اشعاري در سوگ سيد الساجدين(ع)

اشعاري در سوگ سيد الساجدين(ع)

نويسنده: سودابه مهيجي

به شيوه پيشاني تو

به جز چشم هاي تو
هيچ گريه اي شبيه اشک نيست
که پيامبران، از ابتدا
با صداي تو براي خدا سرود خوانده اند
از هم پاشيده اندتمام صخره ها
کوه پژواک تو را بلد نيست
که- تنها- نشستي برسجاده زمين
آيه هاي دلت را وحي کردي
درپيشاني ات
تمام ماه ها و ستاره ها وضو گرفته اند
لب هايمان مستجاب مي شوند
اگر به شيوه پيشاني تو
مؤمن باشيم

دامن خيمه به بالا بزن!

محمد فخارزاده
گرچه تا غارت اين باغ نماند است بسي
بوي گل مي وزد از خيمه خاموش کسي
چه شکوهي است در اين خيمه که صد قافله دل
مي نوازند به اميد رسيدن، جرسي
دامن خيمه به بالا بزن اي گل که دلم
جز پرستاري درد تو ندارد هوسي
اي صفاي لعري جمع به پيشاني تو!
باد پاييم و به گردت نرسيده است کسي
چه صميمي است خدايي که تو يادم دادي
لطف محض است اگر نيست جز او دادرسي
باز شب آمد ومن ماندم واين گريه و نيست
جز ابوحمزه طوفاني توهم نفسي

ميراث دار خون وخطبه

منيژه درتوميان
گل کرد خون وغريب درعمق چشمان سجاد
آتش گرفت و فرو ريخت، با خيمه ها جان سجاد
دردي بزرگ و صميمي با دست خود شانه مي زد
بر روح عصيانگر باد موي پريشان سجاد
گنجشک هاي هراسان، آشفته سر مي دويدند
گاهي به دامان زينب، گاهي به دامان سجاد
يک کاروان غيرت و درد، با قفل و زنجير مي رفت
ميراث خون بود و خطبه، ميراث دستان سجاد
بر نيزه هاي اسيري، صد شعله روييد وقتي
گل کرد خون و غريبي در عمق چشمان سجاد

عجب آيينه باراني است در شام

عبدالحسين رحمتي
بهار آسمان چارُميني
غريب اما، امامت را نگيني
همه از کربلا تا شام گفتند
امام عشق، زين العابديني
هميشه چشم گرياني است با تو
مگر ياد شهيداني است با تو
هواي گريه دارم مثل اين است
غم شام غريباني است با تو
نگاهت ابر گرياني است در شام
عجب آيينه باراني است در شام
خبر درشهرت پيچيده است آري
حضورت مثل طوفان است در شام
چه رازي داست آخر سجده هايت
چه کردي در صحيفه با دعايت؟
که مي آيد خيالم هرشب و روز
به پابوس شهيد کربلايت

تدبير خدا

منيره هاشمي
هرگز نگذاشت تا ابد شب باشد
او ماند که درکنار زينب باشد
سجاد که سجاده به او دل مي بست
تدبيرخدا بود که در تب باشد

قربان دردهاي دلت، سجاد

مژگان دستوري
شب بود ودرد بود و پريشاني ،شب بود واسب هاي رها در باد
گويي زمين تبلور ماتم بود، گويا زمان گواهي بد مي داد
محزون ودل شکسته و نا آرام، در لحظه هاي ناخوش و نافرجام
حالت چگونه بود زماني که خورشيد هم به روي زمين افتاد
چشمان سوگوار شما مي ديد، مرگ شکوفه هاي شقايق را
سهم شما چه بود نمي دانم، جز درد وناله و عطش وفرياد
اي کاش هرم آه شما آن روز، آتش به دشت فاجعه مي افشاند
آن اتفاق سرد نمي افتاد درآن زمين مرده ناآباد
آري زمان، زمانه سختي بود، ديدي هر آنچه را که نبايد ديد
ديدي غروب سرخ کبوتر را، قربان دردهاي دلت سجاد!
منبع: اشارات شماره128

مطالب مشابه