ام ‏البنين، اسوه مادران و همسران شهيد

ام ‏البنين، اسوه مادران و همسران شهيد

بيان و شرح سرگذشت زندگانى ام‏البنين، بنا به ماجراها و پيشامدها و از همه مهم‏تر، امتحان‏هاى او توسط خدا، جهت اثبات خلوص نيت و درجه ولايتمدار بودن اين شيرزن انقلابى (كه به حق اسوه و الگويى ممتاز براى مادران و همسران شهيد ايران اسلامى به حساب مى‏آيد) از همه نظر ارزشمند خواهد بود.
سخن گفتن از برخوردهاى مؤدبانه و معرفت‏آميز او، در برخورد نزديك با خاندان ولايت و احترام شديد او به اين خانواده و آموزش آن به فرزندان خود، نمونه كاملى از تربيت ولايى در عصر حاضر است.
آنچه مى‏تواند در درجه اوّل الگوى خانواده شهيدان و وارثان آنها و در مراتب پايين‏تر، ما ـ از قافله شهدا عقب افتاده ـ قرار گيرد، صبر و شكيبايى، ايستادگى و مقاومت، خويشتن‏دارى، شجاعت و جسارت زنى تنها در برابر دستگاه فاسد است؛ نيز موقعيت‏شناس بودن، موضع‏گيرى قاطعانه در مقابل اهداف شوم دشمنان ولايت، اسير نقشه‏ها و نيرنگ‏هاى آنان نشدن و از همه مهم‏تر، آشنايى به وظايف اصلى در برابر جامعه تشيع و خاندان ولايت، همچنين تعليم و تربيت فرزندانى ولايتمدار و جانباز راه ولايت و امامت مى‏باشد.

تولد شيرزنى در خانه حزام كلابى
مدينه به وادى نسبتا امنى براى مسلمانان صدر اسلام بدل گشته بود. با اين همه هنوز چند سالى از پا گرفتن نهال اسلام در وادى مقدس مدينه نمى‏گذشت.
در ميان زنان قبيله كلاب، شور و همهمه عجيبى بر پا بود. آنها در غياب همسران نيرومند و دلاور خود (كه مشغول جنگاورى، سلحشورى و رزم‏آزمايى بودند)، در خانه حزام بن‏خالد، پيرامون بستر ثمامه (ليلى) ـ دختر عمره ـ حلقه زده و منتظر تولد يافتن نوزادى خجسته و فرخنده بودند.
ثمامه در بستر افتاده و از شدت درد زايمان به خود مى‏پيچيد و هيچ آرام و قرارى نداشت. چشم‏هاى نگران و وحشت‏زده زنان حاضر در اتاق، تجسم‏كننده زايمانى سخت براى ثمامه و تولد يافتن نوزادى درشت‏اندام بود. ثانيه‏ها به كندى مى‏گذشت و وضع زايمان ثمامه سخت‏تر مى‏گشت.
حالا به غير از زنان طايفه كلاب، مردان قبيله نيز (كه به تدريج و با غروب آفتاب، به ميان خانواده خويش بازگشته و در آن لحظه به دنبال زنان خويش آمده) بر در خانه حزام گرد آمده بودند.
حزام ـ همسر ثمامه ـ در حياط خانه و در پشت در اتاقى كه همسر وى در آن بسترى بود، در حالى كه به ناله‏هاى دلخراش و پر از درد همسر دردمند خود گوش مى‏داد، زير لب مشغول دعا و راز و نياز با خداى كعبه بود. هر از چندى با قطع شدن ناله‏هاى ثمامه، به انتظار صداى نوزاد و يا باز شدن صداى در و بيرون آمدن قابله و هجوم آوردن وى نزد «حزام» جهت درخواست كردن مژدگانى، سكوتى سرشار از اميد سراسر وجودش را فرا مى‏گرفت؛ اما همين كه ناله‏هاى همسرش شروع مى‏شد، بازوان ستبرش را كه حكايتگر دلاورى و سلحشورى او در جبهه‏هاى نبرد بود، با قرار دادن بر ديوار، تكيه‏گاه خويش مى‏ساخت تا زانوانش از اين همه اضطراب خم نگردد و در همان حال صورت آفتاب‏خورده خود را ـ كه زخم‏هاى بسيار آن، نشان از رزم و جنگجويى وى در نبردهاى سخت داشت ـ بر آسمان پرستاره مدينه مى‏دوخت.
آيينه و تجسم آينده فرزندش ـ حسين(ع) ـ و اتفاقاتى كه
با سرنوشت فرزندش در كربلا پيوند مى‏خورد، اميرالمؤمنين را بر آن داشت با زنى از قبايل عرب ازدواج كند كه
خاندان وى در دلاورى، سلحشورى و بى‏باكىِ گذشته خاندانى خويش، نيز تنومندى و قدرتمندى و شجاعت ذاتى، زبانزد خاص و عام عرب بودند.

حزام، تنها منتظر ولادت
تاريكى شب دامن سياه خويش را بر مدينه و ساكنان آن گسترانده بود و مردان كلابى، در حالى كه زنان آنان، از جمعيت درون خانه حزام خداحافظى كرده و با فاصله اندكى از آنها و در پشت سرشان به حركت در مى‏آمدند، از گرد خانه حزام پراكنده مى‏شدند و او را در اين لحظه تنها مى‏گذاشتند.
حزام به محض ديدن هر يك از زنانى ـ كه از اتاق بيرون مى‏آمد ـ سراسيمه خود را به او مى‏رساند و پيش از هر گونه پرسشى، هنگامى كه با چهره گرفته زن روبه‏رو مى‏شد، لبخند شادى بر لبان داغ‏بسته او رنگ مى‏باخت و تنها نگاه حسرت‏بار حزام بود كه زن و مرد كلابى را كه در پيچ و خم كوچه و در تاريكى شب ناپديد مى‏شدند، به نشانه سپاسگزارى از آنها تعقيب مى‏كرد.
پاسى از شب مى‏گذشت و داخل و اطراف خانه حزام، خلوت و خلوت‏تر مى‏گشت. اكنون به جز افراد اندكى كه به نظر مى‏رسيد از بستگان و خويشاوندان نزديك حزام و همسرش هستند، به همراه زن قابله، شخص ديگرى در خانه باقى نمانده بود. رفته رفته بر اضطراب و نگرانىِ افراد باقى‏مانده افزوده مى‏گشت و صداى تضرع و راز و نياز برخى از حاضران، حتى تا يكى دو كوچه آن طرف‏تر به گوش مى‏رسيد. با اين همه صداها در خلوت و سكوت سنگين شب كه مدينه را در خواب فرو مى‏برد، گم مى‏شد.

تولد دختر، لبخندى شيرين بر لبان پدر مى‏نشاند
ناگهان براى مدتى ناله‏هاى ثمامه قطع شد و در همين فاصله، يكى از زنانِ داخل اتاق به سرعت بيرون دويده، پس از درخواست آب گرم و ستاندن آن، به درون اتاق بازگشت. لختى بعد، يكى از زنانِ كلابى با شادمانى و در حالى كه خبر به دنيا آمدن نوزاد دخترى درشت‏اندام و زيبا را به حزام مى‏داد، از وى طلب مژدگانى كرد. خبر قابله باعث شد صداى شور و شادمانى از منزل حزام به هوا برخيزد.
حزام با عجله به سمت اتاق دويد و هنگامى كه وارد شد، قابله را در حال شستن نوزاد ديد. در كنار ثمامه نشست و مدت نسبتا زيادى با چشمانى كه قطرات اشكِ شوق، همچون الماسى در مردمك چشم او مى‏درخشيدند و بر گونه‏هاى آفتاب‏خورده‏اش سرازير مى‏شدند، به همسرش نگريست.
ثمامه در حالى كه خنده تمام صورت رنج‏كشيده‏اش را مى‏پوشاند، با تكان دادن سر به مرد خود فهماند نوزاد را كه اكنون قابله، پس از شستشو او را ميان جامه نوزادى‏اش پوشانيده بود، از وى گرفته و پس از نوازش، در كنار مادر بخواباند.
حزام با خوشحالى نوزاد را كه در حال گريه كردن بود، از قابله گرفت و از سرِ شوق بوسه‏اى بر گونه‏هاى گرم و گل انداخته او زده و سپس طفل را نزد مادرش خوابانيد. آنچه كه در ابتداى به دنيا آمدن نوزاد، حاضران را در بهت و حيرت فرو برده بود، اندام درشت و صورت زيباى دختر تازه متولد شده بود؛ به طورى كه بيشتر آنها، پس از ديدن او، آرزوى داشتن چنين نوزادى را داشتند.
پس از چند روزى كه از تولد نوزاد ارجمند گذشت، نام فاطمه را برايش انتخاب كردند. فاطمه در دامان پر از مهر و عطوفت مادرش ـ ثمامه ـ رشد كرده و در اندك ساليانى به مرحله بلوغ رسيد. وى با داشتن اندام رشيد و صورت زيبا، نه تنها زبانزد خويشاوندان و هم‏قبيلگان گرديد، بلكه به زودى آوازه و شهرت ذاتى و قبيله‏اى او، به گوش عالمان علم انساب (تبارشناسى) بخصوص عقيل بن‏ابوطالب ـ كه از نسب‏شناسان آن زمان ميان اعراب بود ـ رسيد.

اطلاع همگان بر رشادت و نجابت فاطمه
دختر حزام كلابى در جوانى به سر مى‏برد كه از طرف عقيل ـ برادر مهتر على(ع) ـ براى برادر خويش خواستگارى شد؛ چون على(ع) پس از شهادت حضرت زهرا(س) و يتيم شدن فرزندان گرامى خود و مطابق با وصيت همسر، به سرپرستى فداكار و مهربان براى فرزندان و انيسى غمخوار و دردآشنا براى خود نيازمند بود.
از همه مهم‏تر، آيينه و تجسم آينده فرزندش ـ حسين(ع) ـ و اتفاقاتى كه با سرنوشت فرزندش در كربلا پيوند مى‏خورد، اميرالمؤمنين را بر آن داشت با زنى از قبايل عرب ازدواج كند كه خاندان وى در دلاورى، سلحشورى و بى‏باكىِ گذشته خاندانى خويش، نيز تنومندى و قدرتمندى و شجاعت ذاتى، زبانزد خاص و عام عرب بودند، تا به بركت اين ازدواج، فرزندانِ پسر رشيدى از دختر «حزام» به دنيا آيد تا ياريگر فرزندش ـ حسين(ع) ـ در صحراى كربلا باشند.
اين دلايل براى قانع كردن على(ع)، براى انتخاب كردن همسرى از شجاعان عرب توسط برادر بزرگ‏ترش ـ عقيل ـ كافى بود. بنابراين امام على(ع) پس از توجه و عنايت به اين دلايل پسنديده براى ازدواج با زن ديگر، با برادر بزرگ‏تر و نسب‏شناس خود، در اين باره به مشورت و گفتگو نشست. عقيل «فاطمه كلابيه» را به او پيشنهاد كرد.

خواستگارى على(ع) از فاطمه
مراسم خواستگارى از فاطمه، با پيشقدم شدن عقيل انجام شد و او، دختر حزام را براى برادر خواستگارى كرد. حزام كه نسبت به پيشينه خاندان بنى‏هاشم و همچنين شخصيت ممتاز انسانى و مذهبى امام على، آشنايى كاملى داشت، بى‏درنگ به درخواستِ عقيل، با افتخار جواب مثبت داد؛ بدين ترتيب و پس از دعوت شدن آشنايان و خويشاوندان و بيشتر اهالى مدينه به مراسم عروسى، ازدواج زوج خوشبخت برگزار گرديد.
همان طور كه اشاره گرديد، اهداف على(ع) از ازدواج بيش از همه، دو امر اساسى بود:
اوّل: سرپرستى كردن فاطمه از فرزندان او و پر كردن جاى خالىِ مادر آنها در خانه تا حد امكان.
دوم: به دنيا آمدن نسلى نيرومند، شجاع و فداكار از ام‏البنين، در جهت حمايت از حسين(ع) در كربلا؛ چرا كه على(ع) از حوادثى كه در آينده به وقوع مى‏پيوست، خبردار بود.
ام‏البنين پس از ازدواج با على(ع)، چونان همسرى مهربان نسبت به شوهر مظلوم خويش اظهار وفادارى كرده و به او عشق مى‏ورزيد. وى محرم راز على(ع)، در روزگار عزلت و گوشه‏نشينى مولا بود و نه تنها با دردها، محنت‏ها و جسارت‏هايى كه ساحت مقدس مولا را مى‏آزرد، احساس همدردى مى‏كرد، بلكه همانند مادرى دلسوز و مهربان در خدمتِ فرزندان على(ع) و به ويژه دختران كوچك و داغديده ايشان بود، به طورى كه از انجام هر گونه خدمت و محبت نسبت به آنان كوتاهى نمى‏ورزيد. او سعى مى‏كرد به قدرى با فرزندان فاطمه(س) خوشرفتارى كرده و روى خوش نشان دهد كه كودكان و نوجوانان على(ع)، كمتر احساس يتيمى و بى‏مادرى كرده، يا به واسطه خوشرفتارى او كمتر جاى خالى مادرشان در خانه محسوس باشد.

ام‏البنين پس از ازدواج
با على(ع)، چونان همسرى مهربان نسبت به شوهر مظلوم خويش اظهار وفادارى كرده و به او عشق مى‏ورزيد.

رعايت حال يتيمان فاطمه
گفته شده در اوايل ازدواج خود با على(ع)، روزى فاطمه به مولا عرض كرد:
تقاضاى كوچكى از شما دارم، آيا امكان اجابت درخواست توسط شما مقدور است؟
مولا فرمود: درخواست چيست؟ اميدوارم بتوانم خواسته تو را اجابت سازم.
ام‏البنين گفت: تقاضا دارم از اين به بعد مرا با نام فاطمه خطاب نكنيد.
على(ع) فرمود: مگر اتفاقى افتاده است؟ چرا تو را فاطمه صدا نكنم؟!
ام‏البنين گفت: براى اينكه هر زمان مرا به اين نام صدا مى‏زنيد، مى‏بينم چهار جگرگوشه زهرا(س)، با شنيدن نام مادرشان ـ فاطمه ـ به گوشه‏اى رفته و به ياد او اشك ريخته و بيش از پيش احساس يتيمى مى‏نمايند!
على(ع) كه با شنيدن نام همسر، اشك در چشمان‏شان حلقه زده بود، خواهش او را پذيرفته، از آن زمان به بعد، او را به نام ام‏البنين مورد خطاب قرار مى‏داد.

شيرزن ولايتمدار يعنى ام‏البنين
ام‏البنين ارادت و احترام خاصى نسبت به مقام امامت و ولايت همسر خويش در دوران زندگانى با ايشان نشان مى‏داد. علاوه، احترام و علاقه مادرانه و مهربانانه‏اى نسبت به دختران فاطمه ـ حضرت زينب و ام‏كلثوم (سلام‏اللّه‏ عليهما) ـ داشت. احترام و علاقه ام‏البنين، چنان در وجود مقدس دختران على(ع) تأثير نهاده بود كه بنا به گزارش تواريخ، حضرت زينب(س) تا پايان حيات ام‏البنين، نسبت به او احترام و تكريم مى‏نمود، حتى بيشتر اوقات زينب(س) به ملاقات وى مى‏رفت.
دوران بيست و پنج ساله كنار زده شدن على(ع) از حكومت، در عين شايستگى و برازندگى‏شان به اين مقام، دورانى محنت‏زا و آزاردهنده براى فرزندان و همسران على(ع) ـ به ويژه ام‏البنين ـ شمرده مى‏شد. اين بانوى غمخوار، نه تنها در برابر سختى‏ها و ناملايمات تحمل كرده و شكايتى به مولا عرضه نمى‏داشت، بلكه حتى با روحيه‏اى مثال‏زدنى، سعى مى‏كرد از غم‏هاى على(ع) در آن ايام كاسته و خانه را محيطى آرام‏بخش سازد.
مادر شدن ام‏البنين و مفتخر شدنش به «ام‏العباس»
ام‏البنين در خانه على(ع) به سر مى‏برد و به زندگى پر افتخار با مولا و فرزندانِ گرامى او ادامه مى‏داد تا اينكه احساس نمود باردار شده است. بيان اين احساس براى على(ع) بسيار خوشايند بود، تا آنجا كه گل لبخند بر لبان و نور اميد را در دل و جان مولا نشاند. معناى آن به ثمر نشستن ميوه آرزوى على(ع) يعنى تولد يافتن فرزند دلاورى چون ابوالفضل العباس(ع) بود؛ همان شخصيت بزرگوار و باوفايى كه در آينده‏اى نه چندان دور مى‏بايست اصلى‏ترين يار و تنها سردار و سقاى باوفاى برادرش ـ حسين(ع) در صحراى كربلا و ذوب در ولايت او باشد.
انتظار على(ع)، ام‏البنين و فرزندان فاطمه زهرا(س) به سر آمد و خانه مولا به قدوم مبارك عباس روشن گشت. تولد وى بيش از همه موجبات خوشحالىِ اصلى‏ترين حادثه‏جويان دشت كربلا يعنى برادرش ـ حسين(ع) ـ و خواهرشان ـ زينب(س) ـ را فراهم آورد.
بوسه شيرين مولا بر چشم و بازوى عباس همراه با گريه‏اى تلخ
على(ع) پس از شنيدن خبر مسرت‏بخش تولد فرزند پسرش، شادمان نزد همسر خويش آمد. ام‏البنين نوزاد گرامى‏اش را به دست مولا سپرد تا هم او را نوازش كرده و هم در گوشش اذان و اقامه قرائت نمايد. در همين هنگام حاضران متوجه شدند كه على(ع) به جاى بوسه زدن بر صورت طفل، بازوان و چشمان او را مى‏بوسد و در لحظه بوسه زدن، اشك در
چشمان شريف مولا حلقه زده و حالت بسيار محزونى دارد. ام‏البنين با تعجب و نگرانى از مولا پرسيد: چه شده است؟! مگر بازوان عباسم عيبى دارند كه مرتب آن را مى‏بوسيد و گريه مى‏كنيد؟!
على(ع) جواب داد: بازوان عباس ـ الحمدللّه‏ ـ هيچ عيب و نقصى ندارد. بوسه زدن من بر بازوى عباس همراه با گريستن، سرنوشت و جريان تلخى است كه در آينده قرار است اتفاق افتد و من با علم غيب خويش و به اذن خدا بر اين ماجراها آگاهى و علم و معرفت دارم. گريه من براى مصيبت‏هايى است كه بر اهل بيت من، در زمان امامت فرزندم ـ حسين(ع) ـ و بخصوص ضربات و آسيب‏هايى است كه از تير و كمان و شمشير، بر چشم و بازوى عباس وارد خواهد گشت.
مولا پس از شرح اين مصيبت و محزون ساختن حضار، نوزاد را به مادرش برگرداند و خود با چشمانى اشكبار از اتاق بيرون رفت.

شيران ديگر كربلا، زاده ام‏البنين
به فاصله چند سال ـ حدود هشت، نه سالى ـ پس از تولد عباس و درست در زمانى كه شورش‏هاى مسلمين عليه عثمان و حاكمان سرزمين‏هاى مسلمانان در سال 35 هجرى رخ مى‏داد، ام‏البنين براى بار دوم صاحب اولاد گرديد. اين بار نيز پسرى به دنيا آمد كه نامش را عبداللّه‏ گذاردند. پس از عبداللّه‏، ام‏البنين صاحب فرزند ديگرى به نام جعفر گرديد؛ آخرين فرزند نامش عثمان (عبدالرحمن) بود كه با اولين فرزند ام‏البنين ـ عباس ـ حدود 15 سال اختلاف سن داشت. اين فرزند چند ماه پس از شهادت امام على(ع) به دنيا آمد، بنابراين در هنگام شهادت در كربلا، 20 ساله بود. عثمان در جانبازى و شهادت در ركاب برادر بزرگوار خود ـ امام حسين(ع) ـ پيشقدم‏تر از برادران ديگرش بوده است.

ام‏البنين، اسوه تربيت فرزندان شهيد
ام‏البنين پس از شهادت مولا، به تنهايى به تربيت سلاله‏هاى خود پرداخت و همتى نيكو در تربيت فرزندان خويش داشت. ضمن سرپرستى آنها، سعى كرد ايشان را با اخلاق و معلومات راستين اسلامى و ولايى آشنا ساخته، آنها را فرزندانى ولايتمدار و دوستدار راه راستين امامت بار آورد، به طورى كه همواره مشتاق جانبازى و سرافرازى در خط ولايت پدر و برادران امام‏شان بودند.

عشق به ولايت امام حسن(ع)
از پس شهادت على(ع)، ام‏البنين تا آخر عمر نسبت به مولا وفادار ماند و همچون سه همسر ديگر حضرت، به ازدواج ديگرى تن در نداد و تا پايان حيات، بدون همسر زندگى كرد.
در همين زمان، با تعيين شدن امام حسن(ع) به عنوان امام دوم شيعيان، ام‏البنين در خط ولايت ايشان قرار گرفته، نه تنها براى لحظه‏اى از خط ولايت و امامت ايشان خارج نگرديد و هرگز نه به عمل و نه گفتار، در برابر امام موضع‏گيرى نكرد و تا پايان عمر امام حسن(ع) سر بر خط راستين امامت ايشان سپرد، بلكه پيوسته فرزندان خويش را بر اطاعت كامل از مولا و مقتداى زمان‏شان ـ
آخرين فرزند نامش عثمان (عبدالرحمن) بود كه با اولين فرزند ام‏البنين ـ عباس ـ حدود 15 سال اختلاف سن داشت. اين فرزند چند ماه پس از شهادت امام على(ع) به دنيا آمد،
بنابراين در هنگام شهادت در كربلا، 20 ساله بود.
امام حسن(ع) ـ توصيه و سفارش مى‏كرد و آنها را جان‏نثار راه ولايت بار آورد.
ام‏البنين با درايت هر چه تمام‏تر، با كردار صحيح خود و سرسپردگى به ولايت، همچون سدى محكم، جلوى سوء استفاده دشمنان ولايت و بخصوص خليفه غاصب ـ معاويه ـ را (كه پيوسته با وعده و وعيد خود، در صدد پراكنده كردن و ايجاد تفرقه ميان پشتيبانان امامت بود) گرفت و نقشه‏هاى معاويه را در رسيدن به اين اهداف نقش بر آب ساخت.
پس از شهادت امام حسن مجتبى(ع)، ام‏البنين در خط ولايت و امامت امام حسين(ع) ره سپرد و فرزندان خود را در لحظات بحرانى، به يارى پسر فاطمه زهرا(س) فرا خواند.

ام‏البنين آماده جانبازى و ايثار
اندكى پيش از تحقق اين زمان و پس از اعلان جانشينى يزيد توسط معاويه، شيعيان مترصد به وجود آمدن زمانى مناسب، جهت قيام بر ضد دستگاه خلافت سياه اموى بودند و اين فرصت در همين زمان ـ يعنى مرگ معاويه ـ فراهم گرديد و زمينه قيام شيعيان و مخالفان خلافت اموى بر ضد دستگاه فاسد خلافت در آن زمان آماده گرديد.
در اواخر سال شصتم هجرى كه يزيد بر تخت خلافت جلوس كرد، ام‏البنين در شهر مدينه به رغم اينكه ساليان پايانى عمر پر بار خويش را مى‏گذرانيد و حدود شصت سالى از
دوران حياتش سپرى مى‏شد، آماده انجام رسالتى مهم و تاريخى ـ ارزشى بود و اين رسالت: فرستادن پسران رشيد و جانباز خويش در ركاب امام زمان‏شان ـ حسين بن‏على(ع) ـ براى آفرينش حماسه كربلا بود.
ام‏البنين در اين زمان به همراه فرزند ارشد خود ـ عباس ـ و عروس و نوه پسرى خويش ـ عبيداللّه‏ ـ در مدينه زندگى مى‏كرد.

سفارش ام‏البنين به فرزندان در خصوص حمايت از امام
هنگامى كه امام حسين(ع) در نتيجه فشار حاكم مدينه، مبنى بر بيعت بى‏قيد و شرط با خلافت ننگين و پليد يزيد و احساس ناامنى كردن در شهر مدينه، همچنين فرا رسيدن موسم حج، اين شهر را به مقصد مكه ترك كرد، پسران ام‏البنين به امر مادر و با رغبت و اشتياق هر چه تمام‏تر، به عنوان محافظان و حاميان برادر و امام خود، رهسپار مكه شدند.
ام‏البنين كه در اين زمان منتظر واكنش و دستور امام زمان خود، نسبت به اين اتفاقات بود، پيوسته در جريان اخبار مدينه و واكنش امام قرار مى‏گرفت. هنگامى كه امام قصد مكه كرد، پسران خويش را جهت همراهى و
محافظت كردن از امام حسين(ع) و اهل بيت او، به همراه ايشان به مكه فرستاد و خود چونان مردى، سرپرستى تنها عروس و نوه خود در مدينه را به اميد برگشتن امام و يارانش از مكه، به عهده گرفت.
شايد اصلى‏ترين علت عدم همراهى ام‏البنين با امام حسين(ع)، اين بود كه اين زن، تصور نمى‏كرد اين سفر آغاز سفرى موعود باشد كه امام و فرزندان او بايد به پيشواز آن بروند. ام‏البنين هرگز تصور اينكه اين سفر، براى اداى مسئوليتى توسط امام حسين(ع) باشد نمى‏نمود.
دليل ديگر عدم همراهى ام‏البنين با كاروان شهادت كربلا، مشقت فراوان سفر براى او كه پيرزنى شصت و چند ساله بود، است. به علاوه از آنجا كه گرما طاقت‏فرسا بود، به سبب كهولت سن، قادر به همراهى با كاروانيان نبود. وى در مدينه چشم به راه بازگشت كاروان از سفر حج ماند و هرگز اطلاع نداشت كه اين سفر، آغاز سفر موعود خواهد بود.
در عين حال اين شيرزن ولايتمدار، به رغم عدم همراهى با كاروان، به فرزندان خود
بشير تا ام‏البنين را شناخت، وى را مخاطب قرار داده، با حالت محزون و گرفته گفت: ام‏البنين! خبر دارى عباس و پسرانت را در كربلا شهيد كردند؟
آن بانو گفت:
جان من و تمام فرزندانم فداى پسر فاطمه(س)، از حال امام و مقتدايم چه خبر دارى؟
توصيه كرده بود در همه حال، دست از يارى حسين(ع) برنداشته و پيوسته گوش به فرمان فرزند پيامبر و امام بر حق خود باشند.

هجرت عاشقانه از سرزمين خدا تا سرزمين شهادت
از آن طرف امام حسين(ع)، در حين انجام واجبات حج در حرم امن الهى، متوجه گرديد محيط حجاز و حتى شهر مكه (كه از قرن‏ها پيش از ظهور اسلام به عنوان مكان و حرم امن الهى به حساب مى‏آمد) حرمت آن در صورت ماندن و توقف امام در آنجا، از طرف يزيد و مأموران او شكسته خواهد شد؛ بنابراين امام با عنايت به اينكه ماندن در مكه و حجاز، به مصلحت او و يارانش نخواهد بود و از طرف ديگر اجبار حاكمان و سرسپردگان يزيد، جهت اعلان بيعت يا عدم بيعت با خليفه، ناگزير به مهاجرت از مكه و منطقه حجاز گرديد. از آنجا كه از زمان رسيدن به مكه، با نامه‏هاى بسيارى از كوفيان، مبنى بر دعوت از امام، براى رفتن به شهر كوفه جهت پذيرش رهبرى آنها، در قيام عليه يزيد روبه‏رو گرديده بود، با ياران وفادار، اهل بيت و خانواده خويش و برخى ديگر از افرادى كه به طمع منصب، مال و مقام همراه امام شده بودند، راهى كوفه گرديد.

نخستين منتظر كاروان كربلا
اگر چه اين شيرزن توفيق همراهى با كاروان عاشورا را نيافت، اما همواره فكر و دل وى با كاروان شهادت و امام خويش بود؛ چرا كه همه هستىِ زندگانى اين پيرزن ـ يعنى چهار فرزند رشيد و برومند او، همچنين امام و اهل بيتش ـ همراه كاروان بود. دلشوره و اضطراب ام‏البنين سبب مى‏شد در هر لحظه و موقعيتى، از تمامى افراد و كاروانيانى كه از عراق به مدينه مى‏آمدند، جوياى حال كاروان كربلا شود.
سفر كاروان عاشورا، از زمانى كه مدينه را به مقصد مكه ترك گفته بودند تا زمانى كه بازماندگان به مدينه بازگشتند، حدود سه ماه به طول انجاميد.

بشير، بشارت‏دهنده ام‏البنين به شهادت فرزندانش
پس از ورود بشير بن‏جذلم به مدينه، به عنوان پيك امام سجاد(ع)، ام‏البنين جهت كسب اخبار كاروان و حوادث بر آنها رفته، به همراه تنها يادگار عباس، نزد بشير رفت كه در حال انتشار خبر كاروان عاشورا و سرانجام آن، نيز توقف امام سجاد(ع) بر دروازه شهر مدينه بود.
در هنگام آمدنِ اين پيرزن به سمت بشير، جمعيت زياد زنان و مردان كوفه، با مشاهده او، به احترام از جلويش كنار رفته، بشير تا نگاهش به اين زن بلندبالا، با قامت رشيد افتاد، از اطرافيان خود پرسيد:
اين زن كيست كه مردم مدينه اينقدر به او احترام مى‏گذارند؟!
جواب دادند: ام‏البنين كلابى ـ همسر على(ع) و مادر عباس ـ است.
بشير تا ام‏البنين را شناخت، وى را مخاطب قرار داده، با حالت محزون و گرفته گفت: ام‏البنين! خبر دارى عباس و پسرانت را در كربلا شهيد كردند؟
آن بانوى فداكار پس از شنيدن خبر شهادت فرزندان شجاع خود، بدون ذره‏اى منقلب شدن، همچون كوهى استوار، از بشير جوياى حال امام حسين(ع) گرديد و گفت:
جان من و تمام فرزندانم فداى پسر فاطمه(س)، از حال امام و مقتدايم چه خبر دارى؟
ام‏البنين كه حتى پس از شنيدن خبر شهادت تمامى فرزندان خود، به عشق سلامتى امام تا آن لحظه خم به ابرو نياورده بود، وقتى خبر شهادتِ حسين(ع) را به همراه ديگر فرزندان خود شنيد، در حالى كه زانوان او زير اين بار گرانبها خم مى‏شد، رويش را به طرف مردان و زنان مدينه برگرداند و با حالت غمگينانه‏اى، آنان را خطاب كرده گفت:
مردم مدينه! پس از شهادت امامم و تمامى پسران رشيدم، از شما مى‏خواهم از اين به بعد مرا ام‏البنين نخوانيد؛ چرا كه ام‏البنين يعنى مادر پسران رشيد؛ ولى پس از شهادت فرزندم حسين(ع) و ديگر پسران رشيدم، هيچ پسرى براى من باقى نمانده است.

عزادار و مرثيه‏خوان بقيع
تاريخ‏ها نوشته‏اند: از آنجا كه ام‏البنين، مرثيه‏ها را با سوز درونى خاصى، براى مردم مدينه مى‏خواند، اولين مرثيه‏خوان شهداى كربلا، همين بانوى داغديده و گرامى بود.
پس از حادثه كربلا و بازگشت بازماندگان كاروان، ديگر هيچ كس ام‏البنين را شادمان نيافت؛ چرا كه پس از رخداد واقعه كربلا و شهادت پسران رشيد خود، به يادبود فرزندانش و جهت گريستن به ياد آنان، در گوشه‏اى از قبرستان بقيع، چهار صورت قبرِ پسرانش را درست كرده بود. روزها به دور از هياهوى مردم مدينه و در حالى كه جامه سياه بر تن كرده، دست‏هاى كوچك يادگارِ عباسش ـ عبيداللّه‏ ـ را در دست داشت، به بقيع مى‏آمد و بر سر قبرها مى‏نشست، آنگاه در حالى كه مرثيه‏هاى سوزناكى، در رثاى فرزندان خود و بخصوص عباس مى‏سرود، در غم فقدان آنها اشك ماتم مى‏ريخت و برايشان عزادارى مى‏كرد.
مورخان و گزارش‏نويسان نوشته‏اند: مرثيه‏هايى كه اين بانوى داغديده به هنگام آمدن بر بالاى قبر فرزندان و در رثاى پسرانش، با سوز درونى مى‏سرود، به قدرى سوزناك و دردآور بوده است كه حتى دل هر انسان بى‏رحم و سنگدلى نيز به درد مى‏آمد!
مرثيه‏هايى كه اين بانوى داغديده به هنگام آمدن بر بالاى قبر فرزندان و در رثاى پسرانش، با سوز درونى مى‏سرود، به قدرى سوزناك و دردآور بوده است كه حتى دل هر انسان بى‏رحم و سنگدلى نيز به درد مى‏آمد!
گفته‏اند حتى مروان حكم ـ حاكم وقت مدينه ـ هر زمان كه از كنار قبرستان بقيع عبور مى‏كرد و مرثيه‏هاى سوزناك ام‏البنين را مى‏شنيد، بى‏اختيار لحظه‏اى مى‏نشست و همراه اين مادر داغديده، گريسته و با او اظهار همدردى مى‏كرد.
«ديگر مرا ام‏البنين نخوانيد و مرا به ياد شيران بيشه نيندازيد.»
«پسرانى داشتم كه مرا به خاطر وجود آنها «ام‏البنين» مى‏گفتند،»
«ولى امروز در حالى به سر مى‏برم كه ديگر پسرانى براى من نيست.»
«چهار پسرى كه همچون عقاب‏هاى تيزپرواز بودند.»
«با پاره شدن رگ‏هاى قلب‏شان به شهادت رسيدند.»
«نيزه‏ها به جنگ اعضاى بدن آنها آمد، در نتيجه همه آنها به خاك افتادند.»
«اى كاش مى‏دانستم آيا اين خبر درست است كه گفتند: دست عباس قطع شده است!»
ام‏البنين در لابه‏لاى ذكر مرثيه، نوحه و سوگوارى‏هاى خود، از همه بيشتر، از مصيبت‏هايى كه بر سر فرزند ارشد و بزرگوارش ـ عباس ـ آمده بود، ياد مى‏كرد، نيز همراه با ياد كردن از افتخارات و عملكردهاى جانانه و شخصيت ذاتى و جوهره وجودى او (كه همه آنها را در يارى امام و مقتداى خود به كار مى‏گرفت) چنين مى‏گفت:
«اى كسانى كه حمله جانانه فرزندم ـ عباس ـ را بر گله‏هاى گوسفند ديديد.»
«نيز به دنبال او فرزندان حيدر را كه هر كدام از آنها شيرى است كه دست از يارى امامش برنمى‏دارد.»
«باخبر شدم، در حالى بر سر پسرم ضربه وارد كرده‏اند كه او دست در بدن نداشته است.»
«واى بر من كه بر سر فرزندم عمود آهنين فرود آمد.»
«اگر شمشير در دستت مى‏بود، كسى را ياراى نزديك شدن به تو نبود.»
پس از حوادث خونين كربلا، روزها و شب‏ها خواب و خوراك ام‏البنين، شيون و گريه و زارى براى پسران از دست رفته‏اش بود. در همه حال افتخارش اين بود كه پسرانش در ركاب امام و به فرمان پسر پيامبر به شهادت رسيده‏اند. او يقين داشت براى اين ايثار و از خودگذشتگى، فرداى قيامت در مقابل پروردگار، رسول خدا، امير مؤمنان و فاطمه زهرا(س) روسفيد و سربلند خواهد بود.
داستان زندگانى و حيات اين شيرزن تاريخ تشيع و پيرو مخلص مكتب علوى، چهار سال و اندى پس از حادثه كربلا، در جمادى‏الثانى سال 64 هجرى به پايان رسيد و بدن مطهر ام‏الشهداى كربلا، در قبرستان بقيع و دور از پاره‏هاى تن خود آرميد.
سلام و صلوات خدا بر او باد.

مطالب مشابه