رسول اكرم صلّی اللّه علیه و آله وارد مسجد (مسجد مدینه [1]) شد، چشمش به دو اجتماع افتاد كه از دو دسته تشكیل شده بود و هر دسته ای حلقه ای تشكیل داده سرگرم كاری بودند.یك دسته مشغول عبادت و ذكرو دسته ی دیگر به تعلیم و تعلم و یاد دادن و یاد گرفتن سرگرم ...
مطالب موجود در دسته بندی "حکایت های معصومین"
داستانهای پیامبر اکرم (ص) : غذای دسته جمعی
همینكه رسول اكرم و اصحاب و یاران از مركبها فرود آمدند و بارها را بر زمین نهادند، تصمیم جمعیت بر این شد كه برای غذا گوسفندی را ذبح و آماده كنند. یكی از اصحاب گفت: سر بریدن گوسفند با من. دیگری: كندن پوست آن با من. سومی: پختن گوشت آن با من. چهارمی: . . ...
داستانهای پیامبر اکرم (ص) : درخت خرما
سمرة بن جندب یك اصله درخت خرما در باغ یكی از انصار داشت. خانه ی مسكونی مرد انصاری كه زن و بچه اش در آنجا به سر می بردند همان دم در باغ بود.
داستانهای پیامبراکرم (ص) : وامانده از قافله
در تاریكی شب، از دور صدای جوانی به گوش می رسید كه استغاثه می كرد و كمك می طلبید و مادر جان مادر جان می گفت. شتر ضعیف و لاغرش از قافله عقب مانده بود و سرانجام از كمال خستگی خوابیده بود. هر كار كرد شتر را حركت دهد نتوانست. ناچار بالا سر شتر ایستاده ...
داستانهای پیامبر اکرم (ص) : شکایت همسایه
شخصی آمد حضور رسول اكرم و از همسایه اش شكایت كرد كه مرا اذیت می كند و از من سلب آسایش كرده. رسول اكرم فرمود: «تحمل كن و سر و صدا علیه همسایه ات راه نینداز، بلكه روش خود را تغییر دهد». بعد از چندی دومرتبه آمد و شكایت كرد. این دفعه نیز رسول اكرم ...
داستانهای پیامبر اکرم (ص) : در خانه ام سلمه
آن شب را رسول اكرم در خانه یام سلمه بود. نیمه های شب بود كه ام سلمه بیدار شد و متوجه گشت كه رسول اكرم در بستر نیست. نگران شد كه چه پیش آمده؟ حسادت زنانه، او را وادار كرد تا تحقیق كند. از جا حركت كرد و به جستجو پرداخت. دید كه رسول اكرم ...
داستانهای پیامبر اکرم (ص) : وزنه برداران
جوانان مسلمان سرگرم زورآزمایی و مسابقه ی وزنه برداری بودند. سنگ بزرگی آنجا بود كه مقیاس قوّت و مردانگی جوانان به شمار می رفت و هركس آن را به قدر توانایی خود حركت می داد. در این هنگام رسول اكرم رسید و پرسید: «چه می كنید؟» – داریم زورآزمایی می كنیم. می خواهیم ببینیم كدام ...
داستانهای پیامبر اکرم (ص) : جوان آشفته حال
نماز صبح را رسول اكرم در مسجد با مردم خواند. هوا دیگر روشن شده بود و افراد كاملاً تمیز داده می شدند. در این بین چشم رسول اكرم به جوانی افتاد كه حالش غیرعادی به نظر می رسید.
داستانهای پیامبر اکرم (ص) : مهاجران حبشه
سال به سال و ماه به ماه بر عده ی مسلمین در مكه افزوده می شد. فشارها و سختگیریهای مكیان نه تنها نتوانست افرادی را كه به اسلام گرویده بودند از اسلام برگرداند، بلكه نتوانسته بود جلو هجوم مردم را از مرد و زن به سوی اسلام بگیرد. هجوم روزافزون مردم به سوی اسلام و ...
داستانهای پیامبر اکرم (ص) : سلام یهود
عایشه همسر رسول اكرم در حضور رسول اكرم نشسته بود كه مردی یهودی وارد شد. هنگام ورود به جای سلام علیكم گفت: «السام علیكم» یعنی «مرگ بر شما». طولی نكشید كه یكی دیگر وارد شد، او هم به جای سلام گفت «السام علیكم». معلوم بود كه تصادف نیست، نقشه ای است كه با زبان، رسول ...
امام صادق (ع) : کارگر و آفتاب
امام صادق علیه السلام جامه ی زبر كارگری بر تن و بیل در دست داشت و در بوستان خویش سرگرم بود. چنان فعالیت كرده بود كه سراپایش را عرق گرفته بود. در این حال ابوعمرو شیبانی وارد شد و امام را در آن تعب و رنج مشاهده كرد. پیش خود گفت شاید علت اینكه امام ...
داستانهای پیامبر اکرم (ص) : همسایه ی نو
مرد انصاری خانه ی جدیدی در یكی از محلات مدینه خرید و به آنجا منتقل شد.تازه متوجه شد كه همسایه ی ناهمواری نصیب وی شده. به حضور رسول اكرم آمد و عرض كرد: «در فلان محله، میان فلان قبیله خانه ای خریده ام و به آنجا منتقل شده ام، متأسفانه نزدیكترین همسایگان من شخصی است ...