دسته بندی های موجود در بخش"حکایت ها"

مطالب موجود در بخش "حکایت ها"

داستانهای ائمه : امام علی (ع) : در رکاب خلیفه

داستانهای ائمه : امام علی (ع) : در رکاب خلیفه

علی علیه السلام هنگامی كه به سوی كوفه می آمد وارد شهر انبار شد كه مردمش ایرانی بودند. كدخدایان و كشاورزان ایرانی خرسند بودند كه خلیفه ی محبوبشان از شهر آنها عبور می كند، به استقبالش شتافتند. هنگامی كه مركب علی به راه افتاد آنها در جلو مركب علی علیه السلام شروع كردند به دویدن. ...

ادامه مطلب
داستانهای ائمه : امام علی (ع) : مسیحی و زره

داستانهای ائمه : امام علی (ع) : مسیحی و زره

در زمان خلافت علی علیه السلام در كوفه، زره آن حضرت گم شد. پس از چندی در نزد یك مرد مسیحی پیدا شد. علی او را به محضر قاضی برد و اقامه ی دعوی كرد كه: «این زره از آن من است، نه آن را فروخته ام و نه به كسی بخشیده ام و اكنون ...

ادامه مطلب
داستانهای ائمه : امام علی (ع) : عاصم

داستانهای ائمه : امام علی (ع) : عاصم

علی علیه السلام بعد از خاتمه ی جنگ جمل [1]وارد شهر بصره شد. در خلال ایامی كه در بصره بود، روزی به عیادت یكی از یارانش به نام «علاء بن زیاد حارثی» رفت. این مرد خانه ی مجلل و وسیعی داشت. علی همینكه آن خانه را با آن عظمت و وسعت دید، به او گفت: ...

ادامه مطلب
داستانهای ائمه : امام علی (ع) : عقیل مهمان علی

داستانهای ائمه : امام علی (ع) : عقیل مهمان علی

عقیل در زمان خلافت برادرش امیرالمؤمنین علی علیه السلام به عنوان مهمان به خانه ی آن حضرت در كوفه وارد شد. علی به فرزند مهتر خویش، حسن بن علی، اشاره كرد كه جامه ای به عمویت هدیه كن. امام حسن یك پیراهن و یك ردا از مال شخصی خود به عموی خویش عقیل تعارف و ...

ادامه مطلب
حکايت هاي اکرام

حکايت هاي اکرام

از امام رضا (عليه السلام) نقل شده است: سالي در بني اسرائيل باران نيامد، به طوري که خشک سالي پيدا شد و مردم از گرسنگي مي مردند. روزي زني ناني به دست آورده بود. وقتي آن را براي خوردن به دهان گذاشت، سائلي فرياد کشيد:

ادامه مطلب
داستانهای ائمه : امام علی (ع) : مرد ناشناس

داستانهای ائمه : امام علی (ع) : مرد ناشناس

زن بیچاره مشك آب را به دوش كشیده بود و نفس نفس زنان به سوی خانه اش می رفت. مردی ناشناس به او برخورد و مشك را از او گرفت و خودش به دوش كشید. كودكان خردسال زن چشم به در دوخته منتظر آمدن مادر بودند. در خانه باز شد. كودكان معصوم دیدند مرد ناشناسی ...

ادامه مطلب
داستانهای ائمه : امام علی (ع) : مضیقه ی بی آبی

داستانهای ائمه : امام علی (ع) : مضیقه ی بی آبی

معاویة بن ابی سفیان در حدود شانزده سال بود كه به عنوان امارت در شام حكومت می كرد و بدون آنكه به احدی اظهار كند، مقدمات خلافت را برای خویش فراهم می ساخت. از هر فرصتی برای منظوری كه در دل داشت استفاده می كرد. بهترین بهانه برای اینكه از حكومت مركزی سرپیچی كند و ...

ادامه مطلب
داستانهای ائمه : امام علی (ع) : ستاره شناس

داستانهای ائمه : امام علی (ع) : ستاره شناس

امیرالمؤمنین علی علیه السلام و سپاهیانش، سوار بر اسبها، آهنگ حركت به سوی نهروان داشتند. ناگهان یكی از سران اصحاب رسید و مردی را همراه خود آورد و گفت: «یا امیرالمؤمنین این مرد «ستاره شناس» است و مطلبی دارد، می خواهد به عرض شما برساند». ستاره شناس: «یا امیرالمؤمنین در این ساعت حركت نكنید، اندكی ...

ادامه مطلب
داستانهای ائمه : امام علی (ع) : مهمان قاضی

داستانهای ائمه : امام علی (ع) : مهمان قاضی

مردی به عنوان یك مهمان عادی، بر علی علیه السلام وارد شد. روزها در خانه ی آن حضرت مهمان بود. اما او یك مهمان عادی نبود. چیزی در دل داشت كه ابتدا اظهار نمی كرد. حقیقت این بود كه این مرد اختلاف دعوایی با شخص دیگری داشت و منتظر بود طرف حاضر شود و دعوا ...

ادامه مطلب