راه هاي کسب تقوا از منظر قرآن و روايات (2)

راه هاي کسب تقوا از منظر قرآن و روايات (2)

نويسنده: سيد کمال حيدري

برگزيدگان
به طور خلاصه، بايد گفت که آنها در واقع کساني اند که بر خدا توکل کرده اند. کار خويش را به خدا واگذارده و به قضاي الهي راضي شده اند و در برابر فرمان خدا سر تسليم فرود آورده اند؛ زيرا در دنيا، جز خير و نيکي چيزي نمي بينند و جز زيبايي چيزي مشاهده نمي کنند. بنابراين صفات پسنديده و اخلاق کريمه اي که با يکتاپرستي تناسب دارد، در وجودشان ريشه دوانده است واخلاق و مال خويش را، همه و همه براي خدا خالص کرده اند و اين است مفهوم اخلاص در دين براي کسب رضاي خداوند که مي فرمايد: ( أَلاَ لِلَّهِ الدِّينُ الْخَالِصُ ): (1) بدان که دين خالص و بي شائبه، مخصوص خداوند است و ( وَ مَا أُمِرُوا إِلاَّ لِيَعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ ): (2) به آنان فرمان داده شده است که تنها خداي را بپرستند و دين خود را براي او خالص گردانند و ( هُوَ الْحَيُّ لاَ إِلهَ إِلاَّ هُوَ فَادْعُوهُ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ ): (3) اوست زنده جاويد که خدايي جز او نيست، پس او را بخوانيد، در حالي که دين را تنها براي او خالص گردانيده ايد.
اينها همان پيامبران و ائمه (عليهم السّلام) هستند که بنا بر نص صريح قرآن، خداوند آنان را برگزيده است؛ يعني براي خويش انتخاب کرده و خالص گردانده است. هم او که مي فرمايد:
( وَ اجْتَبَيْنَاهُمْ وَ هَدَيْنَاهُمْ إِلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ‌ ): (4) آنان را برگزيديم و به راه راست هدايت کرديم و ( هُوَ اجْتَبَاکُمْ وَ مَا جَعَلَ عَلَيْکُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ ): (5) اوست که شما را برگزيده و در دين، هيچ دشواري و سختي برايتان قرار نداد.
از ويژگي هاي اين گروه، آن است که درباره پروردگار حقايقي را مي دانند که ديگران از آن بي خبرند. خداوند سبحان در تأييد اين امر مي فرمايد:
( سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ‌ * إِلاَّ عِبَادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ‌ ): (6) خداوند از آنچه که [ کافران ] مي گويند، پاک و منزه است. مگر آنچه که بندگان مخلص خدا [ درباره او ] مي گويند [ که آن سزاوار ذات اوست ].
عشق به خداوند آنان را وامي دارد که جز اراده خداوند، چيزي نخواهند و حضرت امام صادق (عليه السّلام) در روايتي که ذکر کرديم، بدان اشاره فرموده اند:
« اين مقام و منزلتي پوشيده است که جز پاکان، کسي آن را درک نخواهد کرد » و قرآن کريم در معرفي انسان هاي پاک و مطهر فرموده است:
( إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَکُمْ تَطْهِيراً ): (7) همانا خداوند اراده فرموده که پليدي و ناپاکي را از شما اهل بيت دور گرداند و شما را پاک و مطهر قرار دهد.
ما در کتاب عصمت درباره ي اينکه آيه شريف مذکور تنها به پيامبر اکرم، علي، فاطمه، حسن و حسين ( صلوات الله و سلامه عليهم ) اختصاص دارد، به تفصيل سخن گفته ايم.
آلوسي در تفسير اين آيه شريف آورده است:
تعداد رواياتي که نقل مي نمايند که پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) علي و فاطمه و دو فرزند ايشان (رضي الله تعالي عنهم) را در زير عباي خود گردآورد و فرمود: « اللهم هؤلاءِ أهل بَيتي » ( خداوندا! اهل بيت من اينان هستند ) و بر آنها دعا کرد و ام سلمه ( همسر پيامبر ) را در کنار آنان قرار نداد، بيشتر از آن است که قابل شمارش باشد و نشان مي دهد که معناي خاصي از عبارت اهل بيت مورد نظر است و تنها کساني را شامل مي شود که در زير عبا بودند؛ يعني همسران پيامبر مورد نظر نيستند. (8)
فخر رازي در تفسير آيه شريف: ( قُلْ لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى ): (9) [ اي پيامبر! ] بگو: من [ در برابر رسالت و وظيفه خود ] اجر و مزدي از شما نمي خواهم؛ مگر دوستي و محبت خاندانم را، آورده است:
به عقيده ي من آل محمد (صلي الله عليه و آله و سلم) کساني هستند که رشته پيوند محکم تري با او دارند. پس کساني پيوند نزديک تر و کامل تري با آن حضرت دارند، آل او محسوب مي شوند و ترديدي نيست که فاطمه، علي، حسن و حسين نزديک ترين پيوند و رابطه را با ايشان داشته و اين مطلب در احاديث متواتر آشکار است. پس معقول آن است که آنها آل پيامبر باشند. (10)
اما اين بدان معنا نيست که پيمودن راه عشق به خداوند، براي ديگر افراد غير ممکن است، بلکه انسان هاي مؤمن نيز مي توانند براي ارتقا و صعود به درجاتي از عشق به خدا، نفس خويش را رياضت و تمرين دهند؛ براي مثال، بايد در هنگام انجام عبادت، خواندن نماز و دعا، فقط ثواب و پاداش اعمالي را که انجام مي دهد در نظر نگيرد، بلکه به نفس عمل و محتواي عبادت توجه نمايد و بداند که هدف از انجام عبادت، بيش از هر چيز کسب رضاي خداوند است. بدين ترتيب انسان مؤمن مي تواند با تکرار اين روش، به ويژگي ها و شرايطي دست يابد که او را در رسيدن به هدف ياري کند.
البته رسيدن به مقام عصمت و طهارت که ويژه اصحاب کساء (عليهم السّلام) است براي هيچ کس ديگر امکان پذير نيست. حضرت اميرالمؤمنين مي فرمايد:
« هيچ يک از افراد اين امت با آل محمد (صلي الله عليه و آله و سلم) قابل مقايسه نيست و هيچ کس با آنان برابر نخواهد شد ». (11)

درستي روش هاي سه گانه
بايد دانست که روش هاي سه گانه کسب تقوا، همگي به عبادت صحيح و قابل قبول منتهي مي شوند؛ اما چنان که در روايات پيش گفته آمده، عبادت آزادگان، افضل عبادات است. بديهي است کاربرد صفت تفضيلي در اينجا نشان مي دهد که دو نوع ديگر عبادت نيز داراي فضل و کمال است؛ اما نوع سوم برتر و « افضل » مي باشد و اين حقيقتي است که هم فقها و هم متکلمان بدان تصريح کرده اند. علامه مجلسي در کتاب مرآة العقول در اين باره مي گويد:
نتيجه آنکه هر سه نوع اين عبادت ها صحيح و مستوجب ثواب و پاداش است؛ اما عبادت افراد ديگر مانند رياکاران و… اصولاً عبادت نبوده و در اين تقسيم بندي قرار نمي گيرد. (12)
سيد يزدي در کتاب عروه الوثقي مي گويد:
هدف افراد از اطاعت فرمان خداوند پنج نوع است:
نخستين هدف ( که برترين آنها مي باشد ) آن است که خداوند را عبادت کند به دليل آنکه او شايسته عبادت و پرستش است و اميرالمؤمنين (عليه السّلام) در اشاره به اين معني فرموده اند: « پروردگارا! من تو را از ترس آتش، يا به اميد پاداش عبادت نمي کنم، بلکه تو را مي پرستم، زيرا پرستش سزاوار توست ».
هدف دوم، شکرگزاري در برابر نعمت هاي بي شمار خداوند است.
سومين هدف، کسب رضاي خداوند و دوري از غضب و ناخشنودي اوست.
هدف چهارم، تقرب و نزديکي به پيشگاه خداوند است.
هدف پنجم، اميد کسب ثواب و رهايي از کيفر است که انسان را به اطاعت از فرمان خداوند وا مي دارد. (13)
اگر بخواهيم اين پنج مرحله را با يکديگر مقايسه کنيم، قاعده ي مشهور « حَسنَاتُ الابَرارِ سَيِّئاتُ المُقَربَّين » ( امال خير برخي از نيکوکاران، براي مقربان درگاه خداوند گناه محسوب مي شود ) بر آن صدق مي کند؛ زيرا آنان که به درجه عشق به خدا و شکرگزاري به درگاه او دست يافته اند، عبادتي را که از روي ترس يا طمع باشد، از شرک خفي تهي نمي دانند و آن کس که خداوند را از ترس عذاب عبادت مي کند، در واقع او را وسيله اي براي دفع عذاب خود قرار داده است. همچنين کسي که به اميد پاداش خدا را عبادت مي کند، خداوند را وسيله اي براي رسيدن به پاداش نعمت قرار داده و اگر راه ديگر براي رسيدن به هدف مي يافت، چه بسا خداوند را عبادت نمي کرد و در پي شناخت و معرفت او بر نمي آمد. از طرفي، با توجه به حديث نقل شده از حضرت امام صادق (عليه السّلام) مبني بر اينکه « آيا دين چيزي جز عشق است؟ » و فرمايش ايشان در حديثي که نقل کرديم: « من خدا را از روي عشق به او عبادت مي کنم و اين منزلت جايگاهي است که جز پاکان کسي بدان دست نمي يابد » و نيز با توجه به اينکه عاشقان خدا، به دليل دوري از هواي نفس و تعلقات مادي، به پاکي و طهارت حقيقي دست يافته اند، مي توان نتيجه گرفت که اخلاص در عبادت، جز از طريق عشق به خداوند ممکن نيست. (14)
قرآن کريم در اشاره به اين حقيقت مي فرمايد: ( وَ ما يُؤمِنُ أَکثَرُهُم بِالله إلّا وَهُم مُشرِکُون ): (15) بسياري از انسان ها ايمان نمي آورند، مگر آنکه [ پس از ايمان به نوعي ] شرک مي ورزند که نشان مي دهد بسياري از اهل ايمان نيز از شائبه شرک خفي در امان نيستند.
ممکن است اين پرسش پيش آيد که چطور ممکن است انسان، هم ايمان و هم شرک را در وجود خود داشته باشد، حال آنکه ايمان و شرک دو صفت متضادند که در يکجا جمع نمي شوند؟
در پاسخ، بايد گفت که ماهيت حقيقي ايمان به خدا و شرک ورزيدن به او، آن است که « ايمان » عبارت است از دلبستگي کامل به خدا و تسليم در برابر حقيقت واجب الوجود و شرک عبارت است از دلبستگي به غير خدا. هر چند که بدون اراده او هيچ مالکيتي براي آن متصور نيست.
پس ممکن است انسان به زندگي فاني دنيا و زيورهاي پوچ آن دل بندد و حقيقت را به کلي فراموش کند، همچنان که ممکن است انسان از هر چه که او را غير خدا مشغول مي سازد جدا شود و يکسره به سوي او رو کند، او را به ياد آرد و از او غافل شود. در ذات و صفات به هيچ چيز جز او نگرايد و جز اراده او چيزي نخواهد، همانند اولياي مخلص خداوند.
اما در فاصله ميان اين دو حالت، درجات و مراتب متعددي وجود دارد که با نزديکي به يک سو و دوري از طرف ديگر، تفاوت آن آشکار مي شود. اين گونه است که هر دوي اين مراتب ( ايمان و شرک ) ممکن است در يک شخص وجود داشته باشد.
گواه اين مدعا آن است که در اخلاق، رفتار و صفات اشخاص، اعمالي را مي بينيم که با عقايد و باورهاي درست يا نادرست آنان منافات دارد؛ براي مثال، شخصي که ادعاي ايمان دارد، از سختي ها و مصيبت هايي که بر سرش مي آيد، هراسان مي شود و لرزه بر اندامش مي افتد؛ در حالي که مي داند هيچ نيرويي جز خداوند در جهان تأثيرگذار نيست. يا اينکه عزت و کرامت را از غير خدا اميد دارد؛ در حالي که فرموده خداوند را بر زبان مي آورد که: ( إِنَّ العِزَّهَ لِلّهِ جَميعاً ): (16) عزت و بزرگي، همه از آن خداوند است و يا در طلب روزي و رزق خود، به هر دري مي زند؛ حال آنکه خداوند روزي انسان را تضمين کرده است. يا اينکه از فرمان خدا سرپيچي مي کند و پرده حيا را مي درد؛ در حالي که مي داند خداند آنچه در وجود اوست آگاه است، گفته او را مي شنود و عمل او را مي بيند و هيچ امري در آسمان و زمين از ديده او پنهان نمي ماند. بنابراين منظور از شرک، برخي از درجات آن است که در کنار ايمان وجود دارد و در اصطلاح علم اخلاق، آن را شرک خفي مي نامند. (17)
اگر اين آيه را در کنار آيه ديگري که مي فرمايد: ( إِنَّمَا الْمُشْرِکُونَ نَجَسٌ ): (18) مشرکان، نجس و ناپاک هستند، قرار دهيم نتيجه مي گيريم که شرک، نوعي نجاست و ناپاکي است و بدون شک منظور از آن، نجاست باطني و معنوي است که پليدي و بدطينتي نام دارد؛ اما اينکه منظور از آن، نجاست ظاهري، جسمي و محسوس باشد، جاي بحث است. عده اي از محققان و علماي بزرگ، از جمله سيد شهيد محمدباقر صدر (قدس سره) در مباحث فقهي خود تصريح کرده اند که منظور از اين آيه، نجاست ظاهري و جسمي نيست. (19)
چنان که راغب اصفهاني نيز در اشاره به همين مطلب آورده است:
نجاست به معناي پليدي و ناپاکي و بر دو نوع است: يک نوع که با حواس ظاهري قابل درک است. نوع ديگر که با بينش و فهم باطني درک مي شود و خداوند نيز همين نوع نجاست را به مشرکان نسبت داده و فرموده است: ( إِنَّما المُشرِکُونَ نَجَسٌ ). (20)
بنابراين اگر شرک به خداوند، نوعي نجاست و پليدي باشد و موجب آلودگي قلب و روح انسان گردد، نياز به پاک کننده اي دارد که آن را بزدايد و اين عامل زداينده، همان است که در آيه شريف: ( وَ سَقَاهُمْ رَبُّهُمْ شَرَاباً طَهُوراً ): پروردگارشان به آنان شرابي پاک نوشاند، بدان اشاره شده و حضرت امام صادق (عليه السّلام) نيز در تفسير آيه فرموده است: « آن شراب مؤمنان را از هر چه جز خدا، پاک مي کند ».

دفع رذايل، رفع رذايل
از نتايج عشق به خداوند، آن است که اين عشق « چه بسا انسان را به سوي اموري سوق مي دهد که عقل عامه مردم آن را به عنوان ملاک اخلاق و رفتار اجتماعي نمي پسندد و فهم عموم مردم که مبناي واجبات و تکليف ديني عامه است، آن را صحيح نمي داند؛ چرا که مقتضيات عقل و عشق با هم متفاوت است ». (21) از اين رو اميرالمؤمنين (عليه السّلام) در توصيف متقين مي فرمايد:
« هر کس آنان را بنگرد، گمان مي کند بيمار هستند؛ حال آنکه آنها مرضي ندارند. مردم مي پندارند که آنها عقل از کف داده اند؛ حال آنکه انديشه ي واقعه اي عظيم [ قيامت ]، هوش از سر آنان ربوده است ». (22)
نخستين گروه پرهيزکاران، ويژگي هاي منحصر به فردي دارند که در دو گروه ديگر مشاهده نمي شود، چرا که مبنا و اساس تقوا در گروه اول، عشق به خداست، نه حب نفس.
عامل اصلي اين تفاوت، آن است که در مسير الهي، « تربيت انسان به گونه اي صورت مي گيرد که با بهره گيري از علوم و معارف الهي، ديگر جايي براي صفات رذل و ناپسند در وجود او باقي نمي ماند. به عبارت ديگر، صفات ناپسند به طور کلي از جود او ريشه کن مي شود، نه اينکه به صورت موقت از او دور شود ». (23)
در توضيح اين مطلب، بايد گفت که تهذيب نفس و کسب تقوا، گاهي از طريق قرار دادن مانعي در برابر صفات ناپسند ممکن مي شود که آن را « دفع » مي ناميم. اما گاهي اين کار از طريق ريشه کن نمودن زمينه هاي بروز پليدي صورت مي گيرد که آن را « رفع » نام نهاده ايم.
براي مثال، انسان در دنيا در جست و جوي مقام، منصب، نام نيک و عزت و آبرو بر مي آيد و گمان مي کند، همان طور که خداوند متعال مي تواند اين خواسته هاي او را برآورده سازد، ديگران نيز مي توانند چنين کاري را انجام دهند. بنابراين ممکن است بنابر اقتضاي طبع خويش، به سوي افرادي که گمان مي کند قدرت اين کار را دارند، گرايش پيدا کند.
در اين هنگام، هشداري که از سوي خداوند مبني بر زيان کاري و کيفر اخروي به او مي رسد، او را از اميد بستن به مردم باز مي دارد يا اينکه تشويق به پاداش اخروي، يادآوري محدود بودن و پايان يافتن نعمت هاي دنيوي و لزوم توجه به نعمت هاي برتر و دائمي که در نزد خداوند متعال است، مانع او مي شود، که خداوند مي فرمايد: ( مَا عِنْدَکُمْ يَنْفَدُ وَ مَا عِنْدَ اللَّهِ بَاقٍ ): (24) آنچه در نزد شماست، پايان مي يابد، اما آنچه که در نزد خداست، پايدار و ماندگار است.
در چنين حالتي، آنچه موجب توجه دل به غير خدا مي گردد، وجود دارد؛ اما عامل بازدارنده اي که همان ترس از کيفر يا اميد به پاداش برتر است. مانع از تأثيرگذاري آن مي شود، مانند تکه کاغذ نمناکي که در مجاورت آتش نمي سوزد در حالي که عامل سوزاننده ( آتش ) وجود دارد؛ اما نمناک بودن کاغذ مانع از تأثير آن مي شود.
اين نکته مهم ترين انگيزه ي تهذيب نفس بر اساس توجه به اهداف اخروي است. در مقابل، روش عشق الهي بر اساس ريشه کن نمودن عواملي که موجب توجه انسان به غير خدا مي گردد، شکل گرفته است و جز رضاي خدا، هدف و عامل ديگري وجود ندارد که لازم باشد موانعي، همچون بيم و اميد، تأثير آن را از بين ببرد.
رسيدن به اين مرحله از راه علم و معرفت نسبت به خداوند متعال امکان پذير است. از اين رو، پويندگان اين راه، درباره خداوند حقايقي را مي دانند که ديگران از آن بي خبرند. « همچنين، آثار عملي اين نوع معرفت نيز با ديگر علوم و معارف متفاوت است ». يعني اين نوع معرفت، انسان را به صورت دائم و قطعي از زشتي ها دور کرده، به سوي بايسته ها سوق مي دهد؛ حال آنکه ديگر علوم چنين خاصيتي ندارند. خداوند متعال مي فرمايد:
( وَ جَحَدُوا بِهَا وَ اسْتَيْقَنَتْهَا أَنْفُسُهُمْ ): (25) [ آيات خدا ] را انکار کردند، در حالي که ضميرشان [ به درستي آن ] يقين پيدا کرده بود و ( أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَى عِلْمٍ ): (26) آيا ديدي کسي را که هواي نفس خويش را خداي خود قرار داد و خداوند او را به وسيله علم گمراه کرد و فرمود: ( فَمَا اخْتَلَفُوا إِلاَّ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْياً بَيْنَهُمْ ): (27) آنها با يکديگر اختلافي پيدا نکردند، تا آن گاه که به علم دست يافتند و از روي گردن کشي، به تفرقه و اختلاف رسيدند.
از سوي ديگر آيه شريف: ( سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ‌ * إِلاَّ عِبَادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ‌ ): (28) ذات خداوند از آنچه که [ مشرکان ] مي گويند منزه است. مگر آنچه که بندگان مخلص خدا بگويند [ که آنکه سزاوار خداوند است ]، بيانگر آن است که هر چند بندگان مخلص خدا، يعني پيامبران و ائمه (عليهم السّلام) معارف مربوط به اسماء و صفات خداوند را با جملاتي بيان کرده و به گوش ما رسانده اند، افزون بر آن، ما خود نيز از طريق دليل و برهان بدان دست يافته ايم؛ اما مفهوم اين آيه، ساحت کبريايي خداوند را از توصيفاتي که ما درباره آن بيان مي کنيم منزه دانسته است، در حالي که وصف اولياي مخلص خدا درباره ذات او را تأييد کرده است؛ زيرا علم و معرفتي که اولياي مخلص از آن برخوردارند، با علم ديگران متفاوت است، هر چند نتيجه ظاهري هر دو علم يکسان به نظر مي رسد.
افزون بر آن، نتيجه مي گيريم که وجود اين معرفت در اولياي خدا، « اختيار » را که از ويژگي هاي طبيعت انسان است، از آنان سلب نمي کند و آنها را به وادي جبر و اضطرار نمي کشاند، چرا که علم و آگاهي خود يکي از عوامل « اختيار » و « اراده » است. هر چه علم و آگاهي شخص کامل تر باشد، اختيار و اراده اش قوي تر خواهد بود؛ چنان که انسان اگر يقين پيدا کند که مايع موجود در يک ظرف، سم کشنده است، قطعاً به اختيار خود از نوشيدن آن خودداري خواهد کرد.
از طرفي آيه شريف: ( وَ اجْتَبَيْنَاهُمْ وَ هَدَيْنَاهُمْ إِلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ‌ * ذلِکَ هُدَى اللَّهِ يَهْدِي بِهِ مَنْ يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَ لَوْ أَشْرَکُوا لَحَبِطَ عَنْهُمْ مَا کَانُوا يَعْمَلُونَ‌ ): (29) و آن [ پيامبران ] را برگزيديم و به راه راست هدايت کرديم، اين هدايت خداوند است که هر کدام از بندگان را که بخواهد با آن هدايت مي کند و اگر آنها به خداوند شرک بورزند، اعمالي که انجام داده اند باطل و بيهوده خواهد بود، نشان مي دهد که اولياي خدا (عليهم السّلام) حتي اختيار و امکان شرک ورزيدن به خداوند را نيز دارند، هر چند وجود هدايت الهي و عنايت خاص خداوند، آنان را از اين کار باز مي دارد. آياتي نظير ( بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ ): (30) [ اي پيامبر ] آنچه را که از سوي خداوند بر تو فرو فرستاده شده، ابلاغ کن که اگر اين کار را نکني، رساله خدا را به انجام نرسانده اي، نيز بيان گر همين اراده و اختيار است.
بنابراين، انسان معصوم به اراده و اختيار خود از انجام گناه خودداري مي کند؛ اما وقتي مي گوييم خودداري معصومين از گناه، نتيجه ي عظمت الهي است، همانند آن است که خودداري مؤمنين غير معصوم از گناه را نتيجه توفيق الهي بدانيم.
در عين حال، اين گفته با مفهوم آياتي که دوري پيامبران و امامان (عليه السّلام) را به تأييد روح القدس مي داند نيز منافاتي ندارد. نسبت دادن دوري پيامبر از گناه به روح القدس، همانند نسبت دادن دوري مؤمنان از گناه به روح الايمان است:
( أُولئِکَ کَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمَانَ وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ ): (31) [ خداوند ] در دل هاي آنان ايمان را نگاشته و روحي را از جانب خود به تأييد آنان فرستاده است. همچنان که نسبت دادن گمراهي ها و گناهان به وسوسه هاي شيطان، منافاتي با نسبت دادن گناه به اراده و اختيار انجام دهنده ي آن ندارد. (32)

تفاوت ميان عصمت و عدالت
بدين ترتيب، عصمت و عدالت با يکديگر تفاوت پيدا مي کنند. با وجود اينکه هر دوي آنها مانع از انجام معصيت مي شوند؛ اما عصمت امکان انجام آن را نيز از بين مي برد؛ حال آنکه در عدالت چنين نيست. اين تفاوت، به نوع علم و معرفت معصومين (عليهم السّلام) مربوط مي شود؛ زيرا علم و آگاهي آنان با علوم و معارف ديگران که اکتسابي است و قابليت تعليم و تعلم دارد، متفاوت است. همچنان که تفاوت ميان پرهيزکاران گروه اول با دو گروه ديگر، به نوع علم و ادراک آنان مربوط مي شود، نه به شدت و ضعف يا ميزان تأثيرگذاري آن.
به بيان ديگر، توجه و اهتمام انسان به برخي نيروها و گرايش هاي موجود در نفس خويش، موجب دوري از ديگر تمايلات مي شود؛ چنان که انسان پرهيزکار تا زماني که به فضيلت پرهيزکاري توجه دارد، بر مسير آن استوار بوده و به سوي تمايلات شهواني خويش گرايش پيدا نمي کند؛ اما ممکن است شعله ورشدن آتش غرايز و روي آوردن به اين گونه تمايلات غريزي، گاهي او را از به ياد آوردن فضيلت پرهيزکاري دور سازد و نيروي تقوا را در او تضعيف کند تا آنجا که برخلاف مسير تقوا گام برداشته به ارضاي تمايلات خويش بپردازد. ديگر ابزار شعور و احساس انسان نيز همين حالت را دارد و گرنه انسان تا زماني که يکي از علل تأثيرگذاري و رفتار او پابرجا باشد و مانعي بر سر راه آن به وجود نيايد، از فرمان و حکم آن علت سرپيچي نخواهد کرد. پس انحراف و سرپيچي از حکم تقوا بر اثر مغلوب شدن عامل پرهيزکار و کم رنگ شدن آن در برابر ساير علل خواهد بود.
اما موهبتي الهي که آن را عصمت الهي مي ناميم، عبارت است از: نوعي علم و شعور و آگاهي که با ديگر انواع علوم متفاوت است؛ به گونه اي که هرگز در برابر ديگر نيروها و گرايش هاي موجود در نقش انسان مغلوب نمي شود، بلکه همواره بر ديگر تمايلات، غلبه و برتري دارد؛ چنان که صاحب خود را به طور مطلق از گمراهي از گمراهي و خطا معصوم نگه مي دارد. (33)
چه بسا، چنين علم و شعوري که به انسان مصونيت داده است و او را از هر گونه سرپيچي در برابر فرمان خدا باز مي دارد، همان باشد که در اصطلاح قرآني « يقين » ناميده شده است. آنجا که خداوند متعال مي فرمايد:
( وَ کَذلِکَ نُرِي إِبْرَاهِيمَ مَلَکُوتَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِيَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ‌ ): (34) و اين گونه ملکوت آسمان ها و زمين [ مالکيت خداوند بر تمامي هستي ] را به ابراهيم (عليه السّلام) نشان مي دهيم تا به مقام يقين برسد.
بدين ترتيب قرآن کريم بيان مي کند که يکي از ويژگي هاي اين نوع آگاهي، آن است که حقايقي از جهان هستي را که در پس پرده ي حواس مادي قرار دارد، به انسان نشان مي دهد:
( کَلاَّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ‌ * لَتَرَوُنَّ الْجَحِيمَ‌ ): (35) هرگز! اگر به علم يقين برسيد، يقيناً جهنم را عيان خواهيد ديد.
در دو کتاب عصمت (36) و پژوهشي در پرسمان امامت، (37) در اين باره توضيح بيشتري داده ايم.
از مباحث گفته شده، نتيجه مي گيريم آنچه در برخي کتاب هاي معاصر مطرح شده است که « تقوا و عدالت، درجاتي از مقام عصمت هستند و عصمت مطلقاً عبارت است از اوج تقوا و عدالت » (38) قطعي نيستند.

راهکارهاي عملي
شيخ الرئيس ابن سينا در کتاب اشارات و در بيان برخي از راه هاي رسيدن به خداوند متعال آورده است:
بيچاره اي که حق تعالي را واسطه رسيدن به بهشت و نعمات آن قرار دهد، از اين رو که لذت جوار حق را درنيافته، با لذت هاي ناقص الخلقه آشنا گشته و همواره در پي آن است و جز آن طمعي ندارد، در مقايسه با عارفان خداشناس به کودکي ماند در مقايسه با بزرگان جهان ديده و کودک از آنچه که انسان هاي بالغ استدراک کرده و در پي آنند غافل است و جز بازيچه و سرگرمي کودکانه نمي شناسد و اين که با تجربگان از بازيچه او غافلند و به چيزهاي ديگر همت گمارند، در شگفت گردد.
همچنان است کسي که لذات ناقص، ديده او را از مشاهده به جهت حق کوتاه کرده، به هر لذتي از لذت هاي محدود دنيا درآويزد. اگر هم به ناچار در دنيا از آن روي گرداند، جز اين نيست که در طلب لذات مضاعف اخروي باشد، پس خداي تعالي را عبادت و اطاعت کند تا درآخرت از اين لذات، مضاعف اخروي باشد، پس خداي تعالي را عبادت و اطاعت کند تا در آخرت از اين لذات، بهره ي کافي گيرد و به سوي طعام لذيذ و شراب گوارا و نکاح فزون تر روانه گردد که اگر از حقيقت نيت او پرده برگيرند، چشمان دون همت او در دنيا و آخرت جز به سوي لذت هاي شکم و شهوت نظر نباشد؛ اما آن کس که ديده او، در درک لذت هاي برتر به هدايت ساحت قدسي بينا گشته است، لذت لقاي حق دريابد و روي به سوي آن گرداند و آن بيچاره را که راه کمال را به سوي مخالف وانهاده، مستحق ترحم ببيند. هر چند او نيز مطابق با وعده هاي خداوند، به آنچه که همت خود را بر رسيدن بدان گماشته، دست يابد.
شيخ طوسي در شرح اين عبارات چنين مي گويد:
هدف از بيان اين عبارات، فراهم آوردن بهانه و عذري است براي کساني که حق تعالي را واسطه دست يافتن به چيزي جز خداوند قرار مي دهند؛ يعني کساني که در دنيا زهد پيشه مي کنند و حق تعالي را براي رسيدن به پاداش و يا دوري از عذاب، عبادت مي نمايند و چنين عذري بيان گر نقص و کاستي در وجود آنان است.
در جملات شيخ الرئيس، ظرايف و تعبيرات لطيفي وجود دارد که برخي از آنها عبارتند از:
– توصيف لذت هاي مادي با عبارت « ناقص الخلقه » که نشان مي دهد، نقص اين لذت ها برطرف ناشدني است.
– تشبيه کساني که قادر بر نگريستن به جهت حقيقي نيستند، به نابينايي که چيزي را طلب مي کند و در طلب آن به هر چيزي در مي آويزد، خواه مطلوب او باشد يا نباشد.
– يادآوري اينکه زهد غير عارفان، از روي ناچاري و اکراه است و در عين حال، چنين زهدنماياني در دست يابي به لذت هاي حسي و مادي از ديگر مردمان حريص تر هستند؛ زيرا کسي که چيزي را ترک مي کند تا در آينده چندين برابر آن را به دست آورد، به حرص و طمع نزديک تر است تا به زهد و قناعت.
– کاربرد تعبير « دون همت » براي کسي که چنين هدفي دارد و عبارت « چشمان او بالاتر را نتواند ديد » نشان مي دهد که او پايين تر از آن است که حتي مستحق آن لذت هاي پست باشد.
– تعابير جالب در ذکر لذت هاي مربوط به شکم و شهوت، در پايان نيز اشاره شده است که اين بيچاره مستحق رحمت، بر مبناي وعده انبيا به لذت هاي حسي که با حرص و طمع در پي آن است، خواهد رسيد. (39)
از اين رو، شيخ الرئيس در بخش ديگري از کتاب، بيان مي کند که هدف عارفان و غير عارفان از عبادت و زهد با هم متفاوت است:
زهد غير عارفان، نوعي سوداگري و تجارت است. گويي آنان با متاع دنيا، نعمت آخرت را خريداري مي کنند؛ اما زهد عارفان عبارت است از وارستگي از هر چيزي که آنان را به غير خدا مشغول مي کند، تکبر در برابر هر چيزي جز حق تعالي. عبادت غير عارفان نيز معامله و سودايي بيش نيست؛ چندان که گويي در دنيا عملي انجام مي دهند تا مزد آن را که پاداش و نعمت هاي آخرت است، در آنجا بستانند. حال آنکه عبادت عارف، رياضت و تمريني است تا قواي پراکنده و نفساني و وهم خيالي خويش را هماهنگ گرداند و آن را از وادي غرور به محضر حق رساند. در اين حالت نفس او با سر باطني آشتي مي کند و به هنگام تجلي حق، با او در نياويزد، بلکه به جلوه رخشان تجلي پروردگار نظر افکنده و او را عادتي حاصل مي شود که هرگاه سر باطن اراده نمايد، پرتو انوار حق را به نظاره نشيند، بي آنکه ديگر قواي نفساني او را مانع شود يا مزاحمتي رساند، به بدرقه اش مي آيند، چنان که به تمامي در آن فضاي قدسي غوطه ور گردد.
شيخ طوسي در توضيح اين عبارت آورده است:
زهد و عبادت غير عارفانه، معامله و تجارت است. زاهد غير عارف، همانند تاجري است که کالايي را در مقابل کالايي معاوضه کند و عابد غير عارف نيز، بسان کارگري مزدور است که کاري انجام دهد تا مزدي بستاند. بدين ترتيب، هر دو يک هدف دارند، هر چند راهشان متفاوت باشد؛ اما زهد عارف وارسته اي که يکسره متوجه خداوند و روي گردان از غير خداست. در حقيقت موجب پاک شدن از هر نوع وابستگي به غير خدا و برگزيدن هدف نهايي است و در حالتي که از همه چيز روي گرداند و روي به سوي خداوند آورده است، بر همه چيز غير از حق، تکبر مي نمايد؛ چرا که جز او همه را خوار و حقير مي بيند. به همين ترتيب، عبادت عارف نيز رياضتي است بر تمام نيروهاي ارادي و غرايزي همچون شهوت غضب و مواردي از اين دست و تمريني است براي قواي وهميه و خياليه او تا همه ي آنها از ميل عالم مادي و جسماني دور شده و به کار عقل مشغول شوند و نفس را هنگام جدا شدن از خود و رفتن به سوي عالم مجردات، بدرقه مي کنند؛ چنان که به تدريج به اين بدرقه عادت کرده و در هنگام کشف و شهود، مزاحم عقل و سر باطن نمي شوند. پس عقل مي تواند بدون وجود مانع، در آن وادي حضور يابد؛ در حالي که همه ي زير مجموعه ها و نيروهاي تحت امر او نيز به آن جانب متوجه گرديده اند. (40)

تفاوت ميان زاهد، عابد و عارف
حال بايد ديد زاهد، عابد و عارف چه کساني هستند؟ شيخ الرئيس در پاسخ مي گويد: آن کس که از دنيا و زيبايي هاي آن روي گرداند زاهد نام گيرد و آن که بر انجام عبادت ها، از جمله نماز و روزه و مانند آن مواظبت نمايد، عابد باشد و هر که انديشه اش را به سوي ساحت قدس و جبروت متوجه کند و همواره پرتو نور حق بر باطن او تابيدن داشته باشد، عارف ناميده مي شود و گاه برخي از اين ويژگي ها با هم در کسي جمع گردد.
البته عرفا درجات و مراتب مختلف دارند، چنان که زاهدان و عابدان نيز همگي در يک رتبه نيستند. شيخ گويد:
آن کس که عرفان را براي عرفان برگزيند، جز آن نبيند. اما آن که هدف عرفان ( رسيدن به خداوند ) را درک کند؛ اما به عرفان نپردازد، راه شناخت خداوند را به خوبي يافته است و آن را مراتبي است که از مراتب پيشين کمتر نباشد. اما به گزيده گويي بسنده کنيم که در بيان نگنجد و عبارت را ياري شرح آن نباشد و کلام، جز خيال را وصف نکند. هر که خواهد اين مراتب را دريابد، پس بايد خود آن را طي نمايد تا در زمره ي اهل مشاهده و مکاشفه درآيد و از به مقصد رسيدگان باشد، نه از شنوندگان.
محقق طوسي در شرح اين عبارت مي گويد:
« عرفاني، حالتي است که براي عارف پيش مي آيد و يقيناً با هدف عرفان که شناخت خداوند است » تفاوت دارد. پس اگر هدف کسي از رسيدن به عرفان، تنها همان عرفان باشد، او از موحدان نخواهد بود؛ زيرا از حق تعالي چيزي غير از ذات او طلب کرده است؛ مانند کسي که به زيور و زينت خود مباهات کند، هر چند آن را از حق دارد.
اما کسي که حق را بشناسد و از خويشتن غافل شود، يقيناً از عرفان براي عرفان نيز رها شده است. پس چنين کسي عرفان حقيقي پيدا کرده، هر چند نامي از آن با خود ندارد؛ يعني او فقط به عرفان دست يافته، پس راه اصلي شناخت حق را يافته است.
اما مراتب آراسته شدن به کلمات و فضايل که همان صفات خدايي است، کم از مرحله پيشين؛ يعني زدودن ناراستي ها از اخلاق و تزکيه نفس نيست؛ چرا که الهيات چون اقيانوسي بي کران است؛ اما اخلاقيات عرصه اي محدود دارد. آن گونه که خداوند عزوجل مي فرمايد: ( قُلْ لَوْ کَانَ الْبَحْرُ مِدَاداً * لِکَلِمَاتِ رَبِّي لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ کَلِمَاتُ رَبِّي ): (41)
بگو: اگر براي نوشتن علم پروردگار، درياها به مرکب تبديل شود، پيش از آنکه همه کلمات خدا به تحرير درآيد، دريا به اتمام مي رسد.
کسب اين مراتب ( تزکيه نفس ) سلوک « الي الله » و کسب آن درجات ( صفات الهي ) سلوک « في الله » است و اين دو سلوک با فنا شدن در توحيد، پايان مي يابد و بدان که تعبير کردن و شرح دادن اين حالات در قالب جملات و عبارات ناممکن است؛ زيرا جملات براي بيان مفاهيمي به کار مي رود که علماي علم لغت و زبان شناسان، ابتدا آن را تصور کرده، سپس از طريق آموزش آن را انتقال مي دهند. اما مفاهيمي که براي رسيدن به آن بايد نه تنها از جسم خويش، بلکه از ذات خود نيز جدا شويم، چگونه در قالب الفاظ مي گنجد که بتوان آن را با جملات شرح داد؟ معقولات را نمي توان با توهم درک نمود. توهمات را نيز نمي توان با خيال فهميد و خيالات را نمي توان با حواس لمس کرد. به همين ترتيب، آنچه را که تنها با عين اليقين مي توان بدان دست يافت، با علم اليقين قابل دسترسي نيست. پس بر کسي که مي خواهد به اين مرحله برسد، لازم است که براي ديدن آن تلاش کند، نه براي برهان يافتن آن.
اين توضيح گفته شيخ الرئيس است که خيال را از آن استثناد کرده و گفته است: « کلام، جز خيال را وصف نکند »، زيرا در بخش دهم کتاب اشارات مي گويد:
آن گاه که نقش عارف به مشاهده عالم قدس مشهور شود، در خيال او حالتي پديد آيد که با مشاهدات او شباهت بسيار دارد. (42)
و اين است معناي گفته عرفا که « مشاهده، مرحله اي است فراتر از عقل ». (43)
صدرالمتألهين شيرازي در اين باره مي گويد:
در هنگامه تجلي ولايت الهي، آنچه که از نظر عقل محال باشد، روي نخواهد داد؛ اما ممکن است حالاتي پديد آيد که عقل از درک آن عاجز باشد و به تنهايي بدان نرسد. کسي که ميان « محال عقلي » و « عدم ادراک به وسيله عقل » تفاوت قائل نشود، بي ارزش تر از آن است که با او سخن گوييم؛ پس بهتر آنکه او را در جهل خود رها کنيم. (44)
و در جاي ديگر مي گويد:
برخي از اسرار و حالات ذکر شده در دين مبين، خارج از ادراک عقل ذهني بشر است و تنها در عرصه ولايت الهي و نبوت قابل درک است و ادراک عقلي در مقايسه با ادراک ولايي، همانند نور حسي در مقايسه با نور فکري است و ابزار فکر را در آن وادي کارايي چنداني نباشد. (45)
از اين رو علامه طباطبايي مي فرمايد:
آنان که تلاش مي کنند مفاهيم شهود و مکاشفه را در قالب الفاظ و عبارت هاي لفظي بيان نمايند، مانند کسي هستند که مي خواهد مفهوم رنگ هاي مختلف را براي کور مادرزاد توضيح دهد و مفاهيم مربوط به حس بينايي را از طريق حس شنوايي به او منتقل کنند. (46)

متون و روايات
اين بخش را با بيان کلماتي از ائمه اطهار (عليهم السّلام) در بيان برخي مقامات عارفان و عاشقان خداوند به پايان مي بريم:
مسعودي در ذکر خطبه اي در بيان وصيت اميرالمؤمنين آورده است که حضرت فرمود:
* خداوندا! پاک و منزهي تو که همه چيز را فراگرفته اي و در عين حال، ازهمه چيز جدا هستي و هيچ چيز از تو پنهان نيست. تويي که هر چه را اراده کني، به انجام رساني. اي که هر درک کننده اي، آفريده ي توست و هر موجودي را تو خلق کرده اي، پاک و منزهي… هيچ چشمي عظمت نور تو را درنيابد و به پرتو انوار قدرتت نظر نکند و هيچ انديشه اي را ياري درک کمتر از آن نيز نباشد؛ مگر آنکه تو، حجاب ديده بصيرت کسي برگيري و پرده هاي نابينايي را از برابر او بدري تا نفس او سوار بر بال روح پرگشايد و در ارکان جبروت با تو مناجات کند. در پرتو انوار عظمت او وارد گردد و از فرش خاک به عرش کبريايي تو ديده بگشايد. ملکوتيان آنها را زوار نام نهاده اند و جبروتيان، ايشان را عُمار ناميده اند. (47)
در بحارالانوار، به نقل از الارشاد ديلمي با ذکر دو سند، آمده است:
خداوند متعال مي فرمايد:
-« هر کس براي خشنودي من کار کند، سه ويژگي براي او قرار مي دهم: او را شکري مي آموزم که با جهل درنياميزد، ذکري که فراموشي ندارد و محبت خود را در دل او جاي دهم؛ آن گونه که محبت خلايق را بر محبت من ترجيح ندهد.
پس آن گاه که مرا دوست بدارد، من نيز او را دوست مي دارم. چشم دلش را به روي جلال خويش مي گشايم و آفريده هاي ويژه ي خويش را از ديد او پنهان نمي کنم. در ظلمت شب روشنايي روز او را خطاب قرار مي دهم تا آنجا که رشته ي گفت و گو و همنشيني او با خلايق، قطع شود و سخن خود و ملائکه ام را به گوش او مي رسانم.
اسراري را که از خلايق پنهان کرده ام، بر او آشکار مي گردانم. جامه ي حيا و متانت بر او مي پوشانم، آن چنان که تمامي خلق از او شرم و حيا کنند. او بر روي زمين راه مي رود، در حالي که آمرزيده شده است. دل او را آگاه و بينا مي گردانم و هيچ جلوه اي از بهشت و دوزخ را از ديده او پنهان نمي کنم. هراس و وحشتي را که در قيامت بر مردمان عارض شود، به او نشان مي دهم و نحوه ي رسيدگي به حساب اعمال ثروتمندان و فقيران، نادان ها و دانايان [ و همه مردم ] را به او مي نمايانم [ و چون بميرد ] او را در قبرش مي خوابانم و نکير و منکر را براي پرسش از او مي فرستم. او وحشت و تاريکي قبر و هراس قيامت را درک نخواهد کرد. سپس ميزان اعمال او را برپا و نامه ي عملش را به او ارائه مي کنم و آن را به دست راست او مي دهم تا آن را باز کند و بخواند. آن گاه ديگر ميان من و او حجابي نخواهد بود. اين است صفت عاشقان. » (48)

پي‌نوشت‌ها:

1- زمر (39): 3.
2- بينه (98): 5.
3- مؤمن (40): 65.
4- انعام (6): 87.
5- حج (22): 78.
6- صافات (37): 159-160.
7- احزاب (33): 33.
8- آلوسي، تفسير روح المعاني، ج22، داراحياء التراث العربي، بيروت.
9- شوري (42): 23.
10- فخر رازي، تفسير کبير، ج27، ص 166.
11- نهج البلاغه، خطبه 2.
12- مجلسي، مرآة العقول في شرح اخبار آل الرسول، ج8، ص 86، دارالکتب الاسلاميه و محمدصالح مازندراني، شرح جامع الاصول الکافي، ج8، ص 251، انتشارات کتابخانه اسلامي.
13- سيد يزدي، عروه الوثقي، کتاب الصلاة، فصل « نيت ».
14- الميزان في تفسير القرآن، ج11، ص 159.
15- يوسف (12): 106.
16- يونس (10): 65.
17- الميزان في تفسير القرآن، ج11، ص 276.
18- توبه (9): 28.
19- محمدباقر صدر، بحوث في شرح عروه الوثقي، ج3، ص 461، چاپخانه آداب.
20- المفردات في غريب القرآن، ماده « نجس ».
21- الميزان في تفسير القرآن، ج1، ص 360.
22- نهج البلاغه، خطبه 193.
23- الميزان في تفسير القرآن، ج1، ص 358.
24- نحل (16): 96.
25- نمل (27): 14.
26- جاثيه (45): 23.
27- همان: 17.
28- صافات (37): 159-160.
29- انعام (6): 87-88.
30- مائده (5): 67.
31- مجادله (58): 22.
32- الميزان في تفسير القرآن، ج11، ص 163.
33- همان، ج5، ص 78 و 80.
34- انعام (6): 75.
35- تکاثر (102): 5-6.
36- محمد قاضي، عصمت، پژوهشي تحليلي بر مبناي روش قرآني، ص 133.
37- جوادعلي کسار، پژوهشي در پرسمان امامت، ص 167.
38- محمدي ري شهري، فلسفه الوحي و النبوه، ص 238.
39- محقق طوسي، شرح اشارات و تنبيهات ابن سينا، ج3، ص 377.
40- همان، ص 370.
41- کهف (18): 109.
42- محقق طوسي، شرح اشارات و تنبيهات ابن سينا، ج3، ص 390.
43- شرح القيصري علي فصوص الحکم، ص 179، چاپ سنگي.
44- صدرالدين شيرازي، رسائل، ص 283، کتاب خانه مصطفوي، قم.
45- صدرالدين شيرازي، مفاتيح الغيب، ص 461.
46- طباطبائي، مجموعه مقالات، ج1، ص 39.
47- به نقل از: الميزان في تفسير القرآن، ج1، ص 175.
48- همان.
منبع مقاله :
حيدري، سيد کمال؛ (1392)، تقوا در قرآن ( پژوهشي درباره آثار فردي و اجتماعي )، تهران: نشرسخن، چاپ اول

مطالب مشابه