين پيوندي زماني بوجود مي آيد كه مادر(مراقب اصلي) از نظر احساسي عاطفي در دسترس نبوده و يا در ابراز علاقه و محبت و رفع نيازهاي احساسي عاطفي و فيزيكي كودك ناتوان يا غافل است (نظير ترس از لوس كردن كودك). در ضمير چنين كودكي او به ديگران و رابطه نيازي ندارد و در نتيجه كودك از برقراري ارتباط و نزديك شدن به ديگران اجتناب كرده و اگرچه در ظاهر فردي خودكفا و مستقل به نظر مي رسد ولي اين پوشش و واكنش دفاعي براي درون ناامن و حرمت نفس پايين اش است. چنين كودكاني به سختي با ديگران رابطه صميمانه برقرار كرده و ممكن است حالت تهاجمي داشته باشد و در جمع و گروهها نيز معمولاً رفتارهاي قلدرمآبانه و يا كنترلي خواهند داشت.
2)پيوند عاطفي ناامن دوگانه يا نگران (Ambivalent-Insecure Attachment):
چنين حالتي زماني رخ مي دهد كه مادر در برقراري ارتباط و پيوند عاطفي، رفتاري غيرثابت و غيريكنواخت دارد. بطوريكه در برابر خواسته ها و نياز كودك گاهي بسيار پاسخگو و مهربان و گاهي بي تفاوت بوده و يا با تأخير بيش از حد پاسخ مي دهد. چنين كودكي در روابط، چندان به ديگران اعتماد ندارند (در يك حالت شك و ترديد قرار دارد) ولي بدليل اميد به برآورده شدن نيازش فردي بسيار وابسته شده و حتي به معني واقعي آويزان فرد مورد نظر مي شود.
3)پيوند عاطفي ناامن درهم ريخته: (Disorganized-Insecure Attachment):
چنين حالتي وقتي رخ مي دهد كه نياز كودك نه تنها ناديده گرفته مي شود بلكه در رفتار و پاسخ مادر ترس و عصبانيت وجود دارد و يا اينكه خود موجب ترس و وحشت در كودك مي شود (مثلاً در پي افتادن و زمين خوردن كودك همراه با حمايت و محبت كردن به كودك او را سرزنش كرده و حتي عصباني مي شود). اين گروه از كودكان بطور متناقض داراي مجموعه اي از ويژگيهاي افراد دوري گزين و دو گانه بوده و در مراحل بعدي زندگي رفتاري كنترل كننده و يا تهاجمي از خود نشان مي دهند.
4)اختلال پيوند عاطفي انفعالي (Reactive Attachment Disorder):
اين نوع كه بدترين شكل پيوند عاطفي ناامن است يك بيماري يا اختلال رواني تلقي شده و در اثر كودك آزاري يا نداشتن سرپرست (خصوصاً در6 تا 12 ماهگي) بوجود مي آيد. اين گروه به سختي خشنود و خوشحال مي شوند و معمولاً حمايت و پاسخ از هيچ كس را نمي پذيرند. رشد و تكامل احساسي عاطفي و ذهني آنها به شدت صدمه ديده و گوشه گير هستند و درجاتي از علايم افسردگي و يا اختلال دو قطبي (شيدايي افسردگي) را نشان مي دهند. در مواردي ممكن است درست برعكسم نسبت به افراد غريبه بطور غيرعادي و ظاهري، رفتار و تعاملي همچون با پدر يا مادر واقعي خود داشته باشند.

الگوي روابط عاطفي در بزرگسالي
اگر در طول زندگي كودك تا بلوغ تغييرات و تجربيات و يا وقايع اثرگذار و جدي رخ ندهد (كه معمولاً رخ مي دهد) الگوي پيوند عاطفي كه ميان كودك با مادر (يا مراقب اصلي) در سه سال اول تولد (خصوصاً 3 تا 12 ماهگي) شكل گرفته است در سراسر بقيه عمر فرد تقريباً پايدار و ثابت باقي مي ماند با اين تفاوت كه از حيطه ي مادر خارج گشته و به اطرافيان و در كل، جهان تعميم مي يابد و تقريباً در تمامي جوانب زندگي و شخصيتي فرد (احساسات، رفتار، ادراك و تفكر) سايه مي افكند. اين الگو همچون ترازو و عينكي براي فرد عمل مي كند تا با آن خود، افراد، رابطه و به نوعي دنياي پيرامون خود را بنگرد و ارزيابي کند. از اين بابت مي توان بزرگسالان را به چهار گروه اصلي زير تقسيم نمود (تقريباً با انواع پيوند عاطفي دوران كودكي همخواني دارند):
الف)مطمئن و امن (Secure): تقريباً فقط چنين فردي است كه مي تواند عشق واقعي و اصيل را تجربه كند، زيرا…
ــ به خود، ديگري و رابطه و پايداري آن اعتقاد و اعتماد دارد.
ــ از احساسات خود مطلع بوده و مي تواند غالباً احساسات ديگران را درك كند.
ــ از اعتماد به نفس و حرمت نسبتاً خوبي برخوردار است.
ــ مهربان، شفيق و مراقب است.
ــ توانايي درك، تحمل و پذيرش تفاوتها را دارد.
ــ از نزديك شدن به ديگران و برقراري روابط نزديك نه تنها نمي ترسد و نگران نيست بلكه رضايت مند و خشنود نيز مي شود.
ــ از ابراز و آشکار کردن خود براي دوست صميمي اش (از جمله محبوب و معشوق خود) ترس و نگراني ندارد.
ــ در عين استقلال فردي از اتكاء به يكديگر خشنود و راضي است و در مشكلات و سختي ها، فردي قابل اعتماد و حمايت گري بوده و آمادگي و اميد دريافت حمايت و كمك از دوست يا محبوب را نيز دارد.
ــ وفادار و متعهد است.
ــ در كشمش ها و اختلافات، استراتژي سازنده تري بكار مي برد و سازگارتر (و نه سازشكار) است.
ــ لحظات و اوقات مثبت و خوش بيشتري در ارتباطات دارد (موارد مثبت بيش از منفي)
ــ اگر چه دوري از محبوب برايش ناخوشايند است ولي بر هم نمي ريزد و پس از مدتي زندگي عادي همچنان برايش معني دار و لذت بخش است (هر چند با محبوب لذت بخش تر و كاملتر است).
ــ از اينكه محبوب حتي بدون حضور او خوش و شاد باشد نه تنها ناراحت نمي شود بلكه خشنود نيز مي شود.
ــ خودخواه و حسود نيست.
ــ خلاق، نوآور و مولد است.
ب)عزلت طلب يا دوري گزين (Dismissing/Avoidant):
موضوع و مشكل اصلي چنين افرادي مسئله اعتماد است. اگرچه احساس اعتماد و امنيت نه يك قدر مطلق بلكه يك مؤلفه ي متغير با شدت و ضعف متفاوت در موضوعات مختلف است ولي اين افراد در كل نسبت به ديگران و رابطه شكاك و بدبين هستند و در ضمير ناخودآگاهشان(حافظه ي تلويحي) افراد و روابط غير قابل اعتماد هستند مگر اينكه خلافش ثابت شود (درست برعكس افراد امن و مطمئن) و به همين دليل از نزديك شدن و برقراري ارتباط صميمانه و آشكارسازي خود بسيار گريزان هستند و حتي خود را بي نياز از چنين ازتباط هايي مي پندارند. به دليل اين ويژگي، آنها از دوري و جداشدن طرف مقابل در ظاهر چندان به هم نمي ريزند (ولي در واقع ناراحتي خود را به درون مي ريزند). اين افراد براي مقابله با حس تنهايي دروني خود بيشتر به خود متكي مي شوند و به همين دليل غالباً افرادي خونسرد (به عبارت دقيق تر بي تفاوت و بي خيال)، جاه طلب، بلندپرواز، خودجوش و موفق هستند. آنها بدليل سركوب كردن احساسات خود، در مواقع بحراني، نطقي عمل كرده و معمولاً از ورود به كشمكش و تنازع خودداري كرده و بيشتر رفتاري تحقيرآميز و انفعالي تهاجمي از خود نشان مي دهند.
علاوه بر پيوند عاطفي ناامن دوري گزين دوران كودكي، علل ديگري همچون افسردگي، وقايع و حوادث ناگوار (PTSD، از جمله سابقه شكست ارتباطي) و برخي از اختلالات شخصيتي نيز مي توانند موجب پيدايش چنين الگوي ارتباطي عاطفي در فرد شوند.
نكته: بسياري از افراد عزلت طلب (و شكاك) بطور ناخودآگاه بيشتر افراد مسئله دار و مشكوك را انتخاب مي كنند تا تأييدي براي الگوي بي اعتمادي دروني خود بدست آورند.
پ)مهرطلب، يا دو دل، يا پريشان (Preoccupied or Anxious Ambivalent):
چنين افرادي تمايل زيادي به برقراري ارتباط نزديك و صميمانه دارند (بدليل وجود درجاتي از اميد) ولي بدليل شك غير قابل رفع، ترس و غالباً نگراني از رها شدن تمام وجود آنها را در برمي گيرد و براي رفع آن دائماً بدنبال اطمينان يافتن و تأييد از طرف مقابل هستند و به همين دليل شديداً گوش به زنگ و خرده بين بوده و به معني واقعي گداي محبت، تأييد، تعريف، تمجيد و توجه هستند. حسادت شديد (ترس از دست دادن جفت) از ويژگي هاي بارز و مشخص چنين افرادي است. همچنين اين افراد غالباً كنترل كننده، شكاك، خرده گير، انتقادگر و جر و بحث كننده هستند (به اصطلاح به همه چيز گير مي دهند).
نكته: ترس از رها شدن مي تواند به صورت ترس از خيانت و بي فايي و يا مأيوس شدن از جفت باشد و در واقع افراد مهرطلب با چنين پيش زمينه ذهني ممكن است خود پيشگام خيانت شوند و در مطالعات ديده شده است كه احتمال بي وفايي و عدم تعهد در اين افراد بيش از ساير گروهها است.
ت)به هم ريخته يا بي پاسخ مانده يا عشق و نفرت (Disorganized/unresolved or love & hate):
در اين افراد که اکثراً سابقه كودك آزاري يا از دست دادن پدر يا مادر در دوران كودكي وجود دارد يك نوع گسستگي احساسات و افكار وجود دارد. آنها خود را بسيار ناقص و فاقد ارزش دوست داشته شدن پنداشته و خود را قرباني و طلبكار مي دانند. با وجود تمايل به ارتباط، از نزديك شدن و برقراري ارتباط صميمانه مي ترسند. غالباً خودخواه يا خودشيفته (در برابر خود دوست)، كنترل كننده، متوقع، ضد اجتماعي، پرخاشگر، بي توجه به قواعد و مقررات، احساس همدردي و پشيماني پايين، عدم پذيرش مسئوليت رفتار خود و مستعد انواع اعتيادها هستند.

نقش و اثرات روابط كودكي در بزرگسالي
صرفه نظر از اينكه پيوند عاطفي دوران كودكي تا بزرگسالي ادامه مي يابد يا نه، بسياري از الگوهاي فكري و رفتاري بالغين، ريشه در داده هاي دوران كودكي دارد كه در ضمير ناخودآگاه فرد (حافظه تلويحي يا خاطره اي) شكل گرفته است. اين اثرات از طريق مكانيسم هاي زير عمل مي شوند:

1ــ همانند سازي يا انتقال (Identificaion or Transference): اين مكانيسم يك نوع شبيه سازي ناخودآگاه از فردي (يا موقعيتي) است كه در حال حاضر در زندگي شخص حضور دارد يا فردي (يا موقعيتي) كه در دوران كودكي شخص نقش مهم و يا اثرگذاري داشته است. براي مثال، اگر شخص پدر يا مادري سخت گير و بسيار منظم داشته باشد مواجهه او با يك رئيس خشك و آزار دهنده دوران كودكي اش با پدر يا مادر در ذهنش شود و به انتقاد و يا دستورات رئيس بيش از حد معمول واكنش نشان داده و منقلب شود (بدون اينكه خود از ريشه و علت چنين واكنش و احساسي باخبر باشد)؛ يا اگر فردي مادري خرده گير و سرزنش گر داشته بوده باشد، با كوچكترين انتقاد يا نظر مخالف همسرش به هم بريزد و واكنش بيش از حدي نشان دهد.
همچنين اكثر افراد الگوي رابطه ي بين پدر و مادرشان را بطور ناخودآگاه و يا خودآگاه در زندگي و ارتباطات فردي خود بكار مي بندند (مگر اينكه با مطالعه و آگاهي و نيز دريافت مشاوره اصلاح شود). اين مسئله در مورد انتخاب زوج و شريك زندگي نيز تا حدودي صادق است، بطوريكه اكثر افراد بطور ناخودآگاه و تا حدي خودآگاه مجذوب فرد يا افرادي مي شوند كه به نوعي يادآور پدر يا مادرشان هستند و در بيشتر موارد فردي را انتخاب مي كنند كه بدترين ويژگي و خصيصه پدر يا مادرشان را دارند (و گاهي برعكس). مثلاً اگر ما پدري موفق و هدفمند و برنامه ريز داشتيم و او بسيار مقرراتي بود و فرصت كمي براي بودن با ما داشت و ما از اين موضوع ناراحت بوديم، ممكن است همسري را انتخاب كنيم كه تا حدود زيادي درويش مسلك و يا به عبارتي معنوي و راحت طلب باشد.
2ــ وابستگي، استقلال و همبستگي: كودك انساني درمانده ترين موجود در ميان پستانداران است و حيات او حداقل در چند سال اول تولد تماماً وابسته به ديگري است. كودك از حوالي 2 سالگي كم كم قادر به درك خود به عنوان ماهيت و موجودي مستقل مي شود و از ما به من تبديل مي شود. حال بر حسب اينكه چه درجه از امنيت و اطمينان در درون او كاشته شده باشد (پيوند عاطفي امن) كودك شروع به شناسايي توانمنديها، احساسات و افكار خود (و ديگران) و تمايز آنها از ديگران و چهارچوبها و مرزها مي شود و بدين ترتيب است كه ويژگي شخصيتي فرد در ارتباط با ديگران كه آيا فردي مستقل (independence)، وابسته (dependence) و يا متكي به يكديگر (interdependence) باشد، شكل مي گيرد و تا آخر عمر شخص باقي مي ماند (مگر اينكه با آگاهي و كمك اصلاح شود). سالم ترين نوع ارتباط، نوع همبسته يا متكي به هم است (به مطالب بعدي توجه كنيد).

آيا زندگي زناشويي افراد ناامن و متزلزل تر و ناپايدارتر است؟
اگرچه ميزان رضايت از زندگي اشتراكي و زناشويي در ميان افراد ناامن بسيار كم است اما لزوماً به جدايي نمي انجامد. در واقع در يك مطالعه بر روي تازه ازدواج كرده ها ديده شده است كه ميزان طلاق و جدايي در4 سال اول ازدواج در ميان افراد ناامن كمتر از افراد امن بوده است كه تا اندازه اي قابل توجيه است. زيرا افراد ناامن به وجود عدم رضايت از ارتباط، اميد و توانايي براي اصلاح و رابطه بهتري ندارند و خود را مستحق آن نيز نمي دانند ولي افراد امن درست بر عكس.

آيارابطه و پيوند عاطفي ناسالم قابل اصلاح است؟
بلي. خوشبختانه با آگاهي و كمك يك روان درمانگر مطلع و با تجربه مي توان تقريباً تمامي انواع روابط احساسي عاطفي غيرطبيعي و بيمارگونه را به نوع امن و سالم تغيير داد و تحول بزرگي در زندگي فرد بوجود آورد (بر حسب مورد از چند جلسه تا 100 جلسه و گاهي بيشتر). بدليل اهميت موضوع لازم است توضيح مختصري در اين مورد داده شود.

اصلاح ضمير ناخودآگاه:
براي اينكه اهميت ضمير ناخودآگاه را دريابيم ابتدا به سؤالات ذيل توجه كنيد: چرا با وجود اينكه مي دانيم رفتار يا تصميم ما اشتباه است به كرات مرتكب آن مي شويم؟؛ چرا قادر به كنترل بسياري از رفتارهايمان نيستيم؟؛ چرا از بسياري از حيوانات غير آزار دهنده مي ترسيم؟؛ چرا در مواجهه با چهره يا چيزهاي خاص، احساس و واكنش افراد متفاوت است؟؛ چرا با وجود اينكه بچه ها را بسيار دوست داريم گاهي با آنها رفتار غير دوستانه و نادرست داريم؟؛ چرا با شنيدن يا ديدن برخي چيزها حالمان به هم مي خورد؟؛ چرا دائماً خواب و رؤيا مي بينيم؟؛ چرا گاهي تصميم هاي نابخردانه مي گيريم؟؛ چرا برخي افراد پشتكار خوبي ندارند؟؛ چرا با داشتن همسر و خانواده خوب هنوز از زندگي راضي نيستيم؟؛ چرا برخي از افراد جذب اشخاص با اختلاف سني بسيار زياد مي شوند؟؛ چرا برخي فكر مي كنند كه زن يا مرد خوب پيدا نمي شود؟؛ چرا برخي در نگاه اول عاشق مي شوند؟؛ و…
پاسخ تمامي سؤالات فوق به نحوي با ضمير ناخودآگاه مرتبط است. حال ببينيم اين ضمير ناخودآگاه چيست و چه خصوصياتي دارد و چگونه عمل مي كند. يكي از پيچيده ترين مباحث علم طب، روانشناسي و حتي فلسفه تعريف و توصيف ذهن يا ضمير است. از نظر تعريف، به فرآيند يا عملكرد مغز كه همراه با درك، احساس، قضاوت و يا رفتار است، ذهن (mind) گفته مي شود كه در علوم مختلف به آن ضمير، روان، روح، نهاد، نفس، خود و يا خويشتن نيز گفته مي شود. ضمير يا ذهن خود داراي سه جزء خودآگاه (Self- conscious mind)، نيمه خودآگاه (Self- Subconscious mind) و ناخودآگاه (Self- Unconscious mind) است. ضمير يا ذهن خودآگاه روند يا جريان افكاراختياري و عمدي در لحظه است كه فرد از علت و چرايي آن نيز آگاه است. نظير فكر كردن، حل مسئله اي، صحبت كردن، توجه كردن به چيزي، خواندن اين متن و…
در ضمير نيمه خودآگاه عملكرد مغز به صورت خودكار انجام مي شود ولي شخص مي تواند آن را به سطح ناخودآگاه خود وارد كند و بر آن واقف شود. نمونه مشخص ضمير نيمه خودآگاه، عملكرد ما در انجام كارهاي عادتي است. براي مثال در موقع رانندگي يا رفتن به مسيري آشنا، عمدتاً ضمير نيمه خودآگاه ما فعال است و ضمير خودآگاه ما به كارهاي ديگري مشغول مي شود (مثلاً صحبت كردن با ديگري يا گوش دادن به راديو و…)
ضمير ناخودآگاه مسئول جز احساسي عاطفي شخصيت وجودي فرد است و بر درك، افكار و رفتار شخص بطور مستقيم و غيرمستقيم، بدون اينكه فرد از چرايي و علت آن مطلع شود (مگر در هيپنوتيزم يا خواب) تأثير مي گذارد. خواب و رؤيا و پاسخ تمامي سؤالات ذكر شده، مربوط به فعاليت ضمير ناخودآگاه است. از نظر علم نوروفيزيولوژي مركز و مسئول اصلي ضمير خودآگاه قسمتهاي قشري نيمكره چپ و مركز اصلي ضمير ناخودآگاه دستگاه ليمبيك و قسمتهايي از قشر نيمكره ي راست مغز است.
حال ببينيم ضمير ناخودآگاه چگونه عمل مي كند. اصولاً عملكرد مغز از طريق فعاليت الكتروشيميايي ميلياردها سلول عصبي (موسوم به نورون) صورت مي گيرد. عموماً هر سلول عصبي با صدها تا هزاران سلول عصبي نزديك و دور ارتباط برقرار مي كند و بدين ترتيب در مغز ميلياردها مدار عصبي و مراكز كنترل وجود دارد (همانند سيم كشي برق يك شهر بزرگ) و نحوه ي سيم كشي مدارهاي مغزي تعيين كننده شخصيت و ماهيت وجودي هر فرد خواهد بود. براي درك بهتر قضيه اگر فرد را يك ساختمان در نظر بگيريم، سيم كشي آن ساختمان معادل سيستم عصبي فرد خواهد بود. بدين ترتيب كه تا قبل از گچ كاري ساختمان (معادل دوران جنيني) الگوي كلي سيم كشي ساختمان انجام مي شود و در پايان بر حسب اينكه دو سر سيم هر يك از وسايل الكتريكي به كدام كليد وصل شود، عملكرد آن كليد مشخص مي شود. مثلاً زدن يك كليد باعث روشن و خاموش شدن لامپ خاص و كليد ديگري وسيله اي ديگري را بكار مي اندازد. در مورد مغز نيز ساختار اصلي و كلي آن در دوران جنيني فرد شكل مي گيرد و بعد از تولد بتدريج مدارها و مراكز هر يك از ويژگيهاي شخصيتي فرد تکميل و تثبيت مي شوند. بطوريکه حدود 80% شخصيت و ماهيت وجودي فرد در همان 8 سال اول شكل مي گيرد كه تقريباً تمامي آنها در محدوده ي ضمير ناخودآگاه قرار مي گيرند. سه خصيصه يا جزء اصلي ضمير ناخودآگاه عبارتند از: احساس امنيت و اطمينان (پيوند عاطفي)، حرمت نفس (ارزشمندي، كفايت، توانمندي) و ابتكار و خودجوشي (هدفمند بودن، پذيرش مسئوليت، اعتماد به نفس و…). نكته مهم در رابطه با مراحل تكاملي ضمير ناخودآگاه، ترتيب آنها است. بدين معني كه لازمه تكامل سالم و درست هر يك از اجزاء، تكامل درست جزء و خصيصه قبلي است. براي مثال اگر در 18ماه اول تولد پيوند عاطفي درست شكل نگرفته باشد، تكامل حرمت نفس فرد كه در 2 تا 3 سالگي صورت مي گيرد بدرستي انجام نخواهد شد و همين طور الي آخر.

« خشت اول گر نهد معمار كج *** تا ثريا مي رود ديوار كج ».

حال براي درك بهتر عملكرد ضمير ناخودآگاه به ضرب المثل « مارگزيده از ريسمان سياه سفيد مي ترسد » توجه كنيد. در اين جمله يك واقعيت مهم نهفته است و آن نقش و عملكرد ضمير ناخودآگاه است. توضيح اين مسئله بدين ترتيب است که وقتي فرد از چيزي صدمه و آسيب جدي مي بيند (در اينجا مار) در حافظه التزامي او (جزئي از ضمير ناخودآگاه) تصويري از مار شكل مي بندد (در مورد حافظه بينايي در نواحي ارتباطي قشر مغز در پس سر) و بين آن ناحيه و مركز ترس (واقع در قسمتي از دستگاه ليمبيك مغز موسوم به آميگدال) يك ارتباط عصبي قوي برقرار انجام مي شود. حال اگر هر چيزي باعث تداعي مار در ذهن فرد شود (يعني آن قسمت از حافظه بينايي مربوط به مار را شديداً تحريك كند) پيام از آنجا به مركز ترس فرستاده شده و آن جا را شديداً تحريك مي كند و تحريك اين ناحيه باعث فعال شدن واكنش هاي ترس در فرد مي شود.اما به محض اينكه ضمير خودآگاه فرد درمي يابد آن محرك دقيقاً همان چيزي كه در ضمير ناخودآگاه داشته نيست پيامي به مركز ترس فرستاده و آن را مهار مي كند و بدين ترتيب ترس شخص برطرف مي شود.
حال ببينيم چگونه ضمير ناخودآگاه را مي توان اصلاح نمود. برخلاف تصور قبلي با پيشرفت هاي علمي معلوم شده است كه مغز داراي خاصيت شكل پذيري (neuroplasticity) است. بدين معني كه مي توان مدارهاي مغزي را تا حدودي تغيير داد (اساساً مسئله يادگيري و حافظه بر اساس اين پديده صورت مي گيرد).
اولين قدم براي تغيير و يا اصلاح ضمير ناخودآگاه، شناسايي الگو و چرايي عملكرد ضمير ناخودآگاه در آن مورد خاص است. اما در حالت عادي ضمير خودآگاه از طريق مكانيسم هاي تدافعي از ورود ضمير ناخودآگاه به سطح خودآگاه (يعني مطلع شدن فرد از علت و چرايي آن) جلوگيري مي كند كه با حذف اين اثر (از طريق هيپنوتيزم و يا بررسي خواب و رؤيا) مي توان به آن دست يافت. در برخي از موارد فقط از طريق دانستن ريشه آن افكار و رفتار (آگاهي به ضمير ناخودآگاه) مشكل برطرف يا بسيار ضعيف مي شود. اما در بسياري از موارد اين مسئله كافي نبوده و بايستي از طريق شناخت درماني و رفتار درماني و يا هر دو (و گاهي ساير روشهاي روان درماني) الگوي جديدي در ضمير ناخودآگاه شكل گيرد و به اصطلاح سيم كشي مغزي مربوط به آن مورد خاص از اول و بدرستي بازسازي شود (درست مثل اشتباه مهندسي كه با زدن كليد لامپ، پنكه روشن شود).

مثلث عشق (Triangular Tgeory of love)
يكي از نظريه هاي اساسي در زمينه عشق، تئوري مثلث عشق اشتنبرگ (R.J.Sternberg 1988) است. در اين تئوري عشق به يك مثلث تشبيه شده است كه داراي سه ضلع اشتياق، صميميت و تعهد است و بر حسب اينكه اندازه ي هر يك از اين اضلاع چقدر باشد، شكل خاصي از عشق بوجود خواهد آمد:
الف)شور و شوق احساسي (Passion): اشتياق مسئول انگيزه و شروع كننده عشق و قوي ترين، شادي بخش ترين و هيجان انگيزترين جزء عشق بوده و يك ميل بسيار عميق و شديد براي بودن و متحد شدن با معشوق است؛ نوعي ابراز ميل و نياز، دلبستگي و كشش جنسي است. اين همان چيزي است كه فرد (و حتي ديگران) متوجه مي شود عاشق شده است. فرد دچار سرخوشي وصف ناپذيري مي شود. انگار كه دنيا را به او داده اند. معشوق عمده ي ذهن و فكر او را مشغول كرده است و معمولاً دچار تغييرات فيزيكي (نظير كم خوابي، بي اشتهايي، تپش قلب، انرژي بيش از حد و…) نيز مي شود. در بالاترين حد اشتياق فرد دچار نوعي شيفتگي و شيدايي مي شود كه همه چيز معشوق در نظرش خوب و دوست داشتني جلوه مي كند (عاشق نه تنها معمولاً توجه اي به ارزش ها، باورها و علايق معشوق نمي كند بلكه در صورت توجه آنها را به ديده مثبت و خواستني تعبير مي كند و حتي ممكن است اشتياق اش را بيشتر كنند). در ديده عاشق، معشوق جزو زيباترين، جذاب ترين و دوست داشتني ترين افراد بوده و بي نظير و منحصر به فرد است و بر حسب ميزان بلوغ فكري و عاطفي، حرمت نفس و الگوي پيوند عاطفي عاشق و نيز جايگاه دو بُعد ديگر عشق (صميميت و تعهد) و رفتار و نگرش معشوق، فرد ممكن است به يك آرامش و امنيت تمام عيار برسد و يا برعكس دچار اضطراب، شك و دودلي و حتي وسواس و رفتارهاي بيمارگونه (از جمله رفتارهاي تهاجمي و يا خودآزاري) شود.
بدلايل مختلف، شدت اين اشتياق و كشش احساسي (و جنسي) در افراد مختلف بسيار متفاوت است. بر حسب نوع رابطه دو نفر و جايگاه دو بُعد ديگر عشق، اين ضلع عشق به مرور زمان كم رنگ مي شود (از چند هفته تا چند سال). اما به افزايش صميميت مجدداً با مفهومي عميق تر و پخته تر خود را نمايان مي سازد(R.F.Bammiester 1999).
ب)صميميت (Intimacy): صميميت ضلع عاطفي عشق است و اساس آن احساس امنيت و نزديكي است و تقريباً مشابه و حتي قوي تر از پيوند عاطفي و امنيت و نزديكي است كه شخص با نزديكترين و عزيزترين فرد در زندگي اش (يعني مادر يا پدر يا دوست صميمي) دارد. صميميت معرف اعتماد، عرياني جسمي و رواني، داشتن مشتركات زياد و درك و پذيرش تفاوتها، مشاركت، احترام و بخشش است. صميميت در بالاترين سطح خود داراي اجزاء يا مراحل هفتگانه زير است كه معمولاً بتدريج و ظرف چند ماه تا چند سال به ترتيب استقرار و به حد كمال خود مي رسند:
1ــ صميميت فيزيكي و ظاهري: اكثر خصوصيات ظاهري و فيزيكي محبوب (پوشش، اندام، سيما، صدا، بو، راه رفتن و…) براي فرد دلنشين و دوست داشتني است. او از اينكه ديگران آن دو را با هم ببينند خرسند و خشنود مي شود (نه به عنوان و براي نمايش) و هر آنچه كه يادآور محبوب و دوست باشد باعث بروز حس خوب و خوشايندي در فرد مي شود.
2ــ صميميت در زيباشناسي (هنر): دو فرد صميمي در بيشتر زمينه هاي مختلف هنري داراي علايق و سليقه هاي نزديك يا مشابه بوده و يا حداقل با آنها راحت هستند و تفاوتها نه تنها موجب اذيت وآزار و ناراحتي ديگري نمي شود بلكه باعث نوعي چالش مثبت در دو طرف مي شوند.
3ــ صميميت در فعاليت، سرگرمي و تفريحات: دو نفر نه در همه موارد بلكه حداقل در بسياري موارد سرگرمي و تفريح، علايق مشابه و نزديك داشته و يا پيدا مي كنند، بطوريكه لحظات خوش و شيرين با هم خواهند داشت.
4ــ صميميت ادراكي و عقلاني: يكي از مهمترين جنبه هاي صميميت، نزديكي و همخواني فكري و عقلاني (ارزشها، باورها،اهداف، آرزوها) دو طرف است. زيرا در بستر اين نوع ويژگي است كه دو نفر بدون ترس از تمسخر و ملامت، اميدها، عقايد، باورها و ترس هاي خود را به راحتي با ديگران مي گذارند. با دغدغه هاي فكري يكديگر آشنا هستند و يكريگر را تخطئه و يا آشفته نمي كنند. هيچگاه نظر و فكر ديگري را مورد تمسخر قرار نداده و يا كم ارزش تلقي نمي كنند. از اميدها، آرزوها و اهداف يكديگر به خوبي آگاه بوده و در برابر شدنشان تمام تلاش خود را مي كنند.
5ــ صميميت عرفاني: بسياري از رابطه هاي ناموفق به اين مرحله از صميميت نمي رسند. در اين حالت دو نفر داراي اصول و اعتقادي تقريباً نزديك و يكساني هستند و تفاوتهاي جدي و متناقض ندارند و تفاوتهاي غير اصولي نيز محترم شمرده مي شوند
. دو نفر در عين آگاهي و حفظ هويت و استقلال فردي در بسياري از موارد از من و تو به ما تبديل مي شوند، بطوريكه دو نفر از رابطه تقريباً مشابه بوده و هر يك جايگاه و حد و مرزهاي فردي و اشتراكي يكديگر را بخوبي درك كرده و ارج مي نهند و بر تغيير ديگري برنمي آيند.
6ــ صميميت عاطفي: در اين مرحله است كه اساس امنيت، اطمينان و اعتماد رواني نمايان و استقرار مي يابد و دو طرف از نظر رواني در برابر يكديگر كاملاً عريان هستند و از ابراز احساسات، افكار و حتي رازهاي خود نگراني و ترس ندارند. دو طرف براي هم اولين و مهمترين ملجا و پناهگاه و تسلي دهنده ي آلام و دردهايشان هستند. يكديگر را براي هرآنچه كه هستند، دوست دارند و به يكديگر عشق مي ورزند.
7ــ صميميت جنسي: اين مرحله كه براي بسياري فقط مقاربت معني مي شود، مجموع ادراك هاي نفساني (لمس، نگاه، بوسيدن، ابراز علاقه، تعريف، تمجيد، رضايت و…) برقراري ارتباط و ابراز اميال و خواسته ها همراه با تفاهم و رضايت دو طرف است. در چنين حالتي دو طرف به يك رهايي جنسي مي رسند كه در عين شناخت ويژگيهاي خود و طرف مقابل و رعايت حرمت يكديگر جاي شك و ترديد، شرم، ترس و نگراني باقي نمي ماند و دو طرف به معني واقعي با هم باز و آزاد هستند.
نكته: بسياري از زوجين فقط مراحل 1 تا 3 را طي كرده و بدون رسيدن به صميميت عرفاني و عاطفي به ناگهان به اين مرحله (ارتباط جنسي) جهش مي كنند و اين يكي از دلايل ناپايدار بودن روابط و يا حداقل ازدواج هاي ناموفق است.
ب)تعهد (Commitment): تعهد و وفاداري ضامن پايداري رابطه ي عاشقانه است. زيرا دو ضلع ديگر عشق و زندگي اشتراكي دائماً در حال تغيير و بالا و پايين رفتن هستند و فقط تعهد است كه مي تواند در برابر طوفانها تلاطم هاي گذراي زندگي از رابطه محافظت كند. تعهد يك انتخاب است. تعهد يعني پايبند بودن به رابطه حتي در مواقع بد و ناگوار و اختلافات؛ منحصر بفرد بودن؛ يعني حفظ حريم خصوصي و حرمت رابطه؛ يعني بودن در كنار محبوب حتي در شرايط نامطلوب؛ يعني احساس مسئوليت، تحمل و تلاش براي حل مسائل و رفع مشكلات و در بالاترين سطح آن، تعهد يعني از خودگذشتگي.

عشق واقعي و كامل (Consummate love):
اين همان عشقي است كه اكثراً بدنبال آن مي گردند و در آن هر سه ضلع مثلث عشق تقريباً برابر و در هر دو نفر وجود دارند و هر چه سطح و ميزان آنها بيشتر باشد رابطه قوي تر و عشق بيشتر و رابطه پايدارتر خواهد بود.

عشق رمانتيك (Romantic love):
در اين حالت يك كشش و اشتياق احساسي و جنسي نسبتاً قوي وجود دارد ولي دو بعد ديگر عشق (صميميت و تعهد) نقش چنداني ندارند (غالباً فقط به صورت حمايت و توجه سطحي و نه چيزي بيشتر). اين نوع عشق معمولاً ظرف چند ماه بسيار كم رنگ شده و رابطه از بين مي رود و يا اينكه به يك نوع رابطه ي هم خانگي تبديل مي شود.

عشق آتشين (Infatuation):
تنها عامل برقرار كننده رابطه، كشش و تمايلات حسي جنسي است و بعد از دستيابي و رسيدن به هدف چيزي باقي نمي ماند.

عشق دوستانه (Companionable love):
در اين شكل رابطه بين دو نفر چيزي شبيه رابطه ي دوستانه بين دو مرد و يا دو زن و به زباني به صورت خواهر برادرانه است (هرچند هر از گاهي رابطه جنسي وجود دارد ولي فقط براي رفع نياز يا تكليف بوده و در آن شور و اشتياق، سرزندگي و شعف وجود ندارد). بر حسب شرايط ممكن است اين رابطه تداوم يابد و در اين صورت هر يك از طرفين زندگي شخصي خود را خواهند داشت.

عشق توخالي (Empty love):
در اين نوع رابطه چيزي بجز تعهد (آن هم فقط از سر احساس مسئوليت يا دلسوزي) بارز و برجسته نيست.

عشق بي روح يا ساده لوحانه (Foolish love):
در اين حالت درجاتي از كشش، اشتياق و تعهد وجود دارد ولي نزديكي و صميميت بسيار كم رنگ و ضعيف است. در اين رابطه هر يك از طرفين براي پركردن خلاء و احساس تنهايي، مشغله و درگيريهاي خاص خود را دارند (غرق در كار شدن و…).

چه چيزهايي عشق واقعي نيستند
تا اينجا با برخي از ويژگي هاي عشق آشنا شديم. اما براي رفع برخي شبهات و شفافيت بيشتر بهتر است پاره اي از سوء تفاهم هايي كه به عنوان عشق تلقي مي شوند ولي در واقع ضد عشق و محبت هستند را شرح دهيم. موارد زير با عشق واقعي سازگاري ندارند:
1)قرباني يا مظلوم شدن: عشق (و ازدواج) واقعي اساساً يك رابطه دو طرفه و تقريباً برابر است و اگرچه از ويژگيهاي عشق، محبت و گاهي از خودگذشتگي و در منتهي درجه خود ايثار است اما زمانيكه اين رابطه در اكثر موارد يك طرفه شد، ديگر رابطه ي برابري وجود نخواهد داشت و پذيرش چنين موقعيتي نه بدليل عشق و محبت بلكه به يكي از دلايل ناداني، ناتواني، نگراني و يا نيازمندي است (به قول استاد گرامي دكتر هلاكويي چهار نون نحس بشريت). در چنين رابطه اي فرد از حق و حقوق و نيازهاي مشروع و انساني خود صرفه نظر مي كند تا رضايت، توجه، حمايت و يا محبت طرف مقابل را بدست آورد.
اين افراد دليل صدمات دوران كودكي (خصوصاً در سه سال اول تولد) داراي حرمت نفس پايين بوده و در ضمير ناخودآگاه، خود را كم ارزش، غيردوست داشتني
و نالايق دانسته و براي رفع چنين عطش و نياز اوليه (ارزشمندي) به افرادي مهرطلب تبديل شده و نقش قرباني و مظلوم را بازي مي كنند تا حداقل درجاتي از توجه و محبت و دوست داشتني بودن را بدست آورند (خواستني شدن به هر بهايي بهتر از اصلاً خواستني نبودن است). اين گروه از افراد در ضمير خودآگاه، رفتار خود را به عنوان محبت بيش از حد يا تعهد و يا ايثارگري توجيه مي كنند در حاليكه پس از مدتي بدليل بي مايگي باور خود دچار خشم (غالباً فرو خورده) و حتي اختلالات رواني (از جمله افسردگي و بيماريهاي روان تني) مي شوند.

موارد زير مصاديقي از ويژگيهاي اين گروه از افراد هستند:
ــ در موارد مختلف، حتي نظر مخالف خود را ابراز نمي كنند تا چه برسد به اينكه بر خواسته و نظر به حق خود استوار بمانند.
ــ از ترس اختلاف و كشمكش و يا بدليل احساس درماندگي و ناتواني در تصميم گيري از ابراز خواسته ها، نيازها و علايق خود (حتي در موارد ساده همچون سرگرمي و تفريح) خودداري كرده و ترجيح مي دهند که ديگري تصميم بگيرد.
ــ اگر طرف مقابل از وظايف و مسئوليتهاي خود سرباز بزند، اعتراض مستقيمي نمي كنند.
ــ نقش كاملاً حمايت گر و كمك كننده و حالتي محافظه كارانه داشته و در ظاهر توقعي از طرف مقابل ندارند و حتي كمك و حمايت ديگران را رد مي كنند.
ــ به سختي نه مي گويند (به تعبير خودشان نمي خواهند دل كسي را بشكنند) و به همين دليل هم در عزا و هم در عروسي قرباني مي شوند و اصلاً به اين اصل مهم « چراغي كه به خانه رواست به مسجد حرام است ». توجهي ندارند (عزيزم تو فردا امتحان داري بذار ظرف ها را بشورم تو برو درس بخون! ترانه: « تو بشين فوتبال رو نگاه كن من خودم تمومش مي كنم!… »
ــ هميشه سعي در جلب رضايت و خشنودي ديگران و دريافت تعريف و تمجيد هستند (هر چند به ظاهر رفتار و واكنشي شكسته نفسانه دارند).
نكته: محبت و مهرباني واقعي داراي چند ويژگي است: (1)از روي ميل و رغبت و انتخاب است نه از سر ناتواني، ناداني، نگراني و نيازمندي؛ (2)با احساس خرسندي و خشنودي دروني همراه است و (3)توقع و چشم داشتي وجود ندارد (اين همه بهش خوبي كردم يك تشكر خشك و خالي هم نكرد). اگر هر يك از مفاهيم فوق وجود نداشته باشد، ديگر نمي توان به محبت نسبت داد (معمولاً معامله است).
2)بازي درآوردن و كنترل كردن: بنياد فكري چنين خصيصه رفتاري اين است: « اگر من بتوانم كاري كنم كه او به خواسته من عمل كند، پس مطمئن مي شوم او من را دوست دارد »، فرد با چنين مَنِِشي دست به هر اقدامي مي زند تا به خواسته خود برسد، در روابط زناشويي و يا به ظاهر عاشقانه، فرد از طريق تملق گويي، سفسطه، مقصرسازي، ايجاد احساس گناه و يا شرمسازي در فرد و يا مظلوم نمايي سعي در رسيدن به خواسته خود مي كند. جملاتي نظير « تو واقعاً منو دوست نداري! »؛ « تو اگه منو دوست داشتي اون… اين… نمي كردي… نمي رفتي »؟ « چطور بدون من تونستي خوش بگذروني! » « تو اصلاً احساس نداري! » بسيار شايع هستند. اين افراد…
ــ از ديگران چيزي را مي خواهند كه خود قادر به انجام آن هستند (به شخص مقابل و غالباً ساير افراد نزديك به ديده ي پيش خدمت و به رابطه به عنوان وظيفه نگاه مي كنند).
ــ پيش فرض ذهني شان اين است كه اگر فرد مقابل دوستشان دارد، پس بايد از انجام و برآورده كردن خواسته او خوشحال باشد. به عبارت ديگر، فرد مقابل بايستي همان احساس و فكري را داشته باشد كه او دارد.
ــ تفاوت و اختلاف قابل قبول نيست و بايستي همه چيز بر وفق مراد او باشد.
ــ غالباً پر توقع و خودخواه و گاهي خودشيفته هستند.
نكته: همچنانكه ملاحظه مي شود دو شخصيت قرباني (مهر طلب) و كنترل كننده (دوري گزين) مكمل يكديگرند. در واقع اين افراد بسيار جذب هم مي شوند (اصلاح يا نجات ديگري) و تا زمانيكه هر دو طرف در نقش و جايگاه خود باقي بمانند رابطه آنها پايدار (هرچند غيرخوشبخت) مي ماند ولي در طولاني مدت يا به محض اينكه هر كدام از آنها بخواهند رابطه و نقش سالم و طبيعي داشته باشد، پيوند و رابطه بر هم خواهد خورد (به فصل بعدي مراجعه كنيد).
3)اعتياد و وابستگي: عشق دادن رنگ، بو و طعمي دلپذير به زندگي است و نه تمام زندگي. در غياب معشوق هم مي توان (و بايستي) خوب و خوش زندگي كرد (ولي با معشوق كامل تر،‌عميق تر و زيباتر). عشق قيد و بند و زنجير نيست، بال پرواز است؛ نيرويي براي شدن، كشف ناشناخته هاي خود و نه تخدير؛ رهايي از اعتياد جسمي و روحي؛ قبول مسئوليت؛ اتكاء به يكديگر و نه وابستگي به يكديگر.
نكته: اگرچه در ديد يك عاشق واقعي معشوق فردي منحصر به فرد و استثنايي است ولي اين بدين معني نيست كه او در تمامي زمينه ها برتر و سر است و هيچكس از معشوق او زيباتر يا عاقل تر، يا خوش مشرب تر و… نيست. بلكه مجموع و برآيند تمامي ويژگي هاي فيزيكي و رواني (از نظر ظاهري و فيزيكي گرفته تا بيش از 1400 ويژگي شخصيتي) و به عبارتي هويت تام معشوق است كه در ذهن و روان عاشق جايگاه و مقامي آنچناني پيدا كرده است و در چنين حالتي است كه حتي زيبايي معشوق به چشم عاشق منحصر به فرد و استثنايي بنظر مي رسد (قوه ي قضاوت و ادراك ارتباط تنگاتنگي با احساسات و عواطف دارند. براي مثال، اگر بعد از خوردن يك غذاي خوشمزه متوجه شويم كه يكي از مواد آن سوسك بوده است، اكثراً دچار استفراغ خواهيم شد).

جايگاه عشق در مغز
به لطف علم و تكنولوژي پيشرفتهاي بسيار زيادي در شناسايي مكانيسم عشق و نقش و جايگاه مغز در آن بدست آمده است. يكي از اين دست آوردها، شناسايي مراكز لذت و شادي در مغز و ارتباط آن با عشق است. از آنجائيكه سيستم پاداش (لذت) تأثيري بسيار عميق (در واقع غالب) بر افكار و اعمال ما دارد، لازم است اين مبحث كمي مفصل تر از معمول مورد بحث قرار گيرد.

سيستم هاي كنترل كننده ي رفتار در مغز
اساساً مغز از طريق دو مكانيسم متفاوت ولي مرتبط با هم رفتارهاي انسان را تنظيم و كنترل مي كند: (1)جستجوي لذت و (2)اجتناب و دوري از درد (كلاً استرس):
* مراكز لذت يا پاداش در مغز (the pleasure centers): در طي سير تكاملي براي تداوم بقا و متكامل تر شدن، بتدريج مراكزي در مغز شكل گرفته اند تا انسان را در اين راستا به حركت درآورد (ايجاد انگيزه). مهمترين سيستم انگيزه اي انسان، سيستم پاداش (reward) يا لذت بردن است. خوردن، خوابيدن، روابط و تقريباً تمامي اعمال ما به نحوي با اين سيستم در ارتباط است. در اين سيستم، انجام عملي يا رفتاري (خوب و خوشايند) باعث تحريك اين سيستم پاداش و احساس لذت و خوشي خاصي در فرد مي شود (در مورد هر رفتار و عملي آن احساس متفاوت و خاص است) و بدين ترتيب آن نياز برطرف مي شود. مثلاً در مورد غذا معمولاً در پي احساس گرسنگي هم از غذا خوردن لذت مي بريم و هم گرسنگي مان برطرف مي شود ولي در بسياري موارد نظير خوردن شكلات يا بستني فقط براي لذت بردن و نه گرسنگي است. هر چند در اين حالت نيز يك انگيزه و محرك ناخودآگاه وجود دارد. حال با اين مقدمه ببينيم اين سيستم چگونه كار مي كند.
سيستم پاداش يا لذت، يك شبكه عصبي بسيار پيچيده با مراكز و راههاي عصبي مشخص است كه مهمترين آنها عبارتند از: Ventral Tegmental Area (باختصار VTA)، قسمتهايي از سيستم احساسي عاطفي موسوم به سيستم ليمبيك (از جمله آميگدال، هيپوكامپ و نوكلئوس آكومبنس)، قسمتهايي از هيپوتالاموس و قشر پيشاني مغز. پيامبرهاي عصبي (نوروترانسميترها) اصلي دخيل در سيستم پاداش عمدتاً ماده ي شيميايي دوپامين و در بعضي قسمت ها سروتونين، گلوتامين، گابا، نوراپي نفرين و استيل كولين هستند.
حقايقي درباره ي عشق
در اين سيستم پاداش VTA آغازگر، نوكلئوس آكومبنس مركز خواستن يا ولع و قشر پيشاني مركز كنترل احساسات و عواطف و تصميم گيري و ساير قسمتها مسئول درك احساسات و واكنش هاي بيولوژيك هستند. بدين ترتيب كه وقتي پيامي (محركي) به مغز وارد مي شود (مثلاً غذا، تصوير، بو، صدا) و مفهومي خوشايند از قبل دارد (بر اساس حافظه قبلي و پيش فرض اوليه و برداشت و درك قشر مغز) VTA شديداً تحريك مي شود و اين مركز از طريق مسير عصبي خاصي (موسوم به دسته يا طناب مياني پيش مغز Meial Forebrain Bundle به اختصار MFB) از طريق ترشح شديد دوپامين (و در برخي از قسمتها گلوتامين) مركز ديگر اين سيستم را تحريك كرده و باعث ايجاد يك سري تغييرات روحي رواني و جسمي (از حس خوشايند و لذت بردن گرفته تا كاهش استرس و رفتارهاي خاص و تغييرات فيزيولوژيك) در شخص مي شود.
يكي از اساسي ترين و مهمترين ويژگيهاي سيستم عصبي مركزي (از جمله سيستم پاداش) خاصيت انعطاف پذيري و شكل پذيري آن(neuroplasticity) است و بر اين اساس است كه سطح و ميزان فعاليت مراكز و مدارهاي عصبي قابل كم و زياد شدن هستند و از تبعات چنين ويژگي، پديده هاي يادگيري (learning)، وابستگي (dependency)، حافظه (memory)، تحمل (tolerance) و اعتياد (addiction) است.
* سيستم يا مدار مقابله يا تنبيه (Punishment Circuit):
بر خلاف سيستم پاداش كه در جستجوي لذت است، اين سيستم براي مقابله با خطر يا تهديد فعال شده و منجر به بروز رفتار جنگ يا گريز و ايجاد احساس خشم و يا ترس مي شود و فرد را در برابر تهديدات خارجي (و يا داخلي) آماده و محافظت مي كند. اين سيستم شامل نواحي مختلفي در اطراف بطن هاي مغزي (Periventricular System به اختصار PVS)، خصوصاً هيپوتالاموس، آميگدال و ماده ي سياه است و نوروترانسميتر اصلي دخيل در آن استيل كولين است. ماحصل فعاليت اين سيستم افزايش ترشح غدد فوق كليوي (خصوصاً آدرنالين و كورتيزول) و در نتيجه آماده شدن بدن براي جنگيدن يا فرار كردن مي باشد. معيارهاي تشخيص و شناسايي عامل محرك به عنوان يك تهديد، بستگي به عوامل بسيار زيادي همچون فطري يا مادرزادي (نظير ترسيدن و از جا پريدن با شنيدن صداي بلند ناگهاني)، خاطرات و تجربيات گذشته (ترس از حيوانات غيرخطرناك) و آموزه ها و داده ها (نظير ترس از تاريكي يا خشمگين شدن در برابر بي احترامي) دارد. فعاليت شديد اين سيستم باعث تضعيف و حتي مهار سيستم پاداش مي شود.
* سيستم مهار كننده رفتار (Behavioral Inhibition System به اختصار BIS):
زمانيكه سيستم جنگ و گريز قادر به مقابله با استرس و موقعيت نامناسب نباشد، مغز از طريق اين سيستم فرد را بر آن مي دارد تا به صورت منفعل موقعيت ناخوشايند و نامطلوب را بپذيرد (به عبارت ديكر به نوعي سازش برسد). مشكل چنين سيستم بدن دفاعي بدن در طولاني مدت كاهش قدرت سيستم ايمني و توان مغزي و در نهايت اضطراب و يا افسردگي خواهد بود. براي مثال وقتي تصور مي كنيم كه از طرف كسي در حق ما جفا و بي عدالتي شده است و قادر به گرفتن حق خود (جنگيدن) نيستيم و آن شخص هنوز به نحوي در زندگي ما حضور دارد و امكان يا تمايل يا توانايي بخشش واقعي را نداريم (حل مسئله و پاك كردن موضوع از ضمير ناخودآگاه) اين سيستم فعال مي شود. در چنين حالتي يك خشم و ناراحتي فرو خورده در ضمير ناخودآگاه ما باقي مي ماند و از طريق افزايش مزمن كورتيزول (و ديگر مواد شيميايي) بر بسياري از فعاليتهاي مغز (از جمله يادگيري و آرامش روان) و بدن (افزايش برخي از بيماريهاي مزمن و جدي نظير سرطان و يا بيمارهاي قلبي عروقي و يا اختلالات سيستم ايمني) اثرات سوئي مي گذارد.
حقايقي درباره ي عشق
سيستم هاي کنترل کننده رفتار آدمي
در اين سيستم قسمتهاي خاصي از مغز، خصوصاً قسمت قشري پيشاني مغز، هيپوكامپ، آميگدال و لوكوس سرلوئوس و نوروترانسميترهاي سروتونين و نورآدرنالين نقش ايفاء مي كنند.
حال با ذكر اين مقدمه ببينيم در ذهن و بدن فرد عاشق چه مي گذرد.

تغييرات بيوشيميايي در مغز و بدن عاشق
همچنانكه ملاحظه شد عشق و رابطه عاشقانه يك روند و جريان در حال تغيير و تحول است. اين تغييرات همراه و هماهنگ با تغييرات بيوشيميايي، ساختاري و عملكردي مغز(و تا حدودي بدن) است كه مي توان به صورت زير خلاصه نمود:
* كشش و اشتياق احساسي عاطفي: آنچه كه از آن به عنوان شيدايي و شيفتگي نام برده مي شود در واقع ماحصل فعاليت و سيستم هاي مغزي مختلف است كه هسته اصلي آن فعاليت سيستم پاداش مغزي، همان سيستم دوپاميني مغز است. ما هنوز مكانيسم و مراحل دقيق تغييرات مغزي، در عشق را نمي شناسيم ولي توانسته ايم برخي از تغييرات اساسي را كشف كنيم.
در يك مطالعه نيمي از دانشجويان يك كالج تجربه عشق در نگاه اول را داشته اند. چه در اين حالت و چه در عشق از روي شناخت و مجاورت طولاني مدت اگر مجموع پيامهايي كه به مغز فرد وارد مي شود با الگو يا چهره ي محبوب و عزيز شكل گرفته و ثبت شده در ضمير ناخودآگاه فرد در دوران كودكي و بعد از آن تطابق و همخواني داشته باشد مركز پاداش مغزي (VTA) شديداً تحريك مي شود و برحسب شدت اين تحريك قسمتها و مدارهاي مختلفي از سيستم پاداش دوپاميني فعال مي شود و (تقريباً) تمامي تغييراتي كه در عاشق مي بينيم را موجب مي شود. اين تغييرات مي تواند از يك احساس محبت و علاقه و دلبستگي ساده گرفته تا شيدايي و از خود بيخود شدن و حتي رفتارهاي غيرعادي و مخرب (از جمله وسواس) متفاوت باشد. در واقع بسياري از تغييرات و رفتارهايي كه در فرد عاشق رخ مي دهد تقريباً مشابه و معادل مصرف كوكائين (قوي ترين ماده ي محرك و ترشح کننده ي دوپامين در VTA) ولي با شدت كمتر است.
از ديگر تغييرات قابل توجه در كشش و اشتياق احساسي عاطفي كه در ارتباط مستقيم با افزايش دوپامين مغز است، كاهش سروتونين مغز (و در نتيجه كاهش اشتها، افزايش توجه و تمركز بر روي محبوب و گاهي وسواس) و افزايش آدرنالين (پرانرژي شدن و هيجان، كم خوابي يا بيخوابي و…) است.
* كشش و اشتياق جنسي: شهوت اگرچه مرتبط و تحت تأثير كشش احساسي عاطفي است ولي مركز و سيستم دخيل در آن متفاوت و متمايز بوده (قسمتهايي از هيپوتالاموس) و عوامل هورموني نظير هورمونهاي جنسي (تستوسترون و استروژن) و فرومونها (Pheromones) در آن دخيل هستند.
* صميميت (دلبستگي و پيوند عاطفي): اين جزء از عشق تحت تأثير و كنترل مراكز ديگري از مغز (خصوصاً قسمت پيشين قشر مغزي سينگولا و قسمت مياني قشر مغزي اينسولا) بوده و هورمونها يا نوروترانسميترهاي اكسي توسين (خصوصاً در زنان) و وازوپرسين (خصوصاً در مردان) نقش بارزي دارند.

آيا همه عاشق مي شوند؟
خير. افراديکه از يك پيوند عاطفي امن و سالم در دوران كودكي برخوردار نبوده باشند معمولاً نه تنها عشق واقعي بلكه برخي حتي عشق شيدايي يا رمانتيك را نيز تجربه نمي كنند.
آيا در مغز افراد جايگاهي فقط براي يك محبوب و معشوق وجود دارد؟ به عبارت ديگر، آيا افراد فقط يكبار عاشق مي شوند و آيا ممكن است فردي در آن واحد عاشق چند نفر شود؟
خير. اگرچه مفهوم عاشق شدن اين است كه معشوق منحصر به فرد و استثنايي است و فرد ديگري نمي تواند جاي او را بگيرد ولي در صورت پايان يافتن رابطه و پشت سر گذاشتن مرحله از دست دادن معشوق (و يا دل شكستگي) به طور درست و صحيح و مهيا بودن شرايط، فرد اين امكان را خواهد داشت تا مجدداً عاشق شود. هر چند ياد و اثرات معشوق اول به درجات متفاوت در ضمير خودآگاه و ناخودآگاه براي مدتهاي طولاني نقش ايفاء خواهد كرد و به همين دليل توصيه مي شود برحسب شدت رابطه قبلي فرد براي مدتي طولاني (چند ماه) وارد ارتباط جديد احساسي عاطفي نشود تا نقش فرد قبلي در ذهن او بسيار كم رنگ و يا ناپديد شده باشد.
آيا عشق قابل كنترل است؟ به عبارت ديگر آيا فرد عاشق مي تواند بر افكار و رفتار خود تسلط و كنترل داشته باشد؟
برخلاف ساير سيستم هاي انگيزه اي و گرايش هاي ذاتي (نظير تشنگي، گرسنگي، خواب و…) كه انسان داراي يك ظرفيت و توان محدودي در كنترل و مهار آنها دارد (تا حدي كه مغاير با حيات فرد نباشد) در مورد قضيه عشق قضيه بسيار پيچيده و حتي مي تواند كاملاً برعكس باشد. يعني حتي عاشق به عمد و از روي خواسته اقدام به اذيت و آزار خود يا ديگري نمايد. ميزان كنترل افراد بر روي افكار و رفتارشان در رابطه با عشق بستگي به عوامل بسيار مختلفي از جمله ميزان حرمت نفس، الگوي پيوند عاطفي، عقل، شعور، شخصيت و باورهاي فرد دارد. اما يك چيز قابل كنترل كردن نيست و آن حس و حالتي است كه فرد در زمان عاشق شدن احساس مي كند (چون دوپامين ترشح شده است و آن حس به شخص دست مي دهد).

عاشق واقعي كيست؟
يك عاشق واقعي بيشتر خصوصيات زير را داراست:

ــ تقريباً به بلوغ كامل جسمي، عقلي و احساسي رسيده است.
ــ خود را تقريباً بطور كامل و محبوب را تا حدود زيادي مي شناسد و مي داند يك انسان سالم چه ويژگيهايي دارد.
ــ به فكر خوشبختي معشوق است بدون اينكه توقع داشته باشد چيزي بدست آورد.
ــ از روي ناداني، نگراني، ناتوانمندي و نيازمندي محبت نمي كند.
ــ عشق و محبت بي قيد و شرط دارد و انتظار پاسخ و واكنش متقابل ندارد.
ــ از ابراز احساسات خود هيچ ابايي ندارد.
ــ بهترين ها را براي محبوب و معشوقش مي خواهد.
ــ محبوب را در اولويت اول قرار مي دهد ولي خود را فراموش نمي كند.
ــ رابطه صميمي و برابر برقرار مي كند.
ــ دروغ، تزوير، ريا و كتمان كاري ندارد.
ــ به محبوب و معشوق خود اطمينان و اعتماد دارد.
ــ محبت و عشق را گدايي نمي كند.
ــ محبوب را همانطور كه هست مي پذيرد و دوست مي دارد و هرگز سعي در كنترل و يا تغيير او نمي كند.
ــ تفاوتها را مي شناسد و مي پذيرد و در اصلاح اختلافات و تقويت رابطه مسئول و فعال است.
ــ متعهد، مسئوليت پذير، وفادار و صادق است.
ــ از عريان شدن جسم و روحش در برابر معشوق نگران نيست (چيزي را از محبوبش مخفي نمي كند).
ــ اگرچه از لحظه لحظه ي بودن با معشوق احساس رضايت و خرسندي مي كند ولي به زمان هاي تنهايي و با خود بودن نيز باور داشته و احترام مي گذارد.
ــ علاوه بر استقلال فردي و حفظ حريم هاي خصوصي از اتكاء به يكديگر خشنود و خرسند است.
ــ هيچگاه در ابراز احساسات و نظرات خود قصد سرزنش، توبيخ، تمسخر، و بي احترامي ندارد.
ــ اگرچه سعي مي كند كه بهترين خود باشد ولي هرگز از خود واقعي اش خارج نمي شود و نقش بازي نمي كند.
ــ اگرچه با معشوق خود را كامل و در اوج قله ها مي يابد ولي بدون معشوق خود را گم شده، ناتوان و يا تنها نمي بيند و نمي داند.
نكته: همچنانكه دريافت مي شود عشق واقعي يك شبه بوجود نمي آيد (حداقل چندماه) بلكه با نگاه آتشين اول جرقه اش زده مي شود، با شناخت تقريباً كامل يكديگر و ايجاد صميميت (احساس عاطفي، عقلاني، ادراكي، عرفاني و…) شكل مي گيرد و با ارتباط جنسي به اوج مي رسد و يا تعهد و مسئوليت پذيري كامل مي شود و با باغباني و نگهداري هميشه زنده و تر و تازه مي ماند و در اين مرحله است كه ويژگيهاي ذكر شده در بالا در مورد عاشق واقعي صدق خواهد كرد (آنهم در هر رابطه اي داراي شدت و ضعف متفاوتي است).

منبع مقاله :
ساداتيان، اصغر؛ آذر، ماهيار؛ (1389) آمادگي و شرايط لازم براي ازدواج، تهران: ما و شما، چاپ اول.

مطالب مشابه