شهيد بهشتي در قامت يک همسر

شهيد بهشتي در قامت يک همسر

در آئينه خاطرات همسرش مرحومه عزت الشريعه مدرس مطلق
او بسيار مهربان بود. با من که همسرش بودم مثل يک پدر رفتار مي کرد. از بس که مهربان بود و خوش اخلاق، هميشه احساس مي کردم با پدرم روبه رو هستم. در مدت 29سال زندگي مشترک حتي يک بار کاري نکرد که من از او دلخور شوم، با بچه هايش هم همين طور. با همه رفيق بود، يک بار نشد سربچه ها داد بزند. همنشيني با او واقعاً لذت بخش بود. هميشه وقتي دور هم جمع مي شديم، درباره خدا و پيامبر و ائمه صحبت مي کرد. هيچ وقت نشد که از دست او کوچک ترين ناراحتي داشته باشيم.
زندگي ما کاملاً طلبگي بود. او 25ساله و من 14ساله بودم که با هم ازدواج کرديم و بعد از سه ماه از اصفهان به قم آمديم. دوازده سال در قم بوديم و صاحب 3 فرزند شديم. موقعي که امام را به ترکيه تبعيد کردند، ما را هم بدون حقوق و چيزي به تهران تبعيد کردند. يک سال و نيم در تهران بوديم و خيلي رنج کشيديم. در طول 12سالي که در قم بوديم، از خودمان خانه نداشتيم و يکي دو اتاق اجاره مي کرديم و زندگيمان زندگي ساده طلبگي بود و در آن کوچک ترين تشريفاتي به چشم نمي خورد.
درآمدش هر چه که بود متعلق به خانواده بود. حتي يک ريال از دادگستري حقوق نگرفت و از آنجا پشيزي به خانه نياورد. مي گفت وقتي اين همه آدم مستضعف داريم، روا نيست که من از دادگستري حقوق بگيرم. شما بايد بدانيد که زندگيتان بايد با همين حقوق بازنشستگي من بگذرد. او ماهي 5500تومان حقوق مي گرفت که خرج خانواده، پسرش، خانواده دامادش و خرجهاي ديگر را با همان مي داد، يک شب لامپ خانه سوخته بود و من به مغازه هاي اطراف سر زدم و پيدا نکردم. زنگ زدم دادگستري که«آقا! از فروشگاه آنجا لامپ بخريد و بياوريد». جواب داد، «هرگز! خدا نکند که من چنين کاري بکنم. شما عجالتاً شمع روشن کنيد تا ببينم چه مي کنم». اين قدر احتياط مي کرد. او از دروغ و غيبت و صفات رذيله نفرت داشت. الگوي به تمام معني بود، چه در جامعه و چه در خانواده، ما کوچک ترين چيزي از ايشان نديديم که ناراحتمان کند. او در بحث خانواده، جز به راحتي من و فرزندانش فکر نمي کرد و مي گفت حاضر نيست به خاطر موقعيت اجتماعي خودم و حرف مردم، از رفاه و آسودگي خانواده ام بزنم. اگر کسي از من توقع دارد گذشت و ايثار کنم. از حق خودم مي گذرم، اما مراعات خواست خانواده در حد مقدورات، خلاف شرع نيست.
منزلمان را با سليقه خودش و کمترين هزينه ساخت. او به جاي اينکه از سنگ استفاده کند، به کارگران گفت که ديوارها را با سيمان قرمز و سفيد و به صورت متناوب و به شکل لوزي درست کنند که از دور بسيار زيباتر از سنگ بود، به همين دليل خيلي ها مي گفتند که اينها خانه شان تشريفاتي است، در حالي که در واقع مصالحي که به کار برده بوديم سيمان ساده بود، منتهي آقاي بهشتي آدم بسيار با سليقه و با ذوقي بود و توانست با حداقل هزينه، زيباترين نماها را طراحي و اجرا کند.

او همين سليقه را در رنگ آميزي خانه هم به کار مي برد.
او خيلي رعايت حال مرا مي کرد. اوايل انقلاب يک وقت مي شد که به خاطرتراکم کارها، مهماناني سرزده به خانه ما مي آمدند. در اين گونه موارد، سرراه براي مهمانها غذاي آماده مي گرفت که من به زحمت نيفتم.
به رغم خستگي زياد، هميشه شاداب و سرحال وارد خانه مي شد. اول با من و بعد با همه بچه ها احوالپرسي مي کرد و بعد از من مي پرسيد، «امروز چه کرديد؟ مشکلي پيش نيامد؟ کمکي از دستم برمي آيد؟ بچه ها در کارهاي خانه کمکتان کرده اند؟» بعد هم مي گفتند، «بچه ها که هستند. بدهيد کارها را تا جايي که مي توانند انجام دهند. شما خودتان را به زحمت نيندازيد». او دائماً به بچه توصيه مي کرد که رعايت حال مرا بکنند و در کارها کمکم کنند که به زحمت نيفتم، بعد از انقلاب و پس از شروع ترورها، اتاقي را در منزل براي محافظان در نظرگرفته بوديم و تهيه غذاي آنها به عهده ما بود، او بلافاصله کسي را براي انجام آن امور استخدام کرد تا من به زحمت نيفتم. هر وقت هم مريض مي شدم. هم کارهايش را خودش انجام مي داد و از من پرستاري مي کرد و حتي گاهي غذا مي مي پخت.
او واقعاً انسان آزادمنش و منصفي بود و اصولاً حرف و عملش يکي بود. يک بار من از ارث پدري فرشي خريدم و آقاي بهشتي هيچ حرفي به من نزدند، هرچند اعتقاد داشتند که زندگيشان نبايد از مرز طلبگي خارج شود، اما اين را براي خود تجويز مي کردند و من کاملاً آزاد بودم مطابق نظر ايشان عمل کنم يا نکنم. در هر حال، بعد از چند ماه از خريد فرش پشيمان شدم و آن را فروختم.
هرگز به ياد ندارد يک کلمه تحقيرآميز به من گفته باشد. او هر ماه ده درصد حقوقش را به من مي داد و مي گفت، «خانم! اين غير از مخارج خانه است و به شما تعلق دارد. هر جور که دوست داريد خرج کنيد». او مي دانست که من به بسياري از امور مقيد هستم و ممکن است بعضي از چيزهايي را که مي خواهم، از خرج خانه نخرم و به همين دليل اين پول را در اختيار شخص من قرار مي داد. هرگز نشد که قبل از من به سراغ بچه ها برود. او هميشه وقتي وارد خانه مي شد. اول احوال مرا مي پرسيد و سپس با ديگران صحبت مي کرد.
اصرار عجيبي داشت که من درس بخوانم و برايم وقت مي گذاشت و در يادگيري درسها کمکم مي کرد تا آماده شرکت در امتحانات بشوم، و بعد هم به عليرضا گفت به من رانندگي، ياد بدهد، نوبت به امتحان کتبي رانندگي هم که رسيد، تستهاي چهار جوابي را با من کار مي کرد که قبول بشوم.
او به من اختيارات زيادي داده بود و حتي موقعي که مي ديد زياد در خانه مي نشينم، مي گفت، «خانم! ازجا بلند شويد و از فرصت ها استفاده کنيد. از خانه بيرون برويد، گردش کنيد و به دوستان و اقوام سر بزنيد، زياد درخانه نشستن، انسان را افسرده مي کند». صبح هاي جمعه با بچه ها به اطراف ولنجک مي رفتيم و پياده روي مي کرديم و او اصرار داشت که من حتماً همراهشان بروم.
به نشاط من و بچه ها خيلي توجه داشت. در آن دوران محيط هاي تفريحي، خيلي براي خانواده هاي مذهبي مناسب نبود. او ما را سوار ماشين مي کرد و به اطراف تهران جاهاي خلوت و خوش آب و هوا مي برد و يکي دو ساعتي قدم مي زديم. براي بچه ها شيريني و بستني مي خريد و با آنها بازي مي کرد تا خستگي هفته از تنشان بيرون برود و براي درس هفته بعد آماده باشند.
اگر در سفري امکان داشت که ما را ببرد، هرگز ترديد نمي کرد، حتي در سفرهاي کاري هم ما را مي برد و در آنجا اگر شده نصف روز را با ما صرف کند، اين کار را مي کرد. مثلاً وقتي در مشهد قرار بود با علماي برجسته آنجا ديدار کند، چند روز را هم به خانواده اختصاص مي داد و در آن ساعات، اگر هم دعوتش مي کردند، نمي رفت.
در خانه صندوق قرض الحسنه اي درست و بچه ها را تشويق کرده بود که در آن پولي بگذارند و بعد هم روي حساب و کتاب دقيقي وام بدهند. دفترچه هاي کوچکي را هم براي پرداخت اقساط درست کرده و به بچه ها داده بود، عليرضا هم مسئول دريافت و پرداخت بود. کتابخانه خانه هم حساب و کتاب داشت و کساني که مي خواستند از آن استفاده کنند کارت عضويت داشتند و کتابهايي هم که به امانت داده مي شدند، در دفتري ثبت مي شدند.
طوري با بچه ها رفتار مي کرد که هميشه احساس مي کردند حرف خيلي مهمي زده يا کار خيلي مهمي کرده اند و به اين ترتيب، اعتماد به نفس بچه ها را تقويت مي کرد تا بتوانند مستقل فکر کنند و راحت حرفشان را بزنند و نظر بدهند، يک بار براي اين که علي رضا را که هشت ساله بود، تشويق کند، کتابي را به او داد و از او خواست نظرش را درباره کتاب بگويد. کتاب پر از فکاهيات بود. وقتي از علي رضا پرسيد کتاب چطور بود، او با شهامت گفت، «کتاب را خواندم، خيلي چيزهاي بي تربيتي در آن نوشته شده است!» او حتي به بچه ها اين شهامت را داده بوده در مواقعي که با نويسنده کتابي هم مواجه مي شدند، نظرشان را محکم و مؤدبانه بيان کنند.
او هميشه به بچه ها توصيه مي کرد که با اهل فن مشورت کنند. موقعي که محمدرضا مي خواست به دانشگاه برود با او صحبت و به او توصيه که با بعضي از دوستان پزشک مشورت کند. هميشه سعي مي کرد بچه ها را طوري بار بياورد که خودشان راهشان را انتخاب کنند.
مراکز تفريحي بيرون از خانه معمولاً جو سالمي نداشتند، براي همين، او تا جايي که امکان داشت وسايل تفريح بچه ها را در خانه فراهم مي کرد. مثلاً آپارات نمايش فيلم هشت ميلي متري خريده بود که بچه ها در خانه فيلم تماشا کنند يا براي پسرها وسايل نجاري خريده بود. در زيرزمين خانه هم برايشان ميز پينگ پنگ گذاشته بود. نوارهاي متعدد قرآن، ماشين تايپ، دوچرخه و موتورسيکلت و خلاصه هر چه که در وسعش بود براي بچه ها مي خريد که خيلي نيازمند رفتن به مراکز تفريحي نباشند. جمعه ها را هم که کلاً به آنها اختصاص مي داد. وقتي هم که بچه ها پاي تلويزيون مي نشستند با لحن مهرباني مي گفت، «حيف نيست هواي به اين خوبي و گل و سبزه باغچه را کنار بگذاريد و پاي تلويزيون بنشينيد؟ بعد هم بچه ها را تشويق مي کرد که در باغباني و چيدن علفهاي هرز باغچه کمکش کنند همه قصد او اين بود که بچه ها با طبيعت مأنوس باشند و به تلويزيون عادت نکنند.
کارهاي خانه را بين بچه ها تقسيم کرده بود و در اين ميان کار زنانه و مردانه وجود نداشت. پسرها هم درست مثل دخترها به موقعش ظرف مي شستند و خانه را جارو و گردگيري مي کردند، اما خريد بيرون را يا خودش انجام مي داد يا پسرها.
اغلب پولهايي را که صرف کمک به مبارزان کشور و تشکل هاي دانشجويي مي کرد، از درآمد خودش بود، درحالي که حق تصرف در وجوهات و خمس را داشت، اما هيچ وقت براي چنين اموري، آنها را صرف نمي کرد و هرگز براي مصارف شخصي يا خانوادگي، دست به اين پولها نزد.
گاهي اوقات وقتي به خانه مي آمد و مي ديد که من افسرده هستم. به هر نحوي که بود کاري مي کرد که من از آن حال دربيايم. مثلاً يادم هست زماني که براي دخترمان جهيزيه تهيه مي کرديم، پولي به من داد و گفت، «بلند شويد خانم! برويد و برايش جهيزيه تهيه کنيد». و به اين ترتيب مرا از حالت افسردگي بيرون مي آورد.
منزل که مي آمد هميشه بحثهاي مفيد بود و کتاب و مطالعه، اصلاً حساب اين نبود که دورهم جمع بشوند و دروغي بگويند و غيبتي بکنند و يا شوخي هاي بي معني بکنند. حتي حاضر نمي شد که کوچک ترين حرفي را که پشت سر دشمنش هم زده مي شد، بشنود. به محض اين که کسي غيبت مي کرد، اخم مي کرد و مي گفت، «حرف ديگري نيست بزنيم؟ اگر حرفي نداريد برويد دنبال کاري يا مطالعه کنيد. من حاضر نيستم در حضورم حرف کسي زده شود. به جاي غيبت از خدا بخواهيد به راه راست هدايتش کند». با اين که همه به او دشنام مي دادند عليه او حرف مي زد، هرگز قلب و وجدانش قبول نکرد پشت سر آنها حرف بزند.
ما مثل دو شريک بوديم، او برادري نداشت و هميشه به من مي گفت، «تو پشتيبان من هستي، هر کاري را که مي خواستم بکنم، اگر تو نبودي که کمکم کني، نمي توانستم به ثمر برسانم». هرجا مي رفتيم با هم بوديم، حتي مسافرتها را تنها نمي رفت، چه وقتي که در آلمان بوديم چه در اينجا، هرجا مي رفت مي گفت، «تو هم بايد باشي، تو فقط همسر من نيستي، بلکه دلگرمي من هستي». من هيچ وقت مانع فعاليت هاي او نشدم. در آلمان گاهي مي شد که تا ساعت سه بعد از نصف شب برنامه و سمينار داشت، ولي هيچ وقت نشد که من بگويم، «حق ما چه شد؟» هميشه از اين که فعاليت مي کند، خوشحال بودم و هر وقت هم مي گفت که از حق شما گرفته مي شود، مي گفتم از خدا مي خواهم که در اين راه ها برويد، دلم نمي خواهد بياييد پيش من بنشينيد و بگو و بخند کنيد و ما سرگرم کنيد. خود او هم هيچ وقت اهل اين حرفها نبود.
تقريباً از سن 23سالگي که در قم بود، پاي درس امام مي رفت، البته درسهاي ديگر را هم مي رفت، ولي علاقه خاصي به امام داشت. در عاشورايي که امام را دستگير و بعد هم تبعيد کردند. موقعي که مي خواست از خانه بيرون برود، گفت، «شايد شب برنگردم». گفتم، «چرا؟» گفت «اگر امام را بگيرند و بدانم که ديگر اينجا نيستند و نمي توانند کار کنند، نمي توانم تحمل کنم». آن شب امام را شبانه دستگير کردند. از آن ساعت به بعد حتي يک ساعت هم راحت نبود و دائماً به امام فکر مي کرد، مرتب از ترکيه و نجف از طرف امام، به صورت مخفيانه برايش نامه مي آمد، دوبار هم براي ديدن امام به نجف رفت. موقعي هم که در اروپا بوديم، دائماً به جوانها مي گفت، «ببينيد امام چه مي گويند، همان کار را بکنيد. ما بايد راهي را برويم که امام مي روند. بايد هميشه پشتيبان ايشان باشيم و يک دقيقه هم از ايشان غفلت نکنيم».
ازطرف چهار مرجع تقليد، از آقاي بهشتي دعوت شده بود که مرکز اسلامي هامبورگ برود و مسجد آنجا را که بنيانگزارش مرحوم آيت الله بروجردي بود، تحويل بگيرد، چون آقاي محققي که امام جماعت آنجا هم بود، مسجد را رها کرده و آمده بود. آن روزها منصور ترور شده بود و ساواک خيلي به ما فشار مي آورد و مي گفت که آقاي بهشتي، عامل اصلي ترور منصور است. چون در منزل، جلسات زيادي تشکيل مي شدند که اعضاي آن براي پيشبرد نهضت فعاليت مي کردند و ساواک هم همه اين کارها را از چشم او مي ديد. آقاي بهشتي که به هامبورگ رفتند، ما اينجا مانديم تا او کارها را سروسامان بدهد و بعد ما راه بيفتيم. ساواک تا چهارماه اجازه خروج به ما نداد و سرانجام هم آيت الله خوانساري با هزار سختي و مشکل، هر طور بود ما را روانه کردند.
در اولين نماز جماعتي که به امامت آقاي بهشتي در مسجد هامبورگ خوانده شد، سه هزار نفر شرکت کردند که براي همه عجيب بود. اول اسم آنجا مسجد ايرانيان بود که آقاي بهشتي آن را به «مرکز اسلامي هامبورگ» تبديل کرد و از آن پس از همه مليت ها به آنجا مي آمدند.
بعد از انقلاب دائماً خانه ما جلسه داشتند. آقاي طالقاني، آقاي مطهري، آقاي باهنر، آقاي خامنه اي چندين ساعت جلسه داشتند.

قبل از انقلاب معمولاً کارهايشان و جلساتشان مخفي بود. جوانها شبهاي چهارشنبه مي آمدند و با عنوان تفسير قرآن، گاهي جلساتشان تا 2بعد از نيمه شب طول مي کشيد. در اين جلسات به امام نامه مي نوشتند يا نوار پر مي کردند و مي فرستادند، مي نشستند و با جوانهاي پرشور و متفکر مشورت مي کردند چه کنند تا انقلاب، بهتر پيش برود. کساني که در خط امام بودند تا آخر در خط امام ماندند، هميشه با هم بودند و با هم کار مي کردند. اصلاً منزل ما جاي اين جور جلسات بود. جاي ديگر نبود. مهماني نبود که جمع شوند، بگويند و بخندند و سورچراني کنند، من هيچ وقت نديدم که آقاي بهشتي با کسي غير از کاري که براي اسلام باشد، دور هم جمع شوند و من هم هميشه از همه مسائل و برنامه هاي او خبر داشتم.
آقاي بهشتي از قبل از انقلاب دنباله روي امام بود. همه هم اين را خوب مي دانستند و او را خوب مي شناختند. چهره شاخصي بود. پنهان نبود که بعد پيدا شود، ولي وقتي سيل تهمتهاي ناروا بر سرش ريخت، خيلي ها باورشان شد. هر وقت هم مي گفتم،«آقا! برويد و در راديو و تلويزيون جواب تهمتها را بدهيد». مي گفت، «چرا بروم خاطر مردم را از راديو و تلويزيون تلخ کنم؟ چه بگويم؟ من درد دلم را با خدا مي کنم. خدا خودش همه کارها را درست مي کند». بعد از شهادت او، دوست و دشمن گريه کردند، خيلي ها آمدند و از من خواستند اگر او را در خواب ديدم، حلال بودي بطلبم، من که او را مي شناسم، مي دانم همه را بخشيده است. او براي تعريف و تکذيب کسي کار نمي کرد، براي خدا کار مي کرد و از هيچ کس نه گلايه اي داشت و نه انتظاري.
هفته ها مي گذشت و او به خاطر سخنراني و حل و فصل مسائل مردم به نقاط مختلف سفر مي کرد. وقتي به او مي گفتم، «مواظب خودتان باشيد». مي گفت، «خانم! من که يک جان بيشتر ندارم، و آن هم بايد در راه خدا صرف شود. شما مرا از مرگز مي ترسانيد؟» مي گفتم، نه والله! اين مردم هستند که دائماً تلفن مي زنند و مي گويند اگر خاري به پاي آقا برود، شما مسئوليد».
هميشه دلش مي خواست بين مردم و با مردم باشد. هيچ وقت نخواست زندگي راحتي داشته باشد، تا زماني که از دنيا رفت. لحظه اي از فکر بيچاره ها و ضعفا غافل نبود، هر چه فکر مي کنم و مي بينم چه موجود نمونه و عزيزي را از دست دادم. قدرش را ندانستيم، نه تنها براي من و بچه ها حيف شد که براي مردم هم حيف شد.
قبل از شهادت آقاي بهشتي، امام خوابي ديده بود و به ايشان هشدار داده بودند. نيمه شعبان بود که مي خواستيم براي ديدن مادر آقا به اصفهان برويم، آن روز او به ديدن حضرت امام رفت. موقعي که برگشت، ديدم خيلي ناراحت است، علت را پرسيدم، گفت، «امام گفته اند به اين سفر نرو و بيشتر مراقب خودت باش، » هر چه پرسيدم خواب امام چه بوده، به من جواب نداد. تا روز ختم او که خانم امام به منزل ما آمدند و من درباره خواب امام سئوال کردم. ايشان گفتند امام خواب ديده بودند که عبايشان سوخته است و به آقاي بهشتي گفته بودند، «شما عباي من هستيد، مراقب خود باشيد».
مهم ترين ويژگي آقاي بهشتي اين بود که از مرگ نمي ترسيد و هميشه هم با ما مي گفت، «از مرگ نترسيد و مرا هم نترسانيد، من از مرگ نمي ترسم و اگر شهادت نصيب من شود، با افتخار به زير خاک خواهم رفت.» او هميشه پيشتاز، بود در انقلاب و روزهاي تظاهرات هم جلوتر از همه، بلندگو را به دست مي گرفت و ما هر چه اصرار مي کرديم که، «آقا! تيرمي زنند». مي گفت، «بزنند، من نمي توانم ببينم مردم کشته مي شوند و در خانه بنشينم. بايد همراه اين مردم باشم. اگر شهيد شدم با مردم بشوم، اگر نشدم با مردم باشم». او از سن 18 سالگي و از زمان آيت الله کاشاني، در همه تظاهرات شرکت مي کرد و هرگز هم فکر نکرد که مي ترسم و از خانه بيرون نمي روم. او همه جا پيشتاز بود.
منبع:نشريه شاهد ياران، شماره 8.

مطالب مشابه