دسته بندی های موجود در بخش"حکایت ها"

مطالب موجود در بخش "حکایت ها"

داستانهای ائمه: امام سجاد (ع): دعوت از آهو بر سفره دوستان

داستانهای ائمه: امام سجاد (ع): دعوت از آهو بر سفره دوستان

حضرت ابو جعفر، امام محمد باقر صلوات اللّه و سلامه عليه حكايت فرمايد: روزى پدرم؛ حضرت زين العابدين عليه السّلام به همراه عدّه اى از دوستان به اطراف شهر مدينه ، جهت تفريح و استراحت رفتند، كه من نيز با ايشان همراه بودم . چون سفره غذا گسترانيده شد و افراد آماده خوردن طعام شدند، ...

ادامه مطلب
داستانهای ائمه: امام سجاد (ع): سفارشات ارزنده در آخرین لحظات

داستانهای ائمه: امام سجاد (ع): سفارشات ارزنده در آخرین لحظات

زُهرى كه يكى از راويان حديث و از اصحاب امام سجّاد، زين العابدين عليه السّلام است، گويد: در آخرين لحظات عمر شريف امام سجّاد عليه السّلام به محضر مباركش ‍ شرفياب شدم، همين كه كنار حضرت نشستم مقدارى نان و سبزى كاسنى آوردند، حضرت خطاب به من كرد و فرمود: ميل كن . اظهار داشتم ...

ادامه مطلب
داستانهای ائمه: امام سجاد (ع): قافله ای که به حج می رفت

داستانهای ائمه: امام سجاد (ع): قافله ای که به حج می رفت

قافله ای از مسلمانان كه آهنگ مكه داشت، همینكه به مدینه رسید چند روزی توقف و استراحت كرد و بعد، از مدینه به مقصد مكه به راه افتاد. در بین راه مكه و مدینه، در یكی از منازل، اهل قافله با مردی مصادف شدند كه با آنها آشنا بود. آن مرد در ضمن صحبت با ...

ادامه مطلب
داستانهای ائمه: امام حسین (ع): مرد شامی

داستانهای ائمه: امام حسین (ع): مرد شامی

شخصی از اهل شام به قصد حج یا مقصد دیگر به مدینه آمد. چشمش افتاد به مردی كه در كناری نشسته بود. توجهش جلب شد. پرسید: این مرد كیست؟ گفته شد:«حسین بن علی بن ابی طالب است».سوابق تبلیغاتی عجیبی [1]كه در روحش رسوخ كرده بود موجب شد كه دیگ خشمش به جوش آید و قربة ...

ادامه مطلب
داستانهای ائمه: امام حسین (ع): یتیمان مسلم

داستانهای ائمه: امام حسین (ع): یتیمان مسلم

هنگامى كه خبر شهادت مسلم بن عقيل به حضرت ابا عبدالله (عليه السلام) رسيد به خيمه مخصوص خود وارد شد و دختر مسلم را پيش ‍ خواند. او دخترى سيزده ساله بود كه هميشه با دختران سيدالشهداء (عليه السلام) مصاحبت مى كرد و با آنها مى زيست. وقتى آن دختر خدمت حضرت رسيد او را ...

ادامه مطلب
داستانهای ائمه: امام حسین (ع): لبیک دوست

داستانهای ائمه: امام حسین (ع): لبیک دوست

حسن بصرى گفت: شبى وقت سحر به مسجد الحرام رفتم تا طواف كنم، جوانى را ديدم روى بر خاك نهاده مى‏ گفت: يا ذا المعالي عليك معتمدي ‏ طوبى‏ لعبد تكون مولاه‏ طوبى‏ لمن كان خائفاً وجلًا يشكوا إلى ذي‏الجلال بلواه‏ فما به علةٌ ولا سقم‏ أكثر من حبّه لمولاه‏ ناگهان هاتفى آواز داد كه: ...

ادامه مطلب
داستانهای ائمه: امام حسین (ع): پودر و خمير شدن ريگ ها و نقش ائمّه اطهار عليهم السّلام

داستانهای ائمه: امام حسین (ع): پودر و خمير شدن ريگ ها و نقش ائمّه اطهار عليهم السّلام

يكى از زنان دانشمند به نام امّ سليم - كه به كتاب هاى آسمانى ، مانند تورات و انجيل آشنايى كامل داشت - پس از آن كه به محضر پيامبر اسلام و اميرالمؤ منين و امام مجتبى صلوات اللّه عليهم شرفياب شد و معجزات و كراماتى از آن بزرگواران مشاهده كرد، حكايت نمايد:

ادامه مطلب
داستانهای ائمه: امام حسین (ع): رفتار امام حسین با خدا و با مردم

داستانهای ائمه: امام حسین (ع): رفتار امام حسین با خدا و با مردم

آمده است كه:حضرت امام حسين عليه السلام بعد از طواف بيت ‏الحرام، به سوى مقام حضرت ابراهيم عليه السلام مى ‏رفت و نماز مى‏ خواند و سپس صورت خود را بر مقام مى‏ گذاشت و گريه مى‏ كرد و مى‏ گفت: «الهى عبيدك ببابك، خويدمك ببابك، سائلك ببابك، مسكينك ببابك». يك روز اين دعا را ...

ادامه مطلب
داستانهای ائمه: امام حسین(ع): درخشش پنجمین نور ایزدی

داستانهای ائمه: امام حسین(ع): درخشش پنجمین نور ایزدی

صفيّه ، دختر عبدالمطلّب گويد: هنگامى كه حسين عليه السّلام تولّد يافت ، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: اى عمّه ! نوزادم را نزد من بياور، كه خداوند او را نظيف و تميز گردانيده است . هنگامى كه نوزاد را خدمت پيامبر خدا آوردم ، حضرت او را تحويل گرفت ؛ و ...

ادامه مطلب
داستانهای ائمه: امام حسین(ع): آب دهان و شفای چشم

داستانهای ائمه: امام حسین(ع): آب دهان و شفای چشم

صالح بن ميثم اسدى حكايت كند: روزى به حضور عمّه ام ، حُبابه والبيّه – كه در اثر سجود و عبادت بسيار، نحيف و لاغر گشته بود – وارد شدم ؛ و پس از احوال پرسى ، عمّه ام به من گفت : اى برادرزاده ! مايل هستى تا حديثى از امام حسين عليه السّلام ...

ادامه مطلب
داستانهای ائمه: امام حسین (ع): برخورد با دشمن در خواستگارى و ازدواج

داستانهای ائمه: امام حسین (ع): برخورد با دشمن در خواستگارى و ازدواج

روزى معاويه نامه اى براى مروان استاندار خود در مدينه به اين مضمون نوشت : اى مروان ! از تو مى خواهم كه امّ كلثوم دختر عبداللّه فرزند جعفر طيّار را براى فرزندم ، يزيد خواستگارى نمائى ؛ و عقد و ازدواج آن دو نفر را جارى گردانى. هنگامى كه نامه معاويه به دست والى ...

ادامه مطلب