دسته بندی های موجود در بخش"حکایت ها"

مطالب موجود در بخش "حکایت ها"

پلنگ باوفا و صیاد ستمگر

پلنگ باوفا و صیاد ستمگر

مردی از قمصر کاشان حکایت کند که: در این روستا مرد صیادی بود چابک و چالاک و در صیادی استاد و زبردست. روزی با رفیق خود به شکار رفتند. در راه چشمشان به آهویی افتاد که در سبزه زاری می چرید. تیر در چله کمان گذاشتند و همین که کمان را کشیدند آهو متوجه شد ...

ادامه مطلب
عاقبت زورگویی

عاقبت زورگویی

در اطراف شهر کاشان مرد زورگو و ستمگری می زیست که اموال مردم را به ناحق می گرفت. روزی گریبان گیر درویشی تهی دست شد و به زور و تهدید از او تقاضای زر کرد. مرد درویش که پول نقدی نداشت که به او بدهد تا شب زندانی شد. مرد ستمگر آخر شب او را ...

ادامه مطلب
ظالم بازار

ظالم بازار

در شهر کاشان مرد ستمگر زندگی می کرد دیوانی داشت. او از قدرت حکومتی خود استفاده کرده و مردم بازار را به خدمت شخصی خود می گرفت و مردم هم از ترس جان و مال خود از او فرمان می بردند. ضمنا در اختلافات خود به او رجوع می کردند و او میانشان داوری می ...

ادامه مطلب
دزد حیران

دزد حیران

مردی سحرگاه به باغ در آمد، دید مردی جوال خود را پر از زردکهایی که در باغ روییده بود نموده قصد فرار دارد. خود را به او رساند و چوبدستی را بر داشت تا بر سر دزد بکوبد که مردک دزد اینجا چه می کنی؟ اینک با این چوبدست پیکرت را غرق خون می کنم ...

ادامه مطلب
میر فندرسکی در بتخانه هند

میر فندرسکی در بتخانه هند

حکیم ابوالقاسم میر فندرسکی حسنی موسوی یکی از بزرگان و حکیمان و عارفان روزگار شاه عباس صفوی و شاه صفی بود. او با آنکه عالمی مشهور بود اما بیشتر اوقات خود را با فقرا و اهل حال می گذرانید و از معاشرت با اهل جاه و جلال گریزان بود.

ادامه مطلب
شوریده ای که به کلیسا رفت

شوریده ای که به کلیسا رفت

در شهر هرات عاشقی می زیست از اینک و بد عالم گسسته و از دام نام و ننگ رسته و به بندگی حق پیوسته. ولی ملامتی صفت بود که باطن را آراسته و چندان به ظاهر نپرداخته، از این رو گهگاه راه به خرابات می برد و در صف رندان پاک می نشست و با ...

ادامه مطلب
گدای عاشق

گدای عاشق

عارفی از دهی می گذشت. در راهی چشم او به دختر زیبایی افتاد که از بام خانه سر بر آورده بود. دختر نگو خورشید و ماه بگو. همین که دیده مرد عارف به او افتاد در حال، دل باخته شد و عشق سراسر وجود او را فرا گرفت. اندکی ایستاد تماشا کرد، سپس سر به ...

ادامه مطلب
گرفتار شدن امیر مخلوق

گرفتار شدن امیر مخلوق

امیری ظالم را از ریاست خلع کردند. دست او از قدرت و حکومت کوتاه شد و روزگار آنچه به او داده بود همه را باز پس گرفت.او دیگر هیچ یار و یاوری نداشت و ضعف بر او چیره شد. دشمن که از حال او با خبر شد بر او تاختن آورد و مال و منال ...

ادامه مطلب
توبه بشر حافی

توبه بشر حافی

بشر حافی یکی ز اولیاء خدا بود که پا برهنه می گشت و از همین رو به او حافی می گفتند. وی در بغداد می زیست و در سال 227 به سن 75 سالگی در گذشت و در همان جا به خاک سپرده شد. و از صالحان بزرگ و از رجال موثق حدیث بود. بشر ...

ادامه مطلب
امیر آفتاب دار

امیر آفتاب دار

امیری در شهری حکم می راند و همه مردم شهر را فرمانبر خود ساخته بود. ولی عاقبت در اثر پاره ای مظالم و برخی بی لیاقتی ها از حکومت معزول شد. او که خود را مانده و از همه جا رانده می دید، سر خورده و ناامید به حصیر مسجد چسبید و گربه شد عابدا ...

ادامه مطلب
مجنون و سگ لیلی

مجنون و سگ لیلی

خاصیت عشق اینست که به هر چیزی که به نوعی با معشوق بستگی دارد عشق می ورزد و با دیدن آن خاطره معشوق برایش زنده می شود. روزی رهگذری مجنون را دید که گرد سگی می گردد و خاک پای آن را به سر و صورت می کشد! او که از حال مجنون بی خبر ...

ادامه مطلب
پلنگ و دهقان

پلنگ و دهقان

روزی پلنگی قوی پنجه، سیل آسا از کوهسار به زیر آمد که ناگهان چشمش به گربه ای افتاد زار و نحیف، لاغر و بیتاب که با سر و صورت زخمی لنگ لنگان پیش می آمد. پلنگ زورمند با دیدن او به خشم آمد و گفت: این چه وضعی است که در تو می بینم! تو ...

ادامه مطلب