آشنايي با الهيات مسيحي معاصر

آشنايي با الهيات مسيحي معاصر

نويسنده: ج. هـ. ليث
مترجم: همايون همتي

پيشينه ي الهيات مسيحي
انقلاب علمي، نهضت روشنگري، انقلاب صنعتي و نهضت هاي اجتماعي و فکري گوناگون در زمان جنگ جهاني نخست، بطور اساسي فضاي فکري و علمي را متحول ساختند و منجر به پيدايش وضعيت جديدي نسبت به مراجع و نهادهاي معتبر و با نفوذ قبلي شدند به تدريج، اصل تحول به عنوان يک اصل جدايي ناپذير و وضعيت عادي و بهنجار و طبيعي پذيرفته شد. انقلاب علمي که با کساني مثل کوپرنيک آغاز شد و توسط اشخاص مانند داروين و اينشتين ادامه يافت نه تنها درک و دريافت انسانها را از جهان دگرگون ساخت، بلکه موجب تحول جايگاه آدمي در کل نظام هستي گرديد.
هيچ جريان فکري ديگري در قرن نوزدهم مثل بکارگيري روش نقادي تاريخي در مورد کتاب مقدس، براي کليسا مصيبت بار و مشکل زا نبود. شناخت تاريخي جديد همچنين مردم را نسبت به عدم قطعيت و نسبي بودن قضاوت ها و شيوه ي پيدايش و شکل گيري تاريخ و اعتقادات شان آگاهتر ساخت. کارل مارکس ( 83- 1818 ) با تأکيد بر خصلت ايدئولوژيک دين و شيوه ي تکوين عقايد و علايق مؤمنان به طرح مسأله پرداخت. زيگموند فرويد ( 1939- 1856 ) اعلام کرد که همانگونه که دانش جديد جايگاه آدمي در جهان را تغيير داده است ( توسط کوپرنيک ) و بي همتايي آدمي را در منشأ پيدايش از بين برده است ( توسط داروين ) او نيز ارزش واعتبار آزادي را از بين خواهد برد.
کليسا نيز بطور فزاينده اي بر آگاهي خود در مورد اديان ديگري مي افزود و از ارزش و اهميت آنها نسبت به دين مسيح پرسش مي کرد.

الهيات مسيحي در قرن نوزدهم
مکتبهاي مختلف کلام و الهيات مسيحي در قرن نوزدهم را مي توان بر اساس نوع پاسخي که به تحولات علمي و صنعتي و اجتماعي جديد داده اند دسته بندي کرد. يک دسته آزادانديشان يا ليبرال ها بودند که مي کوشيدند تا از تحولات جديد و دستاوردهاي علمي هر چقدر مي توانند به سود ايمان و دين مسيح استفاده کنند. دسته ي ديگر کساني بودند که به مقاومت در برابر موج جديد مي پرداختند و سعي در ناديده گرفتن و انکار پيشرفت هاي علمي و صنعتي جديد داشتند. گروه سوم کساني بودند که تلاش مي کردند تا بين ايمان مسيحي و روابط اجتماعي جديد نوعي رابطه برقرار کنند و به همين سبب به « نهضت انجيل اجتماعي » موسوم شدند.
فريدريش شلايرماخر (1) ( 1834- 1768 ) نخستين چهره ي سرشناس و معروفي بود که وضعيت فکري و فرهنگي جديد را کاملاً جدي گرفت، او مسأله ي امکان تحقق و تدوين نظام الهيات را مطرح ساخت و معتقد بود که مي توان حول محور تجربه ي ديني و به عنوان نتايج و لوازم آن، يک نظام الهيات را تأسيس نمود به گونه اي که گزاره هاي کلامي و الهياتي حاوي مضمون تجربه ي ديني و پديد آمده از آن باشند. به عبارت ديگر، از نظر شلاير ماخر گزاره هاي کلامي و ديني درواقع به منزله ي صورتبندي مفهومي آن چيزي است که مضمون تجربه ي ديني را تشکيل داده و باتجربه ي ديني بدست آمده است. پس هر گزاره ي کلامي و ديني، صورت بياني تجربه ي ديني است. او با اين کار علم کلام را از انتقادهاي گزنده ي متفکران وابسته به نهضت روشنفکري خلاصي و مصونيت بخشيد و به علم کلام نوعي استقلال و اعتبار ارزاني کرد و مبنا و محور مستقل و متمايزي براي آن تدوين و ارائه کرد که همان تجربه ي ديني مبتني بر ايمان مسيحي باشد. اين ابتکار شلاير ماخر البته مخاطره آميز بود و مشکلاتي نيز پديد آورد. درواقع با اين طرح ابتکاري که او عرضه کرد بسياري از اصول و عقايد مسيحي که ريشه در تجربه ي بيواسطه و مستقيم مؤمنان نداشت، مثل بکرزايي (2) و تولد اعجازآميز حضرت عيسي، خارج از محدوده ي گزاره هاي کلامي قرار مي گرفت و اين بنوبه ي خود انتقادهاي زيادي را متوجه شلاير ماخر مي ساخت. از سوي ديگر، شلاير ماخر ادعا و اصرار مي کرد که دين مسيح با تمامي اديان ديگر متفاوت و متمايز است زيرا در اين دين همه چيز به “مسأله ي آمرزش از طريق عيسي مسيح” بر مي گردد و اين موضوع درکانون ديانت مسيح قرار داشته و آن را از تمامي اديان ممتاز مي سازد. اعتبار و مرجعيت ديني را هيچگاه نمي توان از بيرون تحميل کرد، بلکه از درون خود جامعه ي مسيحي مي جوشد.
هگل که يک فيلسوف ذهنگراي آلماني بود با مسأله به شيوه ي ديگري برخورد کرد، او بر معقول بودن واقعيت تأکيد مي کرد و مسيحيت را فلسفه ي غايي و نهايي مي دانست و مي کوشيد تا با استفاده از عقيده ي تثليث و شخص عيسي مسيح به تفسير رابطه ي متقابل خدا با جهان، وحدت خدا با بشر و چگونگي تجلي کامل خدا در امت يا جامعه ي معنوي ( کليسا ) بپردازد. بدين منوال با تبديل مسيحيت به نوعي فلسفه، دين مسيح از بسياري انتقادهاي جديد تاريخي و عقلي مصون ماند. مارکس از شمار شاگردان چپ گراي هگل بود که به انتقاد از مسيحيت پرداخت.
آلبريخت ريچل (3) در اينکه ريشه ي ايمان مسيحي در تجربه ي ديني است با شلاير ماخر موافق بود اما در مورد تفسير و فهم تجربه ي ديني با او مخالفت داشت. موضوع اصلي الهيات، وحي تاريخمند است که در قالب عهد جديد تبلور يافته است. و شناخت وحي تنها مي تواند جنبه وصبغه ي ارزشي و اخلاقي داشته باشد و در قالب گزاره هاي ارزشي بيان شود. شناخت ما درباره ي مسيح نمي تواند صرفاً شناخت توصيفي و اخباري باشد، بلکه چنين شناختي بايد مبتني بر ارزش و داوري ارزشي باشد. انجيل نويد مي دهد که مشيت خداوند بر اين قرار گرفته تا مؤمنان، از اسارت قواي طبيعي رها سازد. ريچل همچنين ملکوت خدا را به عنوان « سازماني بشري که مبتني بر عشق و الهام است » مورد تأکيد قرار مي دهد.
آدولف هارتناک (4)، شاگرد ممتاز ريچل کتاب معروف خود را که در حکم بيانيه اي درباره ي آزاد انديشي بود تحت عنوان “مسيحيت چيست؟” نگاشت و در آن ملکوت خدا را به عنوان قلب و کانون مسيحيت معرفي کرد. همچنين درباره ي ارزش روح بشر و نسبت آن با خدا و اهميت تقوا و درستکاري و عشق مطالبي در آن مطرح ساخت.
ريچل بر مکتب الهيات آزادانديش در امريکا تأثير فراواني نهاد. قبلاً نيز هوراس بوشنل (5) از طريق نگارش کتابهايي تحت نام « تجلي خدا در مسيح »(6) و اثر عمده اش در الهيات به نام « طبيعت و امر فراطبيعي » (7) و مطالعات ديگري که درباره ي شخص مسيح و کار او انجام داده بود، زمينه را در ميان امريکائيان براي پذيرش يک مکتب الهياتي جديد آماده ساخته بود. عالمان آزادانديش انجيلي مانند ويليام آدامز براون (8) و هنري فان دوسن (9) نيز از نفوذ زيادي برخوردار بودند. اين مکتب چهار ويژگي را از الهيات قرن نوزدهم به ارث برده بود: 1- حقيقت جويي 2- تجربي بودن 3- تأکيد بر اصل پيوستگي و استمرار 4- رويه ي آزادانديشي. همچنين از سابقه و ريشه ي انجيلي اش سه چيز را وام گرفته بود: 1- اعتبار تجربه ي مسيحي 2- وفاداري نسبت به تاريخي بودن دين 3- احساس رسالتمندي.
در کليساي انگليس دين مسيح از طريق سه دسته مقالات و بررسيها مي کوشيد تا خود را با انديشه ي معاصر مطابقت بخشد: 1- مقالات و بررسيها (1860) که در دوره ي نقد متون و مناقشه در مورد تئوري تکامل نگاشته شده بود 2- جهان نو ( 1889 ) 3- مقالات کاتوليکي و انتقادي ( 1926 ) که نويسندگان آنها معتقد بودند که بين کاتوليک بودن و نقادي لزوماً هيچگونه تناقضي وجود ندارد.
جريانهاي جديد الهياتي در شاخه کاتوليک رومي مجال ظهور و بروز يافتند. کتاب « اصول خطاها » ( 1864 ) اغلب تحولات قرن نوزدهم را رد مي کرد و تحولاتي الهياتي مشابه در شاخه ي پروتستانت که در سال 1890 توسط کساني مانند لويي دوشن (10) ( 1843- 1922 )، آلفرد لويزي(11) ( 1940 – 1857 )، و جورج تيرل (12) ( 1909 – 1861 ) پديد آمد طي دو بيانيه از سوي پاپ ( 1907 ) محکوم شد.
در کنار چنين کساني، شماري از متکلمان محافظه کار وجود داشتند که سرگرم تلاش براي اثبات امکان دستيابي به يک نظام الهيات مسيحي بودند و از آن ميان مي توان از چارلز هاج (13) ( 1878- 1797 ) در پرينستون، ثولوک (14) ( 1878- 1797 ) در آلمان نام برد که مي کوشيد تا با جدي نگرفتن تحولات جديد، تقرير نويني از دين سنتي ارائه دهد. در پايان قرن نوزدهم اين نوع محافظه کاري ديگر امکان پذير نبود و در شکل بينادگرايي (15) ظاهر شد، که در مقابل نوآوريها و تحولات فرهنگي به مقاومت مي پرداخت.

احياي سنتهاي کهن
الهيات با نزديک شدن جنگ جهاني نخست وارد دوره ي جديدي شد. مقالات کارل هول (16) درباره ي فهم جديد لوتر از دين ( 1917 ) پيشگام احياي مطالعات مربوط به اصلاح دين گشت. گسترش نهضت جهاني ( کليساها ) متکلمان را تشويق کرد تا فراتر از مرزهاي فرقه اي حرکت کنند. اما حادثه اي که براي دوره ي جديد الهيات تعيين کننده بود تجديد چاپ تفسير کارل بارث (17) از ” نامه به روميان ” بود.
بارث بانفوذترين نماينده ي جريان الهياتي بود که به نامهاي مختلفي همچون الهيات اصلاح طلبانه ي جديد، راست ديني جديد، الهيات بحران، الهيات مبتني بر کلمه ي خدا ناميده مي شد. اين نظام الهياتي از مصلحان پروتستانت و افکار سنت اگوستين الهام مي گرفت و بر وحي و شخصيت بحران زده ي هستي بشري تأکيد مي کرد. بارث نه يک متکلم آزادانديش (18) بود و نه يک متکلم بنيادگرا، او ميراث قرن نوزدهم و عصر روشنگري را پذيرفت، اما تقرير دوباره اي از مسيحيت کهن ارائه داد. مکتب آزاد انديشي بر پيوستگي دين مسيح با جهان تأکيد کرده بود، بارث بر انقطاع رابطه بين خالق و مخلوق بين وحي متجلي شده در عيسي مسيح و وحي عمومي الاهي در جهان، بين ناپيوستگي کليسا و جامعه ي بشري تأکيد مي کرد. خداوند از روي آزادي هر گاه و هر جا که بخواهد با بشر سخن مي گويد و مسئوليت بشر اين است که به سخن خدا گوش فرا دهد. الهيات از نظر بارث آزمايشي است که کليسا در مورد رسالت پيام رساني اش به عمل مي آورد. سخناني که در مواعظ مطرح مي شوند بايد با سخناني که در کتاب مقدس آمده است مطابقت کنند. مشکل اساسي بدعت و انحراف از سخن خداست نه کفرورزي.
اميل برونر (19) ( 1965 – 1889 ) بسياري از آراي بارث را پذيرفت، اما بيش از او انديشناک مسأله وحي الهي در آفرينش و مبحث دفاعيات کلامي بود و مي کوشيد تا در تبليغ دين به نيازهاي زمان توجه کامل داشته باشد. الهيات لوتري نيز تحت رهبري متکلمان سوئدي مانند گوستاف آولن (20) ( 1977- 1879 ) و آندرز نيگرن (21) ( 1978 – 1890 ) دوباره احيا شد.
پل تيليک (22) ( 1965 – 1886 ) موضع کلامي جديدي که ” واقع گرايي مؤمنانه ” (23) خوانده مي شد عرضه کرد. او در حالي که بر ماهيت فرهمند و موعظه آميز الهيات تکيه مي کرد، اعتقاد داشت که الهيات بايد سراسر دفاعياتي باشد. روش ربطي (24) ( همبسته ي ) او در تحليل وضعيت بشري، فلسفه را بکار مي گرفت تا به طرح پرسشهايي که انجيل بدانها پاسخ داده است بپردازد. رودلف بولتمان (25) ( 1976- 1884 ) انديشه اش را بر اين مسأله متمرکز ساخت که انجيل چگونه مي تواند در دوره ي پس از عصر روشنگري حاوي پيامي باشد و مورد تبليغ و دعوت قرار گيرد. برنامه ي او در جهت اسطوره زدايي (26) از کتاب مقدس بود و مي کوشيد تا پيام مسيحي را از چنگال زبان اسطوره اي رها ساخته و آن را درباره ي حقيقت وجودي و وضعيت بشري بکار گيرد.
در اين راه بولتمان آموزه ي کهن لوتر در مورد « برائت از طريق ايمان تنها » (27) را از نو مورد تأکيد قرار داد. دوره ي جديد الهيات در امريکا با انتشار کتاب « انسان اخلاقي و جامعه ي غير اخلاقي » (28) راينهولد نيبهور (29) ( 1971 – 1892 ) در سال 1932 پديد آمد. نيبهور در مکتب الهيات آزاد انديشي (30) پرورش يافته بود و عميقاً تحت تأثير « نهضت انجيل اجتماعي » (31) و فيلسوفان امريکايي مانند پيرس، (32) رويس، (33) جيمز (34) و ديويي (35) قرار داشت. متکلمان نامداري که بر انديشه ي او تأثير گذاشته بودند عبارت بودند از: اگوستين، اصلاح طلبان و کيرکگارد، کتاب او به نام « انسان اخلاقي و جامعه ي غير اخلاقي » به مبارزه عليه آزاد انديشي ديني و دنيوي هر دو پرداخت. نيبهور در اين دوره تحت تأثير ديدگاه هاي مارکسيستي در مورد نقش سود و سرمايه در روابط انساني قرار داشت و بر آن تأکيد مي کرد. آدمي ممکن است حتي براي رسيدن به سود مادي عبادت کند و يا براي افزايش سود به دين اقبال نمايد. نيبهور پي برد که عقل و دين مي توانند منشأ عدالت اجتماعي باشند، اما نيز مي توانند بعنوان ابزار براي ستم و استثمار بکار گرفته شوند.
او معتقد بود که قدرت همچنان به عنوان عاملي تعيين کننده در مناسبات انساني باقي خواهد ماند، زيرا بشر موجودي است که تابع غرايز و هواهاي خويش است و علايق و خواسته هايش او را به تباهي مي کشانند. مي توان مکتب الهياتي نيبهور را چنين توصيف کرد که نوعي واقع گرايي مسيحي است که نه بر کرامت (36) بشر تأکيد دارد و نه بر گناهکاري (37) او. اين مکتب آزادي روح بشر را مورد تأکيد قرار داده و امکان وصول به خير يا شر هر دو را براي بشر جايز مي شمارد. اين مکتب از سويي بر رد نوميدي، انزواطلبي و کلبي مشربي (38) و شکاکيت و از سوي ديگر بر نفي خيال پرستي (39) و روياگرايي تأکيد مي کند. او دو اصل برائت پروتستانت و تقديس (40) و تبرک را با هم در آميخت و کوشيد تا با آموزه هاي طرفداران اصلاح دين و نگرشهاي عصر رنسانس آنها را ترکيب کند. روش دفاعياتي (41) نيبهور از اين قرار بود که مي کوشيد تا بي کفايتي و نارسايي مفاهيم دنيوي (42) و غير روحاني را به ويژه در علوم سياسي براي فهم وضعيت بشري نشان داده و کفايت مفاهيم ديني و مسيحي را مثل آموزه ي گناه براي فهم تجربه ي بشري اثبات نمايد.
ريچارد نيبهور ( 1962 – 1894 ) با مسأله اي که تروئلچ (43) آن را مطرح کرده بود دست و پنجه نرم کرد و آن عبارت بود از نسبي بودن (44) و تاريخي بودن هر گونه اقدام و عمل بشري. او بر آموزه ي مسيحي وحي تأکيد مي کرد بدون آن چيزي از نسبيت آن را کاهش دهد. او توحيد (45) يهودي- مسيحي را بار ديگر مورد تأکيد قرار داد و به نفي هر گونه تلاشي براي محدود ساختن رابطه ي انسان و خدا يا حلول خدا در بشر متناهي پرداخت. او کوشيد تا طرح کلامي آنسِلم (46) در مورد « شناخت ايمان جويانه » را دوباره تهي سازد. به اعتقاد او وحي فرهنگ را احيا و بازسازي مي کند بدون اينکه وحدت آن را بر هم زده يا ارزش مثبت آن را مورد انکار قرار دهد. او همچنين پيشنهاد کرد که بشر بايد پاسخي اخلاقي به عمل خداوند بدهد.
ويليام تمپل (47) ( 1944- 1881 ) در تفکرش که ريشه هاي عميق اگوستيني داشت در اثرش به نام « طبيعت، انسان و خدا » ( 1934 ) کوشيد تا بين الهيات و فلسفه آشتي برقرار سازد.
متکلمان کاتوليک و انگليکان راهنما و سررشته ي کار خود را در افکار سنت توماس آکويناس(48) يافتند. چشمگيرتر از همه کار ژاک مارتين (49) ( 1973- 1882 ) بود که کتابي به نام “بشر گرايي راستين”( 1936 ) نوشت و اتين ژيلسون (50) که مورخ انديشه ي قرون وسطا بود در اثرش به نام « روح فلسفه ي قرون وسطا » ( 1934 ) يکي از پيشگامان اين دوره محسوب مي شود.
از سال 1955 با کاهش نفوذ بارث در اروپا و نيبهور در امريکا و با ظهور موقعيت تاريخي جديد، دوره ي جديدي از الهيات آغاز شد. ويژگيهاي اين دوره ي جديد عبارت بود از فقدان يک متکلم با نفوذ و عدم اجماع بر سر مباحث الهياتي و توافق بر اين نکته که مکتبهاي الهياتي پس از جنگ جهاني نخست به پرسشهاي قرن نوزدهم پاسخهاي ساده و ناپخته اي داده بودند. اين پرسشها البته دوباره مطرح نگشت. اين نکته نيز مورد قبول بود که متکلمان بايد توجه بيشتري به ارزشهاي انساني و امور اين جهان نموده و مسئوليت بيشتري را بر عهده بگيرند.

مسايل مربوط به روش الهياتي

مسأله ي تاريخ
ارنست کاسمان (51) در سال 1953 مقاله اي تحت عنوان « مسأله ي هويت تاريخي عيسي » منتشر ساخت و از نو اين مسأله را که يک مورخ درباره ي عيسي چه مي تواند بداند را مطرح ساخت. جيميز رابينسون (52) نويسنده ي کتاب « جستجوي تازه در باب هويت تاريخي عيسي » ( 1959 ) معتقد بود که مطالعات تاريخي مي تواند امکانات تازه اي را در اختيار متفکران بگذارد و معرفت جديدي درباره ي عيسي پديد بياورد. فان هاروي (53) در کتاب « مورخ و ديندار » ( 1960 ) از ديدگاهي عام به بررسي تاريخي اين مسأله پرداخت. ولفهارت پاننبرگ (54) درکتاب « وحي به منزله ي تاريخ » ( 1968 ) به الهيات اگزيستانسياليست مشرب حمله کرد و خواستار حمايت از خدا در بستر تاريخ شد.

مسأله ي سخن خدا
سؤالات مهمي درباره ي سخن خدا و گزاره هاي کلامي و استعمال زبان در متون ديني و الهيات برانگيخته شد که برخي از اين مباحث بطور جدي در کتاب « تحقيقات جديد در باب الهيات فلسفي » ( 1955 ) آمده است. اين کتاب سهم مهمي در نشان دادن ماهيت و مرزها و محدوديت هاي زبان ايفا نموده است.

مسأله ي مرگ خدا
يکي از مباحث مرتبط با مسأله ي زبان و سخن خدا، اين پيش فرض و مقدمه بود که سخن خدا درواقع تمامي معناي حقيقي خود را براي بشر از دست داده است و بشر در اثر غفلت گرفتگي به سخن خدا پشت کرده است و قابليت شنودن و استماع آن را از دست داده است.

هرمنوتيک جديد
علاقه به هرمنوتيک (55) در سالهاي 1950 تا 1960 رو به افزايش نهاد و رسالت آن را ميانجيگري بين زبان عهد جديد و دنياي مدرن مي دانستند. طرفداران اين روش مي کوشيدند تا با بهره گيري از منابع شناخت تاريخي جديد و اگزيستانسياليسم بطور کلي، گروهي از مفسران انجيل مانند بولتمان را که در پي تفسير کلام انجيل درمورد وضعيت بشري بود تحت تأثير قرار دهندو اين حادثه امروز نيز دوباره در هرمنوتيک مطرح شده است که بر اساس آموزه هاي کتاب مقدس به تفسير شرايط وجودي بشر بپردازند.

الهيات داستاني ( Theology as Story )
اين جريان نيز بر مسايل هرمنوتيکي تمرکز يافته بود، چنانکه هانس فراي (56) در کتاب « افول روايت انجيلي » ( 1974 ) بدان پرداخته است.
توجه به مسأله ي روش در الهيات و انسجام و اعتبار آن در شکلي وسيعتر ذهن متکلمان مانند لانگدن کيلکي، (57) ديويد تراسي،(58) گوردون کافمن،(59) آلبرت آوتلر،(60) شوبرت آگدن (61) در کتابها و نشريه هاي کلامي به خود مشغول ساخته بود.
در اين دوره مسايل ويژه اي اصول عمده ي الهيات را تشکيل مي دادند که برخي از آنها به قرار زير است: الهيات دنيوي يا سکولاريسم از ديدگاه الهيات که در نوشته هاي ديتريش بونهافر (62) مطرح شد که بر وحي و نيک بودن آفرينش و جهان به منزله ي محل ايمان تأکيد مي کرد. در اين مورد مي توان به کتابهاي « انسان جديد » ( 1956 ) اثر رونالد گريگور اسميت (63) و « شهر دنيوي » ( 1965 ) از هاروي کاکس (64) مراجعه کرد.
مسأله ي ديگر گفتگوي بين مسيحيت و مارکسيسم بود. اين مسأله بخشي از فعاليتهاي الهياتي را در آن عصر بويژه در اروپا بخود اختصاص داده بود و روژه گارودي در کتاب « ديالوگ بين مسيحيت و کمونيسم » ( 1968 ) و ژان لاکمن (65) کتاب « مواجهه با مارکس » ( 1976 ) بدان پرداخته اند. الهيات اميد (66) در واقع واکنشي در قبال الهيات اصلاحي جديد بود که در دهه هاي پس از جنگ جهاني نخست به راه افتاده بود و نسبت به بشر و سير تاريخ بدبيني شديدي را تبليغ مي کرد. يورگن مولتمان (67) تحت تأثير فيلسوف مارکسيست يعني ارنست بلوخ (68) و نيز منابع انجيلي و سنت مسيحي، الهيات اميدبخش را حول محور اميد مطرح ساخت و اثر مهمي به نام « الهيات اميد » ( 1967 ) منتشر ساخت.
الهيات سياسي که نزديکي زيادي به الهيات اميد بخش داشت، در واقع واکنشي بر عليه « خصوصي سازي » (69) مسيحيت بود و مي کوشيد که پيام مسيحي را متناسب با نيازهاي جامعه ي معاصر تفسير و ارائه کند. الهيات سياهان (70) يا سياهپوستان نيز تلاش ديگري بود که براي عرضه ي ايمان مسيحي در امريکا پديد آمد و کتابهاي زيادي در مورد آن نگاشته شد که از آن ميان کتاب « الهيات و قدرت سياهان » اثر جيمزکون (71) ( 1969 ) يکي از مهمترين آثار بشمار مي رود.
الهيات هنر و نمايش نيز با آثار کساني مانند هاروي کاکس و يورگن مولتمان ( 1970 ) پا گرفت. الهيات رهايي بخش (72) که ريشه ي عميقي در امريکاي لاتين داشت بصورت يکي از بانفوذ ترين نهضت هاي کلامي درآمد. اين مکتب بر رهايي بشر از اسارتهاي گوناگون نژاد، جنسيت، شهرت، طبقه و استثمار اقتصادي تکيه مي کرد و الهيات را به منزله ي نقادي « عمل » معرفي مي کرد، اثر مشهور اين جنبش کتاب « الهيات رهايي بخش » تأليف گوستاوگوتيرز (73) است.

احياي سنت
متکلماني که از آراي فلسفي آلفرد نورث وايتهد (74) در بيان ديدگاه هاي مسيحي استفاده مي کردند از بانفوذترين و سازنده ترين متکلمان آن عصر بشمار مي رفتند.
البته اين کار بسيار پيشتر از طريق آثار چارلز هارتشورن (75) به نام « نسبت الهي » ( 1948 ) آغاز شده بود. تأثير آراي او به طور وسيعي در آثار کساني مانند دانيل ويليامز (76) در « روح عشق و صورتهاي آن » ( 1968 ) شوبرت آگدن، در « وجود خدا » ( 1966 )، جان کاب (77) در اثرش به نام « الهيات عقلي مسيحي » ( 19635 ) انعکاس يافته است.
الهيات کاتوليک رومي پس از اعلاميه ي پاپ ژان بيست و سوم درباره ي « نوع بشر » که در سال 1950 انتشار يافت، جان تازه اي يافت و تجديد حيات پيدا کرد و شوراي واتيکان دوم ( 65- 1962 ) آزادي تازه اي براي فعاليتهاي کلامي ايجاد کرد. در بين متکلماني که به موضوعات جديدي پرداختند بايد از کارل رينر (78) « بنيادهاي دين مسيح » ( 1976 )، برنارد لانرگان (79) « روش در الهيات » ( 1972 ) و هانس کونگ (80) « درباره ي مسيحي بودن » ( 1976 ) نام برد. بعلاوه متکلمان کاتوليک به مطالعه ي دستاوردهاي اصلاح ديني پروتستانت ها و انجيل در مقياس جهاني پرداختند.
متکلماني که به بررسي الهيات اصلاحي جديد ( 50- 1920 ) پرداختند و بحثهاي کهن تر را نيز مورد مطالعه قرار دادند، آثاري پديد آوردند که مي توان آن ها را راست ديني جديد (81) يا انتقادي ناميد. در اين زمينه از آثار کساني مانند آلبرت آوتلر ( کسي که به خدا ايمان دارد”، 1968 )، گوردون کافمن ( “الهيات دستگاهمند از ديدگاه يک تاريخگرا”، (1968 ) و آموزش عمومي دين ( 1975 ) که توسط عالمان پروتستانت و کاتوليک در اروپا تهيه شده بود ياد کرد.
علاوه بر رشد راست ديني انتقادي، الهيات محافظه کار نيز اهميت يافت و تحت تأثير چالشهاي فرهنگي به تجديد نظرهايي درباره ي ديدگاههاي مسيحي دست زد.
الهيات در ميان ارتودوکس هاي شرقي در آثار کساني مثل سرجيوس بولگاکوف (82) ( ” کليساي ارتودوکس “، 1955)، نيکلاي برديايف (83) ( ” الوهيت بشر “، 1937 ) مطرح شد. اين سنت الهياتي توسط جان مايندورف (84) در آثاري از قبيل ” الهيات بيزانسي: روندهاي تاريخي و مباحث اعتقادي ” ( 1975 ) ادامه يافت.

الهيات در فرهنگهاي غيرغربي
يکي از مهمترين تحولاتي که پس از جنگ جهاني دوم پديد آمد، ظهور مکتبهاي الهياتي بومي اي بود که با زبان و مفاهيم موجود در فرهنگ هاي افريقا و خاور دور بيان شده بود. در بين برجسته ترين متکلمان غير غربي کساني مانند جان موبيتي (85) ( “تصورات خدا در افريقا”، 1970 )، د. ت. نيلز (86) ( ” دين بودا و ادعاهاي مسيح “، 1967 ) و کازوکيتاموري (87) ( “الهيات رنج خدا”، 1965 ) وجود داشتند. (88)

پي‌نوشت‌ها:

1. Friedrich Schleiermacher
2. Virgin Birth
3. Aelbrecht Ritschl
4. Adolf Harnack
5. Horace Bushnel
6. God in christ
7. Nature and the Supernatural
8. William Adams Brown.
9. Henry p.vran Dusen
10. Louis Duchesne
11. Alfred Loisy
12. George Tyrell
13. Charles Hodge.
14. F. A. G. Thouck
15. Fundamentalism
16. Karl Holl
17. Karl Barth
18. Liberal
19. Emil Brunner.
20. Gustaf Aulen
21. Anders Nygren.
22. Paul Tillich
23. “belief-ful realism
24. Method of Correlation
25. Rudolf Bultmann
26. Demythologization.
27. Justification By Faith
28. Moral Man and lmmoral Society
29. Reinhold Niebuhr
30. Liberalism
31. Social Gospel Movement
32. Pierce
33. Royce
34. James
35. Dewey
36. Dignity
37. Sin
38. Cynicism
39. Utopianism
40. Sanctification
41. Apologetic
42. Secular
43. Troeltsch
44. Relativity
45. Monotheism.
46. Aenselm
47. William Temple
48. Thomas Aquinas
49. Jaques Maritain
50. Etienne Gilson
51. Ernst Kasemann
52. James Robinson.
53. Van Harvey
54. Wolfhart Pannenberg
55. Hermeneutics
56. Hans Frei
57. Langdon Gilkey
58. David Tracy
59. Gordon Kaufman
60. Albert Autler
61. Shubert ogden
62. Dictrich Bonhoeffer
63. Ronald Gregor Smith
64. Harvey Cox
65. Jan Lochman
66. The Theology of hope
67. Jurgen Moltmann
68. Ernst Bloch
69. “Privatization
70. Black Theology
71. James Cone
72. Liberation Theology
73. Gustarv Gutierrez.
74. Alfred North Whitehead
75. Charles Hartshorne
76. Daniel D. Williams
77. John Cobb
78. Karl Rahner
79. Bernard Lonergan
80. Hans Kung
81. Neo- orthodoxy
82. Sergius Bulgakov
83. Nikolai Berdyaer
84. John Meyendorff
85. John s. Mobiti
86. D. T.Niles
87. Kazoh Kitamori
88. اين نوشته ترجمه ي مقاله ي انگليسي ( Contemporary Christian Theology ) نوشته ي ( J. H. Leith است که در ديکشنري اديان با مشخصات زير به چاپ رسيده است:
Abingdon Dictionary of Living Religions, Keith Crim ( ed ), London, 1981.
پيداست که براي نقادي و مواجهه ي علمي صحيح با مسيحيت، بايد ابتدا مکتبهاي معروف الهيات آن را شناخت تا سپس به داوري و ارزيابي کاستيهاي آن نشست، اين مقاله در حقيقت چنين هدفي را دنبال مي کند و اميد است مدخلي کوتاه و مختصر براي آشنايي بيشتر با نظامهاي الهياتي در مسيحيت معاصر باشد و دستمايه اي براي نقاديهاي عالمانه و به دور از تعصب متکلمان مسلمان معاصر گردد.
منبع مقاله :
ج. هـ. ليث … [و ديگران]، ( 1379 )، مقدمه اي بر الهيات معاصر، مترجم: همايون همتي، تهران: نقش جهان، چاپ اول.

مطالب مشابه