حضرت ابو جعفر، امام محمد باقر صلوات اللّه و سلامه عليه حكايت فرمايد: روزى پدرم؛ حضرت زين العابدين عليه السّلام به همراه عدّه اى از دوستان به اطراف شهر مدينه ، جهت تفريح و استراحت رفتند، كه من نيز با ايشان همراه بودم . چون سفره غذا گسترانيده شد و افراد آماده خوردن طعام شدند، ...
دسته بندی های موجود در بخش"حکایت ها"
مطالب موجود در بخش "حکایت ها"
داستانهای ائمه: امام سجاد (ع): سفارشات ارزنده در آخرین لحظات
زُهرى كه يكى از راويان حديث و از اصحاب امام سجّاد، زين العابدين عليه السّلام است، گويد: در آخرين لحظات عمر شريف امام سجّاد عليه السّلام به محضر مباركش شرفياب شدم، همين كه كنار حضرت نشستم مقدارى نان و سبزى كاسنى آوردند، حضرت خطاب به من كرد و فرمود: ميل كن . اظهار داشتم ...
داستانهای ائمه: امام سجاد (ع): هم راز و هم ساز تهى دستان
امام محمّد باقر عليه السّلام فرموده است: هنگامى كه پدرم امام سجّاد زين العابدين عليه السّلام به شهادت رسيد و خواستم پيكر مطهّر او را غسل دهم...
داستانهای ائمه: امام سجاد (ع): قافله ای که به حج می رفت
قافله ای از مسلمانان كه آهنگ مكه داشت، همینكه به مدینه رسید چند روزی توقف و استراحت كرد و بعد، از مدینه به مقصد مكه به راه افتاد. در بین راه مكه و مدینه، در یكی از منازل، اهل قافله با مردی مصادف شدند كه با آنها آشنا بود. آن مرد در ضمن صحبت با ...
داستانهای ائمه: امام حسین (ع): مرد شامی
شخصی از اهل شام به قصد حج یا مقصد دیگر به مدینه آمد. چشمش افتاد به مردی كه در كناری نشسته بود. توجهش جلب شد. پرسید: این مرد كیست؟ گفته شد:«حسین بن علی بن ابی طالب است».سوابق تبلیغاتی عجیبی [1]كه در روحش رسوخ كرده بود موجب شد كه دیگ خشمش به جوش آید و قربة ...
داستانهای ائمه: امام حسین (ع): یتیمان مسلم
هنگامى كه خبر شهادت مسلم بن عقيل به حضرت ابا عبدالله (عليه السلام) رسيد به خيمه مخصوص خود وارد شد و دختر مسلم را پيش خواند. او دخترى سيزده ساله بود كه هميشه با دختران سيدالشهداء (عليه السلام) مصاحبت مى كرد و با آنها مى زيست. وقتى آن دختر خدمت حضرت رسيد او را ...
داستانهای ائمه: امام حسین (ع): لبیک دوست
حسن بصرى گفت: شبى وقت سحر به مسجد الحرام رفتم تا طواف كنم، جوانى را ديدم روى بر خاك نهاده مى گفت: يا ذا المعالي عليك معتمدي طوبى لعبد تكون مولاه طوبى لمن كان خائفاً وجلًا يشكوا إلى ذيالجلال بلواه فما به علةٌ ولا سقم أكثر من حبّه لمولاه ناگهان هاتفى آواز داد كه: ...
داستانهای ائمه: امام حسین (ع): پودر و خمير شدن ريگ ها و نقش ائمّه اطهار عليهم السّلام
يكى از زنان دانشمند به نام امّ سليم - كه به كتاب هاى آسمانى ، مانند تورات و انجيل آشنايى كامل داشت - پس از آن كه به محضر پيامبر اسلام و اميرالمؤ منين و امام مجتبى صلوات اللّه عليهم شرفياب شد و معجزات و كراماتى از آن بزرگواران مشاهده كرد، حكايت نمايد:
داستانهای ائمه: امام حسین (ع): رفتار امام حسین با خدا و با مردم
آمده است كه:حضرت امام حسين عليه السلام بعد از طواف بيت الحرام، به سوى مقام حضرت ابراهيم عليه السلام مى رفت و نماز مى خواند و سپس صورت خود را بر مقام مى گذاشت و گريه مى كرد و مى گفت: «الهى عبيدك ببابك، خويدمك ببابك، سائلك ببابك، مسكينك ببابك». يك روز اين دعا را ...
داستانهای ائمه: امام حسین(ع): درخشش پنجمین نور ایزدی
صفيّه ، دختر عبدالمطلّب گويد: هنگامى كه حسين عليه السّلام تولّد يافت ، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: اى عمّه ! نوزادم را نزد من بياور، كه خداوند او را نظيف و تميز گردانيده است . هنگامى كه نوزاد را خدمت پيامبر خدا آوردم ، حضرت او را تحويل گرفت ؛ و ...
داستانهای ائمه: امام حسین(ع): آب دهان و شفای چشم
صالح بن ميثم اسدى حكايت كند: روزى به حضور عمّه ام ، حُبابه والبيّه – كه در اثر سجود و عبادت بسيار، نحيف و لاغر گشته بود – وارد شدم ؛ و پس از احوال پرسى ، عمّه ام به من گفت : اى برادرزاده ! مايل هستى تا حديثى از امام حسين عليه السّلام ...
داستانهای ائمه: امام حسین (ع): برخورد با دشمن در خواستگارى و ازدواج
روزى معاويه نامه اى براى مروان استاندار خود در مدينه به اين مضمون نوشت : اى مروان ! از تو مى خواهم كه امّ كلثوم دختر عبداللّه فرزند جعفر طيّار را براى فرزندم ، يزيد خواستگارى نمائى ؛ و عقد و ازدواج آن دو نفر را جارى گردانى. هنگامى كه نامه معاويه به دست والى ...