دسته بندی های موجود در بخش"حکایت ها"

مطالب موجود در بخش "حکایت ها"

سمنون محب

سمنون محب

عافیت و سلامتی یکی از چیزهایی است که امامان معصوم (علیه السلام) در دعاهای خویش پیوسته از خداوند طلب می کرده اند و آن را شیعیان خود نیز تعلیم می داده اند. حتی گاهی شده که برخی از شیعیان عرضه داشته اند که ما از خداوند بلا می جوییم تا بر آن صبر کنیم و ...

ادامه مطلب
طاووس یمانی و خلیفه

طاووس یمانی و خلیفه

طاووس بن کیسان ملقب به ((یمانی)) یکی از بزرگان ((تابعین)) است و ((تابعی)) به کسی گویند که زمان رسول خدا (صلی الله علیه وآله) را درک نکرده اما برخی از یاران آن حضرت را دیده است. گویند: طاووس یمانی پنجاه تن از یاران پیامبر را دیده و از بسیاری از آنان حدیث نقل کرده است. ...

ادامه مطلب
مرد و مشگ

مرد و مشگ

روزی مردی بر لب دریا ایستاده بود و به زیبایی آن می نگریست که نا گاه دید مشگی پر باد کرده بر روی آب افتاده و در تلاطم امواج دریا بالا و پایین می رود. مرد تماشاگر فورا لباس خود را بیرون آورد و همراه خود گفت: لباس مرا بگیر تا از میان آب و ...

ادامه مطلب
روحانی نمای بی تقوا

روحانی نمای بی تقوا

در هر صنفی خوب و بد هست، جامعه روحانیان و علمای دین نیز از این قاعده بر کنار نیستند. به همین دلیل در سخنان معصومین (علیه السلام) در مقابل آن همه ستایشی که از عالم پرهیزگار و دین پروا به عمل آمده، به سختی از عالمان بی تقوا و دنیا پرست نکوهش گردیده است. حکایت ...

ادامه مطلب
مرد روستائی و تخم منار

مرد روستائی و تخم منار

مردی از روستا به شهر آمد، شهری دید زیبا و خرم، جمعیت بسیاری در آن رفت و آمد داشتند. او زمانی به گشت و گذار پرداخت و از خیابانها و میدانهای شهر دیدن کرد. در این دیدار چشمش به منار بلند نیلگونی افتاد که سخت نظر او را جلب نمود. روستائی با دیدن منار جیران ...

ادامه مطلب
عذر بدتر از گناه

عذر بدتر از گناه

مردی در حالی که از گوشهایش خون می چکید نزد قاضی آمد و با آه و ناله گفت: جناب قاضی! فلان شخص گوش مرا گاز گرفت و این چنین خون آلود ساخت. اینک نزد شما آمده ام تا انتقام مرا از او بگیری. قاضی در خشم شد و به ماموران خود فرمان داد آن مرد ...

ادامه مطلب
تاجر کودن

تاجر کودن

در قزوین مردی بود تاجر پیشه که چهار پسر داشت. سه پسر کوچکتر همه کاره پدر بودند، سرمایه ها در اختیار آنان بود، پدر در شهر خود بسر می برد و این سه فرزند هر کدام در نقطه ای به کار و تجارت سر گرم. اما پسر بزرگتر در همان شهر در خدمت پدر روزگار ...

ادامه مطلب
مرد لر و رندان

مرد لر و رندان

روزی مردی لرستان بار کشک و پشم و این قبیل چیزها برای فروش به اصفهان برد، اجناس خود را به میدان شهر آورد و همه را فروخت و زرها را گرفته و در کیسه نهاد. کیسه های زر را به میان بست و از آنجا به راه افتاد. رندانی چند از این معامله آگاه شدند ...

ادامه مطلب
گفتگوی دو مرغ هم پرواز

گفتگوی دو مرغ هم پرواز

دو پرنده با هم در هوا پرواز می کردند، سینه هوا را می شکافتند و با آزادی کامل به هر سو پر می کشیدند. ناگاه چشم یکی از آن دو به زمین افتاد و مقداری دانه گندم که روی زمین پراکنده بود. او همه اینها را می دید ولی مردی را که در پشت سنگی ...

ادامه مطلب
عابد و گربه

عابد و گربه

یکی از مردان مومن، عارفی را در خواب دید و از احوال عالم پس از مرگ از او پرسید: ای مرد عابد!خداوند با تو در عالم چه کرد؟ عابد گفت: چون از این عالم رخت بر بستم و به عالم آخرت وارد شدم فرشتگان الهی نزد من آمدند و از اعمال من پرسش نمودند، که ...

ادامه مطلب
بازرگان خوش شانس

بازرگان خوش شانس

در زمانهای قدیم بازرگانی بود که در هیچ معامله ای زیان نمی برد، اگر دست به خاک می برد طلا و جواهر می شد. این بازرگان روزی به بغداد رفت و برای امتحان صد بار شتر خرما خرید تا برای فروش به بصره برد که خود مرکز خرماست، و از آنجا زیره تهیه کند و ...

ادامه مطلب
موسی (علیه السلام ) و پیر گبر

موسی (علیه السلام ) و پیر گبر

روزی موسی (علیه السلام) به قصد کوه طور برای مناجات با خدا به راه افتاد. در راه به پیرمردی برخورد که کافر بود و بی شرم و مغرور. از موسی (علیه السلام) پرسید به کجا می روی؟ موسی (علیه السلام) گفت: به کوه طور برای مناجات می روم، می روم تا با خدا راز و ...

ادامه مطلب